
ملک الشعرای بهار : برشو ای رایت روز از در شرقبشکف ای غنچهٔ صبح از بر کوهدهر را تاج زر آویز به فرقکامدم زین شب مظلم بهستوهای شب موحش انده گستراندک احسان و فراوان ستمیمطلع یأس و هراسی تو مگرسحر حشر و غروب عدمیتو شنیدی که منم برخی شبآری اما نه چنان ابراندودبیفروغ مه و نور کوکبچون یکی زنگی انگشتآلودماه چون بیوهزنان پوشیدهبه حجاب سیه اندر، همه تنسخت پوشیده جمال از دیدهتا ندانندکه پیرست آن زننجم ناهید نهان ساخته رودر پس ابر عبوس غمگینمردم چشم من اندر پی اوچون کسی کش به چه افتاده نگینمانده ازکار درین ظلمت عامبه فلک برقلم تیرِ دبیرزانکه بر جای مرکب ز غمامدهر پرکرده دواتش از قیرمشتری بسته درین ابر سیاهسیه چهره از بیم فرجامیواندر امواج بخار جانکاهگم شده شعشعهٔ بهرامیعاشقم من به شبی میناییخوش و لیلیوش ...
ادامه مطلب
این متن نامه ملک الشعرای بهار به سودابه صفدری(بهار) پیش از ازدواج است درحالی که هنوز او را ندیده و تنها وصف او را از دوستان شنیده بوده است.دوست ابدی من قربانت شوم. با این که شما را ندیدهام، از بخت خودم اطمینان دارم که گنجینهی عزیز و ثابتی برای قلب و روح خویش انتخاب نمودهام. ولی نمیدانم احساسات شما از چه قرار است. عزیزم من خودم را برای شما معرفی مینمایم.یک جوان ثابت العقیدهی خوش قلب، فعال و ساعی، پر حرارت و با غیرت، در دوستی محکم و در دشمنی با اهمیت. حیات من در یک فامیل خوش اخلاق متدین بوده و در دامان مادر فاضله و حق پرستی تربیت شده ام. در فامیل ما خست و دروغگوئی، اصراف و هرزه خرجی موجود نبوده و نیست. به ما یعنی به خود و خواهر و دو برادرم، همواره توصیه شده است که کار کن و فعال بوده و نان خود...
ادامه مطلب