
در خاطرِ خود بهانه ي شادي داشترويــايِ بهـارِ سبـزِ آبـادي داشتبيچاره پرنده اي كه در كنجِ قفس؛از پنجره انتظـارِ آزادي داشت ..." امیرحسین پناهنده "در حجـم سكـوت آينه گم شده استدر عالمي از جنون تجسم شد...
ادامه مطلب
کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود منی که زیسته بودم مدام در پاییز چنان به دام عزیز تو بسته است دلم که خود نه پای گریزش بود ...
ادامه مطلب
بازآ که چون برگ خزانم رخ زردیستبا یاد تو دم ساز دل من دم سردیستگر رو به تو آوردهام از روی نیازیستور دردسری میدهمت از سر دردیستاز راهروان سفر عشق درین دشتگلگونه سرشکیست اگر راهنوردى ستدر عرصه اندیشه من با که توان گفتسرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ستغمخوار به جز درد و وفادار به جز دردجز درد که دانست که این مرد چه مردی استاز درد سخن گفتن و از درد شنیدنبا مردم بیدرد ندانی که چه دردی است؟چون جام شفق موج زند خون به دل منبا این همه دور از تو مرا چهره زردی است#مهرداد_اوستاLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
رحیم معینی کرمانشاهی :سوختم در شوره زار عمر ، چون خودرو گياهيناله اي هم نيست تا سودا كنم با سوز آهينيستم افسرده خاطر هيچ از این افتاده پاييصد هزاران روي دارد چرخ با چرخ كلاهيابر رحمت را گو ببارد ، تا بنوشد جرعه آبيساقه خشك گياه تشنه كام بي گناهيمن كيم ؟ جوياي عشقي ، از دل نامهربانيمن چه هستم ، هاله محو جمال روي ماهيمن چه ام ؟شمع شب افروزي بكوي بي وفاييمشعل خود سوزي و تا سر نبرده شامگاهيمن كيم ؟ در سايه غم آرميده خسته صيديبال وپر بسته ، اسير و بندي بخت سياهيجز صفاي خاطر محزون ، ندارم خصم جانيجز محبت در جهان ، هر گز نكردم اشتباهيمو مكن آشفته آخر بسته جان من بموييمگسلان پيوند ، بسته كوه صبر من بكاهييا سخن با من بگو ، تا خوش كنم دل را بحرفييا نوازش كن دلم را با نگاه گاه گاهيهيچ مي داني چه هامي د...
ادامه مطلب
ایرج جنتی عطایی : باغبان، پیر گریان شبیخون خورده گفت: -" بی تو ای غنچه گل سرخ همه گل هایم گل حسرت شده اند و نسیم، بوی بی باوری و تسلیم بوی تن در دادن دارد! ... خاک اگر خاک کرامت باشد دهن باغ پر از فریاد است و درخت، سرخی کینه ی گل را می سراید با خشم کاش؛ ای کاش باز در باغ گل سرخی بود!" باغبان بر سر نعش گل سرخ نشست گل سرخ، آخرین سرخ گل خون آلود گل شهیدِ نعره ی باغستان گل سرخ، تیرباران شده ی جوخه ی یخ زیر رگبار زمستانی شب خواب آزادی رویش می دید. قلب سبز گل سرخ با صدایی خونین در شب باغ سرود: -"از شب سرد زمستان تا سحر سحر سرخ بهار فاصله فریاد است! تا گل سرخ شدن راهی نیست می توانی گل سرخی باشی!" باغبان اشکش را با پر شال چهل تکه زدود. سروده ای از ایرج جنتی عطایی...
ادامه مطلب
کاظم بهمنی :تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستابی فروغم کرده سنگ بچه های روستاریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشتکوچ کردم از وطن، تنها برای روستاآمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدمنور یک فانوس باشم پیش پای روستایاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتندپیکرم را بوسه می زد کدخدای روستاحال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیمقدر یک ارزن نمی ارزم برای روستاکاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر راهیم می کرد قبرستان به جای روستاقحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته استبد نگاهم می کند دیزی سرای روستامن که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخداتیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا ...
ادامه مطلب
به خاطر آور ، که آن شب به برمگفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرمکنون جدایی نشسته بین ماپیوند یاری ، شکسته بین ماگریه می کنمبا خیال توبه نیمه شب هارفته ای و منبی تو مانده امغمگین و تنهابی تو خسته امدل شکسته اماسیر دردماز کنار منمی روی ولیبگو چه کردمرفته ای و من آرزوی کسبه سر ندارمقصه ی وفا با دلم مگوباور ندارم ايرج جنتی عطائی تو کدوم کوهی که خورشیداز تو چشم تو می تابهچشمه چشمه ابر ایثارروی سینه ی تو خوابهتو کدوم خلیج سبزیکه عمیق ، اما زلالهمثل اینه پاک و روشنمهربون مثل خیالهکاش از اول می دونستمکه تو صندوقچه ی قلبتمرهمی داری برایزخم این همیشه خستهکاش از اول می دونستمکه تو دستای نجیبتکلیدی داری برایدرای همیشه بستهتو به قصه ها می مونیساده اما حیرت آورشوق تکرار تو دارموقتی می رسم به آخر ... ايرج جنتی...
ادامه مطلب
ایرج جنتی عطایی : کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم؟پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم؟ چرا به من شک میکنی؟ من که منم برای تولبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو؟پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هقهقمو؟ گریه نمیکنم نرو،آه نمیکشم بشینحرف نمیزنم بمون،بغض نمیکنم ببین سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرونبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسهبری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمیکنم نرو،آه نمیکشم بشینحرف نمیزنم بمون،بغض نمیکنم ببین نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدامصدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانههام اگر چه من به چشم تو کمم، قدیمیام، گممآتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمیکنم نرو،آه نمیکشم بشینحرف نمیزنم بمون،بغض نمیکنم ببین ای...
ادامه مطلب
ایرج جنتی عطایی : شب آشیان شبزده،چکاوک شکستهپررسیدهام به ناکجا، مرا به خانهام ببر کسی به یاد عشق نیست،کسی به فکر ما شدناز آن تبار خودشکنتو ماندهای و بغض من از این چراغ مردگیاز این بر آب سوختناز این پرنده کشتن واز این قفس فروختن چگونه گریه سر کنمکه یار غمگسار نیستمرا به خانهام ببرکه شهر، شهر یار نیست مرا به خانهام ببرستاره دلنواز نیستسکوت نعره میزندکه شب ترانهساز نیست مرا به خانهام ببرکه عشق در میانه نیستمرا به خانهام ببراگر چه خانه، خانه نیست از این چراغ مردگیاز این بر آب سوختناز این پرنده کشتن واز این قفس فروختن چگونه گریه سر کنمکه یار غمگسار نیستمرا به خانهام ببرکه شهر شهر یار نیست ایرج جنتی عطایی ...
ادامه مطلب
اعظم سعاتمند : یک عشق بیملاحظه چون تیغ بر گلوستفریاد اگر نمیکشم از ترس آبروستاین سمت، دشمنان قسمخورده در کمینآن سو کشیدهاند کمان ابروان دوستوقتی پلی شکسته، فقط مانده پشت سرناچارم از ادامهی راهی که پیش روستبشکن مرا؛ بدون تو یک مُهر باطلمبیهودهام شبیه نمازی که بیوضوستپیرم ولی هنوز جوانی نکردهاماین تاک کهنه را قدحی تازه آرزوستخود را به حجم خالی من واگذار کنای بادهای که جای تو آغوش این سبوست ...#اعظم_سعادتمند ...
ادامه مطلب
مولانا : تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنمچند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنماز غم و اندهان من سوخت درون جان منجمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنمچند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنیچند من شکسته دل نوحه تن به جان کنممؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنمهمچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنمچونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمرچون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنمسنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنمکآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنمای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قریندور قمر اگر هله با تو یکی قران کنممولانای جان ...
ادامه مطلب
محمد حسین بهجت تبریزی / شهریار : چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمخون کند خاطر من خاطره عهد قدیمچه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگردل بشکسته عاشق ننوازد به نسیمآن دل بازتر از دست کریمم یاربچون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیمعهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدربارم از دیده به دامان همه درهای یتیمیاد بگذشته چو آن دور نمای وطن استکه شود برافق شام غریبان ترسیمیا به آهو روشان انس وصفا ده یاربیا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیمسیم و زر شد محک تجربه گوهر مردکه سیه باد بدین تجربه روی زر و سیمدردناک است که در دام شغال افتد شیریا که محتاج فرومایه شود مرد کریمنشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغنروح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”دولت همت سلطان قناعت خواهمتا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیمهم از الطاف همایون تو خواهم یاربدر بل...
ادامه مطلب
شبى به مردُمك چشم طعنه زد مژگانكه چند بى سبب از بهر خلق كوشيدن هميشه بار جفا بردن و نياسودنهميشه رنج طلب كردن و نرنجيدن زنيك و زشت و گل و خار و مردم و حيوانتمام ديدن و از خويش هيچ ناديدن چو كارگر شده اى مزد سعى و رنج تو چيست؟بوقت كار ضروريست، كار سنجيدن ز بزم تيره ى خود روشنى دريغ مداركه روشنست از اين بزم رخت برچيدنجواب داد كه آئين كاردانان نيستبه خواب جهل فزودن زِ كار كاهيدن كنايتى است درين رنج روز خسته شدناشارتى است درين كار،شب نخوابيدن! مرا حديث هوى و هوس مكن تعليمهنروران نپَسَندند، خود پسنديدن نگاهبانىِ مُلكِ تن است پيشه ى چَشمچنانكه رسم ره و پاست ره نورديدن اگر پى هوس و آز خويش ميگشتمكنون نبود مرا ديده جاىِ گرديدن بپاى خويش نيفكنده روشنى هرگز#اگرچه_كار_چراغ_است #نور_بخشيدننه آگهيست زِ ...
ادامه مطلب
گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتمباز با غم رفت و آمد های پنهان داشتمگرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان_در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم...از همان روزی که آدم سیب را از من گرفتپا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم..عشق با من بود.. لیلاوار یا سودابه وارخوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتمداستانم هفت خوان رستم دستان نشدمن ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتمباز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزدقدر موهایم اگر روز پریشان داشتم...خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدیچند وقتی بود خیلی حس باران داشتم...سیده_تکتم_حسینی ...
ادامه مطلب
حسین منزوی : دیری است دلم در به در و خانه به خانهتا کی، به که یابد ز تو ای عشق نشانهدانی که چه ئی از پس این در به دری ها؟خواب سحری در پی کابوس شبانهاز خون دلم بر ورق جان کلماتی استپیکی که دلم سوی تو کرده است روانهبا شور تو، خون می زند از سینه برون...
ادامه مطلب
گلچینی از اشعار زیبای حسین پناهی پروانه این همه نفی درد جان فرسای دگردیسی جهان است بر جان هنر،تا از کرم کور بی دست و پاپروانه ای بسازد هزار رنگ!میآید ها شب و روزت همه بیدارکه آید شاید،کور شد دیده بر اینکوره ره شاید ها.شاید ای دلکه مسیحا نفستآمد و رفت،باختی هستی خود بر سر میآید ها لعنتبر گردن عشق ساده ام که انگشترش نخی ست،گلوبند زمردین شعر مرا باور نمیکند کسی ...لعنت به شعر و من! فیلانهوقتی ما ...
ادامه مطلب
دلم برای تو و شعر تازه u200fات تنگ استدلم هوایی آن لهجه خوش u200fآهنگ استمن از خودم، به دلم میu200fگریزم آری منمنی که عقل و دلم سالu200fهاست در جنگ استقبا به قد من ای عقل پابرهنه مدوزبرای قامت ما،u200fاین لباسu200fها تنگ استبرای متهمان ردیف اول عشققبول مصلحتu200f اندیشی و خرد ننگ استهنوز پرسه زدن در نگاه او خوب استهنوز سادگی چشم یار،u200fخوشu200fرنگ استچه دیر میu200fگذرد لحظه u200fهای آمدنشهمیشه عقربه انتظارها لنگ استحسین منزوی...
ادامه مطلب
نصرت رحمانىای رهگذر، درنگ که چون مار تشنه کامخوابیده ام کنار گون های نیمه راهزنجیر تن به زهر هوس آب داده امتا پیچمت به پای در این دوزخ سیاهابلیسم ای رهگذر ابلیس زندگیمردم فریب و رهزن و خودخواه و خون پرستخورشید من سیاهی و فریاد من سکوتهستی من تباهی و پیروزی ام شکستبر سینه ام مکاو کویریست جای دلتف کرده از نفس های ناكسانامیدهای من همه در او فنا شدندجز جای پا نمانده از آنها به جا نشاندر دیده ام مخواب ...
ادامه مطلب
شاعر : امیرحسین آقایی خفتگان شبیم و دور قمر میگردیم مثل نوریم به دنبال سحر میگردیم همچو دردیم آن سرمان نا پیدا استهمچو دارو به دنبال اثر میگردیمچون کلاغیم تا کنون پر بستهخستگانیم به دنبال خبر میگردیممثل دریای خروشان دائما در جنگیممردان زمینیم به دنبال خطر میگردیمفصل سردیم تماما یخبندانروح خاکیم به دنبال سفر میگردیممرغ بادیم به بالای درختی هستیم از سر ظلم به دنبال تبر میگردیم ...
ادامه مطلب
نظر خدای بینان طلب هوا نباشدسفر نیازمندان قدم خطا نباشدهمه وقت عارفان را نظرست و عامیان رانظری معاف دارند و دوم روا نباشد به نسیم صبح باید که نبات زنده باشینه جماد مرده کان را خبر از صبا نباشد اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیریبه حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودتنه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد تو خود از کدام شهری که ز دوستان نپرسیمگر اندر آن ولایت که تویی وفا نباش...
ادامه مطلب