بهترین شعرهایی که خوانده ام

متن مرتبط با «ابراهیم» در سایت بهترین شعرهایی که خوانده ام نوشته شده است

حامد ابراهیم پور/ خانم اجازه هست

  • نیلوبلاگ

    خانم اجازه هست که در قصّه ای جدیدتصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟آخر تو هیچ وقت قدیمی نمیشویمانند آرزوی خرید لباس عیدآخر تو... بگذریم، چه تغییر میکند؟اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدیدآنروز یادم است زنِ دستهای توبد جور مردِ دست مرا کرد نا امیدهی نبض دستهای من آنروز مینشستهی پلک چشمهای من آنروز میپریدیادم نرفته است که در قاب عکسِ حوضپوشیده بود عکس تو پیراهن سپیدیادم نرفته است که لبهای قرمزتخون، چکّه چکّه، چکّه شد از چاقویم چکیدمن فکر میکنم که تو را دفن کردهامدر گوشه ی حیاط، کنار درخت بیدمن فکر میکنم که شبی سبز میشوداز خون چشم های سیاهت زنی جدیدآب و گلاب، دسته گل صورتی و سرخامروز هم سلام، زن لاغر سپیدآیا اجازه هست در این قصّه ی جدیدتصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟حامد ابراهيم پور ...

    ادامه مطلب
  • محمد ابراهیم باستانی پاریزی / بال و پر

  • نیلوبلاگ

    کاش که من بال و پری داشتمجانب کویش گذری داشتم2آتش عشقش چو به جانم فتادسوخت اگر بال و پری داشتم3میزدم آتش به نهال حیاتگر نه امید ثمری داشتم4گلشن حسن تو که شاداب بادمن هم از آن چشم بری داشتم5رفتی از این شهر و نگفتی که منشیفتهی در به دری داشتم6دل به رهش پر زد و میگفت بازکاش که من بال و پری داشتمباستانی پاریزی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • نادر ابراهیمی / آن کس که شتاب دارد، عاشق نیست،

  • نیلوبلاگ

    آن کس که شتاب دارد، عاشق نیست، تشنه یی ست که معشوق را چشمه ی آب شیرین تصور کرده است! وقتی دوید و رسید و نوشید و ورم کرد، رها می کند و می رود محبوب، چشمه ی آب شیرین نیست، هوای خنک دم صبح است... "نا...

    ادامه مطلب
  • نادر ابراهیمی : قهر، زبان استیصال است.

  • نیلوبلاگ

    نادر ابراهیمی : u200d قهر، زبان استیصال است. قهر، پرتابِ کدورتهاست به ورطهی سکوتِ موقت،واین کاری است که به کدورت، ضخامتی آزارنده میدهد!قهر،دو قفله کردن دری است که به اجبار، زمانی بعد، باید گشوده شود!و هر چه تعداد قفل ها بیشتر باشد، و چفت و بستها محکمتر، اين در، ناگزير با خشونتِ بیشتر گشوده خواهد شد!!!#نادر_ابراهیمی ...

    ادامه مطلب
  • حامد ابراهیم پور / همراه بادها به سفر رفتم

  • نیلوبلاگ

    همراه بادها به سفر رفتمتا سال های دور ِ مه آلودهخاکم همیشه تشنه و خونی بودتا بوده روزگار همین بوده.هم دوش بادها به سفر رفتممی سوخت زخم کنده ی من:تاریخهی قرن قرن قرن...عقب می رفتقالیچه ی پرنده ی من، تاریخ.هربار نعش آریوبرزن بوددر کوه های یخ زده ی خونی...

    ادامه مطلب
  • حامد ابراهیم پور / شعر تاریخ

  • نیلوبلاگ

    به شاعرانگی حامد ابراهیم پور تعظیم می کنم.... همراه بادها به سفر رفتمدر آسمان علائم طوفان بودسرهایمان مناره شدند، اماتیمور لنگ حافظ قرآن بود!.در قرن های بعد نفهمیدیمدر کاسه ای که بود، همان آش استتاریخ، دست صاحب ِشمشیر استشمشیر در قلاف ِ قزلباش است.با خنده در لباس تو می خوابیدمهمان ِ آخر شبی ِ بعدیمی مردم و فرار نمی کردماز جنگ های مذهبی ِ بعدی!.می مردم و فرار نمی کردمنعشم هزار سال جوان می شدمانند ی...

    ادامه مطلب
  • حامد ابراهیم پور / صدای گریه ی هم سلولی مان را نشنویم

  • نیلوبلاگ

    زندان آن زنمانتوی قرمزش بود زندان آن پلیس ها ماشین سیاه شان زندان پدرم کت و شلوار راه راهش بود که راه اداره را فراموش نمی کرد زندانی های زیادی در خیابان راه می روند با تلفن حرف می زنند سیگار می کشند مثلا آن زن زندانش آشپزخانه ی کوچکی ست یا آن مرد که زندانش را در آغوش گرفته و دنبال شیر خشک می گردد یا...

    ادامه مطلب