
چنین است کردار گردان سپهرگهی درد پیش آرَدَت ، گاه مهرگهی بخت گردد چو اسپی شموسبه نُعم اندرون زُفتی آردت و بؤسبدان ای پسر کاین سرای فریبندارد ترا شادمان بینهیبنگهدار تن باش و آن خردچو خواهی که روزت به بد نگذردبدان کوش تا دور باشی ز خشمبه مردی به خواب از گنهکار چشمچو خشم آوری هم پشیمان شویبه پوزش نگهبان درمان شویبه فردا ممان کار امروز رابر تخت منشان بدآموز رامجوی از دل عامیان راستیکه از جست و جو آیدت کاستیبناهای آباد گردد خرابز باران و از تابش آفتابپی افکندم از نظم کاخی بلندکه از باد و باران نیابد گزنددهم جان گر از دل به من بنگریکنم خاک تن تا تو پی بسپریبه گیتی ندارم پناه تو کسهمه دشمنندت، منم دوست بس!به دانش فزای و به یزدان گرایکه او باد جان ترا رهنمایبپرسیدم از مرد نیکو سخنکسی کو بسال و خرد ...
ادامه مطلب
کارو دردریان**********جز مسخره نیست، عشق تا بوده و هستبا مسخرگی، جهانی انداخته دستای کاش که در دل طبیعت میمرداین طفل حرامزاده، از روز الستکارو دردریان**********صد بار شدم عاشق و مردم صد بارتابوت خودم...
ادامه مطلب
گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوستمی شد گذشت وسوسه اما نمی گذاشت اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدم شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت دنیا مرا فروخت ولی كاش دست كم چون بردگان مرا به تماشا نمی ...
ادامه مطلب
تو عاشقانه ترین اتفاق ِ بارانیبه یاس های غزل پوش ِ عشق می مانیاز آسمان دعای من آمدی به زمینبرای هم نفسی با دو بال ِ پنهانیکه روسپید شوم پیش اشک های خودمهنوز مانده به غم آمدی و می دانیکه انتظار مرا سخت مضطرب کردهبگو که هستی و با من همیشه می مانیچقدر حال و.هوای نگاهت آرام استتو چشم های مرا از بری که می خوانیچقدر با تو به رؤیای خواب نزدیکمچقدر دور ز کابوس هر پریشانیبه ابرهاي دلم تا همیشه مدیونمتو عاش...
ادامه مطلب
حکیم ابوالقاسم فردوسی : (از اشعار آغازین شاهنامه فردوسی) دل روشن من چو برگشت از اویسوی تخت شاه جهان کرد روی که این نامه را دست پیش آورمز دفتر به گفتار خویش آورم بپرسیدم از هر کسی بیشماربترسیدم از گردش روزگار مگر خود درنگم نباشد بسیبباید سپردن به دیگر کسی و دیگر که گنجم وفادار نیستهمین رنج را کس خرید...
ادامه مطلب
عشق من با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو نداردبا لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی استمن عاشق تو هستم این گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خریداربازار خودفروشی این چار سو ندارد جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویمرو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد گر آرزوی وصلش پیرم کن...
ادامه مطلب
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانتبگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم ولي افسوس و صد افسوس زابر تيره برقي جست که قاصد را ميان ره بسوزانيد کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا يکي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نميداند "فریدون مشیری" ...
ادامه مطلب
زیباترین متن های عاشقانه چــقدر دزدیــدنِ نگــاه ِ تــواز چشــمان ِ تــولــذت بخــش اســت!گــویــی تیــله ایاز چشــمم بــه دلــم مــی افتــد!بـــانـــو!بــا مــردی کــه تیــله هــایبسیــار دارد،مــی آیــی؟...پاهایت را بگذار اینجا…درست روی قلبم…ببخش مرا …چیز دیگری نداشتم که فرش قدومت کنم …آهسته قدم...
ادامه مطلب
چشمهای تو چه زيباست خدا رحم كند ماه هم محو تماشاست خدا رحم كند روی ديوار بلند دل بیايمانم سايهی وسوسه پيداست خدا رحم كند جای مهتاب به آن چشم نگاهی بكنيدماه مجنون شده ليلاست خدا رحم كند شانهام خم شده از بار گناه و ترديددوزخ عشق همين جاست خدا رحم كند ننگ بر نام اگر از تو مرا دور كندعصر من عصر زليخاست خدا رحم كند جای منع من ديوانه كمی فكر كنيدموج ديوانهی درياست خدا رحم كند شیما شهسواران احمدی ...
ادامه مطلب
شعر بیدار از بهترین شعرهای منوچهر آتشی بر دست سیمگونه ی ساقی روشن کنید شمع شب افروز جام را با ورد بی خیالی باطل کنید سحر سخن های خام را من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح پای حصار نیلی شبها دویده ام از لاشه های گند هوس ها رمیده ام مستان سرشکسته ی در راه مانده را با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش هشیار کرده ام تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز زنجیر های وحشی پرسش را چون بردگان وحشی از خواببیدار کرده ام کوتاه کن دروغ شب نیست بزمگاه پری ها شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز از آبهای رفته به دریای دوردست و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها نج...
ادامه مطلب
شب آرامی بود می روم در ایوان تا بپرسم از خود ، زندگی یعنی چه !؟ مادرم سینی چایی در دست ، گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من خواهرم ، تکه نانی آورد ، آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،به هوای خبر از ماهی ها دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریختو به لبخندی تزئینش کرد هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم پدرم دفتر شعری آورد ،تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ، و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست رود دنیا ، جاری ست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن ، به همان عریانی ...
ادامه مطلب
حنظله ربانی : رفتی و پاییزی ترین ایّام حاصل شدوحشی ترین امواج دریا سهم ساحل شدبعد از تو از این ابرها باران که نه ، امّاهی درد پشت درد پشت درد نازل شددیگر ندارد رنگ و بوی عشق ، این دنیاوقتی به کام بخت من زهر هلاهل شدآیینه وقتی علت خاموشی ام را خواست ؛این اشک ها بارید و توضیح المسائل شد آن قدر بدبختم که در این نابسامانیحتی خدا در مرگ هم از بنده غافل شد...
ادامه مطلب