
صبور باش خدا گفت و من صبور نبودمدریغ و درد که جز در ره غرور نبودماسیر نفس بداندیش خویش بودم و پروانه از شنید ونه از گفت ِحرف زور نبودمچنان به زندگی ام بود علقه های فراوانکه فکر مردن و رنج فشار گور نبودمشدم به هرچه که نفسم پسند کرد چه نزدیکدریغ یک نفس از حبّ نفس دور نبودمبرای درک گل سرخ هرچه خار ِسر راهزدم کنار ولی لذت حضور نبودمبرای نیل به نیل زلال حقّ و حقیقتز تیه غفلت خود فرصت عبور نبودمبه چشم، نعمت الوان و بیشمار خدا رانظاره کردم و آن بنده ی شکور نبودمهرآنچه غم به دل آمد نتیجه ی عملم بودبرای چیست که نالم چرا سرور نبودم؟ز شاهراه تولا نمی شدم به خدا دوراگر به طیّ مراحل دو چشم کور نبودمبه جمع منتظرانم به ندبه هرشب و هر روزکه در حیات خود آماده ی ظهور نبودم"عباس خوش عمل کاشانی" ...
ادامه مطلب
اشعار مولانا درباره عشقیک بوسه ز تو خواستم و شش دادیشاگرد که بودی که چنین استادیخوبی و کرم را چو نکو بنیادیای دنیا را ز تو هزار آزادی**************گر شاخهها دارد تریور سرو دارد سروریور گل کند صد دلبریاي جان، تو چیزی دیگری***************دلبر و یار من تویی رونق کار من توییباغ و بهار من تویی بهر تو بود بود منخواب شبم ربودهای مونس من تو بودهایدرد توام نمودهای غیر تو نیست سود منجان من و جهان من زهره آسمان منآتش تو نشان من در دل همچو عود منجسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدمهیچ نبود در بین گفت من و شنود من بخوانید...
ادامه مطلب
شعر در سبک زلال از استاد دادا بیلوردی.چه خاکی بر سرم کردی؟..گهی چون نورم و گه خاکگهی آرام هستم گاه وحشتناکخدایا این چه حالی هست در اوجِ پریشانی؟!تو شاید با منی امّا که من غمناکتو را می جویم از افلاک*چه خاکی بر سرم کردی،که آوردی مرا عاشقترم کردی ؟!کمی نیروی شهوت ریختی مخفی به جامِ منو دل، سرمست با نفسِ خرم کردیبه دنیا نوکرم کردی*کنون آواره می گردمبه دردی که تو دادی چاره می گردمخودت گفتی که کامل آفریدی جانِ ما لیکننمی دانم چرا صدپاره می گردمبه سنگِ خاره می گردم*دگر از من چه می خواهی،به جز آوارگی و حسرت و آهی؟!تو از این زنده بودن های اجباری خبر داری؟!تو از عشقِ دادا امروز آگاهی ؟!چرا پس نیستش راهی؟!*مرا بر خویش برگرداننمی خواهم که باشم آدم و انساناگر من هستم از انوارِ نامحدودِ تو ، اینکدر اوجِ ...
ادامه مطلب
عشق اول می کند دیوانه اتتا ز ما و من کند بیگانه اتعشق چون در سینه ات مأوا کندعقل را سرگشته و رسوا کندمیشوی فارغ ز هر بود و نبودنیستی در بند اظهار وجودزنده دلها ميشوند از عشق، مستمرده دل كي عشق را آرد به دستعشق را با نيستي سودا بودتا تو هستي، عشق كي پيدا بود" مولانا "...
ادامه مطلب
لیلا کردبچه :سنگ شده امو برای تراشیدنِ شاعری از سنگ هممردِ میدان نیستیسنگ شدهامو کلاغها هر بلایی که خواستند، تکهتکه بر سرم بیاورنداگر قلب این مجسمه یکبارِ دیگر بتپد....
ادامه مطلب
شعر زلال انتظار از دادا :.چقدر این جمعه دلگیرمشبیــه ابــر بـا هـر بـاد درگیـــــرمگهی بر کـوه می کوبـم خـودم را گاه بر دریـاگـه از داغ غمش در حـال تبخیـرمیتیــم و زار مـی میــرم*اگر این چشم تر گرددبرایــم جمعه چون روز پــدر گردد؟!یکی یعقوب وار آنگاه بر گوشم چنین گفتا:که صد البتّه با خون جگر گرددمگر آن یــار بـرگــردد...
ادامه مطلب
تو را پنهان میخواستمنگاهَت را در رگ رگِ جانم پنهان کردم؛اما از چشمانم به بیرون راه کشیدنامَت را پنهانترآنکه با دل نگفتماما بادها از خاکها و خاکریزها گذشتندو بذر نام تو را بر گسترهی تمامِ زمین...
ادامه مطلب
ای معلّم ای عزیزای همیشه با جهالت در ستیزروزگارت آفتابی باد و دنیایت زلالتا قلم شد دست تو از تیغ، تیزگشت تاریکی مریض*روشنی دادی مراتربیت کردی در آبادی مرابا سه بخش «آ» و«زا» و«دی» گشودم بال و پردادی آ...
ادامه مطلب
يک جفت چشم شرقی و موهای بندری يک آسمان ستاره پر از آدم و ... پری حوا کجاست ؟ رفته کنار درخت سيب تا اينکه باز پر کند از سيب روسری آنجا دوباره «حضرت گندم» نشسته است بايد که چشم بسته از آن خوشه ...
ادامه مطلب
برف میبارید و منمات و حیران بر سپیدیِ چمنمی شدم غـرقِ تـماشـای جهـان ِ خـویشتـنبیگمان پوسیده خواهد گشت تنروزگاری در کفن*برف می بارید و بازغنچه می نالید از سوز ِ اَیـازموی اسپیدِ سرم می داد بوی مرگ رانصف شب من در تقلّا و نیازیاسمن در خواب ناز*ناگهان آمد نداچونکه دادا زین قفس گردد رهادر بهاران پیکرش مانندِ گل خواهد سروداین طبیعت را بـه فرمانِ خداسبزتر از هر صدا...
ادامه مطلب
به پاس بودنتهر روز پرنده ی مرده ای پرواز می کندقفسی می شکند و به تعداد میله های قفسنرگس می روید. در انبوه پرندگان مردهدیوانه ترینشان منم سینه ام از شوق آزادی سرخ است و طولانی ترین نامه تاریخ را به پ...
ادامه مطلب
حرف هایی هست برای نگفتنو ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد♠.♠.♠.♠.♠چو کس با زبان دلم آشنا نیستچه بهتر که از شکوه خاموش باشمچو یاری مرا نیست همدرد، بهترکه از یاد یاران فراموش...
ادامه مطلب
هنـــوز منتـظـرمو در خیـال، عـمر می سپرمهنوز مهرِ تو را من به جان خــریـدارمکجائی ای که از تو بیخبرم؟!شکسته پشت درم*اگر تو باز آییو مجـلسِ زلال آرایــــــیهمیشه بستـرِ نرمِ دلـم بـرای تـو بــادچه باشد...
ادامه مطلب
ای مرا کرده, مشوّش, زلفت,وی ز گل ساخته مفرش زلفت, تا که در خسته دل ما پیوستنیست خالی ز کشاکش زلفت, شد ز بیماری چشمت آگاههست از آن روی بر آتش زلفت, روز خوش را دل من شب خوش کردتا که او راست شب خوش زلفت, نور خو...
ادامه مطلب
مولانا بی نظیر است !يك پروفسور فرانسوی در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت : من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم و بر...
ادامه مطلب
اقبال لاهوری :زندگی در صدف خویش گهر ساختن استدر دل شعله فرو رفتن و نگداختن استعشق ازین گنبد در بسته برون تاختن استشیشهٔ ماه ز طاق فلک انداختن استسلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن استبه یکی داد جهان بردن و جان باختن استحکمت و فلسفه را همت مردی بایدتیغ اندیشه بروی دو جهان آختن استمذهب زنده دلان خواب پریشانی نیستاز همین خاک جهان دگری ساختن استاقبال لاهوریLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
بشردوستی در اشعار مولانابه مناسبت 19 آگوست، روز جهانی بشردوستی جلوه های صلح و آشتی در مبانی فکری مولانا و اشعار او مولانا در مثنوی معنوی و دیوان شمس در بیان جلوه های صلح و آشتی، از تناسب و سازگاری اضداد موجود در عالم شروع کرده و به صلح و آشتی انسان ها با یکدیگر و با خداوند که کاملترین و بارزترین نمونه ی آن است، اشاره میکند. آشتی اضداد در عالم برای ادامه ی حیات موجودات امری لازم و ضروری است. البته آشتی اضداد نشانه ی نفی تأثیر آنها نیست، بلکه تمام اضداد در یک نظام هماهنگ به نام کائنات حرکت می کنند. در مرتبه ی بالاتر که عالم وحدت و الوهیت است، دیگر نشانی از اضداد نیست و یکرنگی حاکم است. عرفانِ او عرفانی است که در بطن و متن جامعه جریان دارد، دلیل تعامل و ارتباط تنگاتنگ طبقات جامعه با مولانا ...
ادامه مطلب
برای عضویت در خبر نامه وبلاگ کافیست نام خودتان را در مستطیل اولی و ایمیل تان را در مستطیل دومی درج نمایید و سپس بر روی "ارسال به خبر نامه "کلیک نمایید تعداد اعضا 825 نفر ...
ادامه مطلب
گرچه اندر بزم کم گويد سخن يک دم او گرمي صد انجمن بي پران را ذوق پروازي دهد پشه را تمکين شهبازي دهد با سلاطين در فتد مرد فقير از شکوه بوريا لرزد سرير از جنون مي افکند هويي به شهر وارهاند خلق را از جبر و قهر مي نگيرد جز به آن صحرا مقام کاندرو شاهين گريزد از حمام قلب او را قوت از جذب و سلوک پيش سلطان نعره ي او لاملوک آتش ما سوزناک از خاک او شعله ترسد از خس و خاشاک او بر نيفتد ملتي اندر نبرد تا درو باقيست يک درويش مرد آبروي ما ز استغناي اوست سوز ما از شوق بي پرواي اوست خويشتن را اندر اين آئينه بين تا ترا بخشند سلطان مبين حکمت دين دل نوازيهاي فقر قوت دين بي نيازيهاي فقر مؤمنان را گفت آن سلطان دين «مسجد من اين همه روي زمين » الامان از گردش نه آسمان مسجد مؤمن بدست ديگران ...
ادامه مطلب
هر گوشهی این جهان تو را میجویمدر اوج سکوتم تو را میگویمای جان جهان و جانم از تو سرشاردست از طلب تو من مگر میشویم هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامهخاموشی تو دریا، دریایی از کلامه دیدار تو غزلساز، دست تو زخمهی سازچشم تو شهرآواز، دریچهای به پرواز راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیستوقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابهبیآنکه من بپرسم دیدار تو جوابه با دست هر نوازش صد حرف تازه داریتصویر روشن عشق در قاب روزگاری با تو بهانهای هست، آبی و دانهای هستاز هر کجای بنبست راهی به خانهای هست راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیستوقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست ما بینیاز گفتن، بیگفتن و شنیدندر حال گفت و گوییم در لحظههای دیدن تو با دل صبورت در ماندن و عبورتبا من به گفت و گویی در غیبت...
ادامه مطلب