
محمد حسین بهجت تبریزی / شهریار : چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمخون کند خاطر من خاطره عهد قدیمچه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگردل بشکسته عاشق ننوازد به نسیمآن دل بازتر از دست کریمم یاربچون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیمعهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدربارم از دیده به دامان همه درهای یتیمیاد بگذشته چو آن دور نمای وطن استکه شود برافق شام غریبان ترسیمیا به آهو روشان انس وصفا ده یاربیا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیمسیم و زر شد محک تجربه گوهر مردکه سیه باد بدین تجربه روی زر و سیمدردناک است که در دام شغال افتد شیریا که محتاج فرومایه شود مرد کریمنشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغنروح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”دولت همت سلطان قناعت خواهمتا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیمهم از الطاف همایون تو خواهم یاربدر بل...
ادامه مطلب
جز تو ای دوست ندارم بخدا یارِ دگرغیر فکر تو ندارم به سر افکار دگر بهرِ وصلت منِ دلداده ز جان میگذرمتا مگر دیده ببیند رُخِ تو بار دگر نازنین! یارِ تو بسیار، ولیکن چون منمی نیایی به جهان یارِ وفادار دگر نکشم پا ز سرِ کویِ تو هرگز، که مرانیست همچون تو به عالم گُلِ بی خار دگر مردم از غصٌهٔ هجران تو ای مه! بازآزنده کن جانِ مرا باز به دیدار دگر «بهجت»! از رنج فراق اینهمه فریاد مکنگر نگارت شده دلدادهٔ دل...
ادامه مطلب