
با زرنگی، خویش را بر قلبِ من نزدیک کنکُلت را بردار و بر پیشانی ام شلّیک کن !عشق ما دارَد به نفرت می رسد، کاری بکنآخرین سوسوی این فانوس را تاریک کن !دارد این کابوسِ بی پایان به آخر می رسدکمتر این احساسِ مادرمُرده را تحریک کن!عشق را با دُشمنی کردن یکی پنداشتیفرقِ این دو واژه را از یکدگر تفکیک کنزخم های روحِ من افزونتر از باران شُدندبر دلم تیرِ خلاصِ عشق را شِلّیک کن!دکتر یدالله گودرزی...
ادامه مطلب
حمید مصدق : وای بارانبارانشیشه پنجره را باران شستاز دل من اماچهکسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگمن درون قفس سرد اتاقم دلتنگمیپرد مرغ نگاهم تا دوروای بارانبارانپر مرغان نگاهم را شستخواب رویای فراموشیهاستخواب را دریابمکه در آن دولت خاموشیهاستمن شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینمو ندایی که به من میگویدگر چه شب تاریک استدل قوی دارسحر نزدیک استدل من در دل شبخواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدستخرمن خواب مرا میچیندآسمانها آبیپر مرغان صداقت آبیستدیده در آینه صبح تو را میبینداز گریبان تو صبح صادقمی گشاید پر و بالتو گل سرخ منیتو گل یاس منیتو چنان شبنم پاک سحرینهاز آن پاک تریتو بهارینه بهاران از توستاز تو میگیرد وامهر بهار این همه زیبایی راهوس باغ و بهارانم نیستای بهین باغ بهارانم...
ادامه مطلب
شفیعی کدکنی : ای مهربان تر از برگ در بوسه های بارانبیداری ستاره در چشم جویبارانآیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحللبخند گاه گاهت صبح ستاره بارانبازا که در هوایت خاموشی جنونمفریاد ها برانگیخت از سنگ کوه سارانای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریزکاین گونه فرصت از کف دادند بی شمارانگفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتمبیرون نمی توان کرد حتی به روزگارانبیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیززین عاشق پشیمان سرخیل شرمسارانپیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستنددیوار زندگی را زین گونه یادگارانوین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماندتا در زمانه باقی ست آواز باد و باران شفیعی_کدکنی ...
ادامه مطلب
تو عاشقانه ترین اتفاق ِ بارانیبه یاس های غزل پوش ِ عشق می مانیاز آسمان دعای من آمدی به زمینبرای هم نفسی با دو بال ِ پنهانیکه روسپید شوم پیش اشک های خودمهنوز مانده به غم آمدی و می دانیکه انتظار مرا سخت مضطرب کردهبگو که هستی و با من همیشه می مانیچقدر حال و.هوای نگاهت آرام استتو چشم های مرا از بری که می خوانیچقدر با تو به رؤیای خواب نزدیکمچقدر دور ز کابوس هر پریشانیبه ابرهاي دلم تا همیشه مدیونمتو عاش...
ادامه مطلب
زیر باران که می روی دلم می خواست کاش می ایستادی ... تا به آب و آتش نزنم ! #محمدعلی_رستمی...
ادامه مطلب
شرمندهام قربان! کمی باران ندارید؟در خود پلاسیدم، شما گلدان ندارید؟این قدر بداخمید! پس لبخندتان کو؟جز این نگاه سرد، یخبندان ندارید؟قربان! چرا وقتی که میبینید ما رادر ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟گیرم که ما زشتیم، این آغازمان نیستباشد، شما زیبا! ولی پایان ندارید؟آه این تکبّر... این تکبّر، شرک مح...
ادامه مطلب
علیرضا شتابی (باران): می بخشی اگر دل ز تو رنجاندم و رفتم چشمان غزل خوان تو خیساندم و رفتم افسوس که در برکه ای از اشک جدایی نیلوفر دل پای تو پیچاندم و رفتم من خاطره ی گنگ شبی با تو شدن را در دفتر دل خواندم و سوزاندم و رفتم دیوار و در خانه سراغ تو گرفتند تاعکس تو بر آینه چسباندم و رفتم شاید نکنی باور از آغاز جدایی حتی دل خود از خود خود راندم و رفتم شرمنده ام از اینکه به تقویم دلت باز ناخواسته یک فاجعه گنجاندم و رفتم دیشب ولی از کوچه ی خوابم که گذشتی از روی تعصب غزلی خواندم و رفتم ...
ادامه مطلب