
گاهي آنقدر بدم مي آيدكه حس مي كنم بايد رفتبايد از اين جماعت پرگو گريخت!واقعا مي گويم...گاهي دلم مي خواهد بگريزم از اينجا...حتي از اسمم! از اشاره، از حروف!از اين جهان بي جهت، كه ميا، كه مگو، كه مپرس...گاهي دلم مي خواهد بگذارم برم بي هرچه آشناگوشه ي دوري گمنام،حوالي جايي بي اسم...بي اسم خودم اشاره به حرف!بي حرف ديگران،اشاره به حال!بعد بي هيچ گذشته اي...به ياد نياورم از كجا آمده؟كيستم؟اينجا چه مي كنم...
ادامه مطلب
آنقدر از مقابل چشمان تو رد شدمتا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم منظومه ای برابر چشمم گشوده شدآنشب که از کنار تو آرام رد شدم گم بودم از نگاه تمام ستارگانتا اینکه با دو چشم سیاهت رسد شدم... شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشقدر عمق چشمهای تو حبس ابد شدم... محمد سلمانی...
ادامه مطلب