بهترین شعرهایی که خوانده ام

متن مرتبط با «حسین جنتی شاعر» در سایت بهترین شعرهایی که خوانده ام نوشته شده است

محمدکاظم کاظمی / شاعر افغانستان

  • نیلوبلاگ

    بهزودی قدرت بیقدرتان تسلیم خواهد شدبه جایش دولت بیدولتان تحکیم خواهد شدجهان در قرن نو بر صفحۀ تقویم میرقصدوطن آمادۀ برگشتن تقویم خواهد شدقرانی مانده از قرنی غریبی در کف ملتکه آن هم بین دزد خوب و بد تقسیم خواهد شدبه قانون خدا نان حلالی مانده مردم راکه آن هم با قوانین بشر تحریم خواهد شدبه تنظیمات اصلی بازمیگردد بشر آخرو روی حالت «بل هم اضل» تنظیم خواهد شدخدا میگوید آن چیزی که من گفتم نشد انسانملک میگوید آن چیزی که ما گفتیم خواهد شدمحمد کاظم کاظمی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • امیرحسین پناهنده / رباعیات

  • نیلوبلاگ

    در خاطرِ خود بهانه ي شادي داشترويــايِ بهـارِ سبـزِ آبـادي داشتبيچاره پرنده اي كه در كنجِ قفس؛از پنجره انتظـارِ آزادي داشت ..." امیرحسین پناهنده "در حجـم سكـوت آينه گم شده استدر عالمي از جنون تجسم شد...

    ادامه مطلب
  • سالمندی در شعر شاعران پارسی

  • نیلوبلاگ

    عشق سالمندی در شعر شاعران پارسی؛«این شتری است که در خانه هر کسی میخوابد». حتماً شما نیز این جمله را بسیار شنیدهاید، چرا که مصادیق مختلفی دارد، یکی از آنها پیری است که به گفته صائب:مخند ای نوجوان، زن...

    ادامه مطلب
  • محسن شیخی / شاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفت

  • نیلوبلاگ

    محسن شیخیشاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفتشعر کبوتر با کبوتر باز .... یادش رفتپرواز گیسوی رهایت را کبوتر دیدشرمنده شد از کار خود ، پرواز یادش رفتچشمان تو مانند دریایی جدا از همموسی تو را وقتی که دی...

    ادامه مطلب
  • حسین منزوی / آن فسرده در پاییز

  • نیلوبلاگ

    کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود منی که زیسته بودم مدام در پاییز چنان به دام عزیز تو بسته است دلم که خود نه پای گریزش بود ...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری / مرا میخواستی، تا شاعری را،

  • نیلوبلاگ

    فریدون مشیری / مرا میخواستی، تا شاعری را،ببینی روز و شب دیوانهی خویشمرا میخواستی، تا در همه شهر،ز هر کس بشنوی افسانهی خویشمرا میخواستی، تا از دل من،برانگیزی نوایِ بینواییبه صد افسون دهی هر دم فریبم،به دلسختی کنی بر من، خدایی!مرا میخواستی، تا در غزلها،تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.تنت را «در میان چشمهی نور»شبانگاهانِ مهتابی بشویم.مرا میخواستی، تا نزدِ مردم،تو را الهامبخش ِ خویش خوانمبه بال نغمههای آسمانی،به بامِ آسمانهایت نشانم؛مرا میخواستی تا از سر ِ نازببینی پیش پایت زاریم رابخوانی هر زمان در دفترِ منغم ِ شب تا سحر بیداریم رامرا میخواستی امّا چه حاصل؟برایت هر چه کردم باز کم بود!مرا روزی رها کردی در این شهر،که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!تو را میخواستم تا در جوانی،نمیرم از غم بیهمزبانی،غمِ ...

    ادامه مطلب
  • ایرج جنتی عطایی : باغبان، پیر گریان شبیخون خورده

  • نیلوبلاگ

    ایرج جنتی عطایی : باغبان، پیر گریان شبیخون خورده گفت: -" بی تو ای غنچه گل سرخ همه گل هایم گل حسرت شده اند و نسیم، بوی بی باوری و تسلیم بوی تن در دادن دارد! ... خاک اگر خاک کرامت باشد دهن باغ پر از فریاد است و درخت، سرخی کینه ی گل را می سراید با خشم کاش؛ ای کاش باز در باغ گل سرخی بود!" باغبان بر سر نعش گل سرخ نشست گل سرخ، آخرین سرخ گل خون آلود گل شهیدِ نعره ی باغستان گل سرخ، تیرباران شده ی جوخه ی یخ زیر رگبار زمستانی شب خواب آزادی رویش می دید. قلب سبز گل سرخ با صدایی خونین در شب باغ سرود: -"از شب سرد زمستان تا سحر سحر سرخ بهار فاصله فریاد است! تا گل سرخ شدن راهی نیست می توانی گل سرخی باشی!" باغبان اشکش را با پر شال چهل تکه زدود. سروده ای از ایرج جنتی عطایی...

    ادامه مطلب
  • خاطره فریدون مشیری بزم شاعران

  • نیلوبلاگ

    از زبان فریدون مشیری : عرض می شود در طبقه ی دوّم منزلی که بنده زندگی می کنم، آپارتمانی هست که همسایه ی محترم دیگری در آن زندگی می کند. یک شب، بنده آمدم که ماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان های همسایه ی محترم، ماشین ها را ردیف گذاشتند جلوی خانه و از قرار معلوم، دسته جمعی با میزبان رفته اند شمیران.من هم ناچار ماشینم را بردم تعمیرگاه و نامه ای نوشتم و جلوی یکی از ماشین ها گذاشتم به این مضمون:«امیدوارم که امشب به شما خوش گذشته باشد. اگر شما ماشینتان را چند متر جلوتر گذاشته بودید، من مجبور نبودم که چند کیلومتر تا گاراژ بروم.ارادتمند: فریدون مشیری»صبح که از منزل بیرون آمدم، دیدم یکی از مهمان ها که خطّاط معروفی ست - و نامشان استاد بوذری است- از قرار جزء مهمان ها بوده با خط خوش، نامه ای نوشته و ...

    ادامه مطلب
  • گلچین اشعار ایرج جنتی عطایی 2

  • نیلوبلاگ

    به خاطر آور ، که آن شب به برمگفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرمکنون جدایی نشسته بین ماپیوند یاری ، شکسته بین ماگریه می کنمبا خیال توبه نیمه شب هارفته ای و منبی تو مانده امغمگین و تنهابی تو خسته امدل شکسته اماسیر دردماز کنار منمی روی ولیبگو چه کردمرفته ای و من آرزوی کسبه سر ندارمقصه ی وفا با دلم مگوباور ندارم ايرج جنتی عطائی تو کدوم کوهی که خورشیداز تو چشم تو می تابهچشمه چشمه ابر ایثارروی سینه ی تو خوابهتو کدوم خلیج سبزیکه عمیق ، اما زلالهمثل اینه پاک و روشنمهربون مثل خیالهکاش از اول می دونستمکه تو صندوقچه ی قلبتمرهمی داری برایزخم این همیشه خستهکاش از اول می دونستمکه تو دستای نجیبتکلیدی داری برایدرای همیشه بستهتو به قصه ها می مونیساده اما حیرت آورشوق تکرار تو دارموقتی می رسم به آخر ... ايرج جنتی...

    ادامه مطلب
  • ایرج جنتی عطایی : کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشید

  • نیلوبلاگ

    ایرج جنتی عطایی : کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم؟پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم؟ چرا به من شک میکنی؟ من که منم برای تولبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو؟پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هقهقمو؟ گریه نمیکنم نرو،آه نمیکشم بشینحرف نمیزنم بمون،بغض نمیکنم ببین سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرونبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو نذار که عشق من و تو اینجا به آخر برسهبری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمیکنم نرو،آه نمیکشم بشینحرف نمیزنم بمون،بغض نمیکنم ببین نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدامصدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانههام اگر چه من به چشم تو کمم، قدیمیام، گممآتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم گریه نمیکنم نرو،آه نمیکشم بشینحرف نمیزنم بمون،بغض نمیکنم ببین ای...

    ادامه مطلب
  • ایرج جنتی عطایی : شب آشیان شبزده رسیدهام به ناکجا، مرا به خانهام ببر

  • نیلوبلاگ

    ایرج جنتی عطایی : شب آشیان شبزده،چکاوک شکستهپررسیدهام به ناکجا، مرا به خانهام ببر کسی به یاد عشق نیست،کسی به فکر ما شدناز آن تبار خودشکنتو ماندهای و بغض من از این چراغ مردگیاز این بر آب سوختناز این پرنده کشتن واز این قفس فروختن چگونه گریه سر کنمکه یار غمگسار نیستمرا به خانهام ببرکه شهر، شهر یار نیست مرا به خانهام ببرستاره دلنواز نیستسکوت نعره میزندکه شب ترانهساز نیست مرا به خانهام ببرکه عشق در میانه نیستمرا به خانهام ببراگر چه خانه، خانه نیست از این چراغ مردگیاز این بر آب سوختناز این پرنده کشتن واز این قفس فروختن چگونه گریه سر کنمکه یار غمگسار نیستمرا به خانهام ببرکه شهر شهر یار نیست ایرج جنتی عطایی ...

    ادامه مطلب
  • محمد حسین بهجت تبریزی / شهریار : چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیم

  • نیلوبلاگ

    محمد حسین بهجت تبریزی / شهریار : چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمخون کند خاطر من خاطره عهد قدیمچه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگردل بشکسته عاشق ننوازد به نسیمآن دل بازتر از دست کریمم یاربچون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیمعهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدربارم از دیده به دامان همه درهای یتیمیاد بگذشته چو آن دور نمای وطن استکه شود برافق شام غریبان ترسیمیا به آهو روشان انس وصفا ده یاربیا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیمسیم و زر شد محک تجربه گوهر مردکه سیه باد بدین تجربه روی زر و سیمدردناک است که در دام شغال افتد شیریا که محتاج فرومایه شود مرد کریمنشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغنروح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”دولت همت سلطان قناعت خواهمتا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیمهم از الطاف همایون تو خواهم یاربدر بل...

    ادامه مطلب
  • تکتم حسینی / گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتم

  • نیلوبلاگ

    گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتمباز با غم رفت و آمد های پنهان داشتمگرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان_در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم...از همان روزی که آدم سیب را از من گرفتپا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم..عشق با من بود.. لیلاوار یا سودابه وارخوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتمداستانم هفت خوان رستم دستان نشدمن ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتمباز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزدقدر موهایم اگر روز پریشان داشتم...خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدیچند وقتی بود خیلی حس باران داشتم...سیده_تکتم_حسینی ...

    ادامه مطلب
  • حسین منزوی / دیری است دلم در به در و خانه به خانه

  • نیلوبلاگ

    حسین منزوی : دیری است دلم در به در و خانه به خانهتا کی، به که یابد ز تو ای عشق نشانهدانی که چه ئی از پس این در به دری ها؟خواب سحری در پی کابوس شبانهاز خون دلم بر ورق جان کلماتی استپیکی که دلم سوی تو کرده است روانهبا شور تو، خون می زند از سینه برون...

    ادامه مطلب
  • شعر زیبای لبخند شاعر / سیمین بهبهانی / بر لب یار شوخ دلبندم

  • نیلوبلاگ

    شعر زیبای لبخند شاعر سیمین بهبهانیبر لب یار شوخ دلبندم خفته لبخند گرم زیبایی خنده نه ، بر کتاب عشق و امید هست دیباچه ی فریبایی خنده نه دعوتی ست ، عقل فریب بهر آغوش آرزومندی قصه ی محرمانه یی دارد ز خوشی های وصل و پیوندی چون شراب خنک به جام بلور هوس انگیز و تشنگی افزاست جام اول ز می نگشته تهی جام های دوباره باید خواست نقش یک خواهش است و می ریزد زان لبان درشت افسون ریز گرمی و لذتی به جان بخشد همچو خ...

    ادامه مطلب
  • گلچینی از اشعار زیبای حسین پناهی

  • نیلوبلاگ

    گلچینی از اشعار زیبای حسین پناهی پروانه این همه نفی درد جان فرسای دگردیسی جهان است بر جان هنر،تا از کرم کور بی دست و پاپروانه ای بسازد هزار رنگ!میآید ها شب و روزت همه بیدارکه آید شاید،کور شد دیده بر اینکوره ره شاید ها.شاید ای دلکه مسیحا نفستآمد و رفت،باختی هستی خود بر سر میآید ها لعنتبر گردن عشق ساده ام که انگشترش نخی ست،گلوبند زمردین شعر مرا باور نمیکند کسی ...لعنت به شعر و من! فیلانهوقتی ما ...

    ادامه مطلب
  • رازق فانی( شاعر افغانستانی) / خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها

  • نیلوبلاگ

    خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها چه شادیها خورد بر هم چه چه بازیها شود رسوایکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی یکی از جان کند شادی، یکی از دل کند غوغاچه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملاچه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین چه بالا ها رود پائین، چه سفلی ها شود علیاعجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد وگرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب میناشبی در کنج ...

    ادامه مطلب
  • حسین منزوی / دلم برای تو و شعر تازه u200fات تنگ است

  • نیلوبلاگ

    دلم برای تو و شعر تازه u200fات تنگ استدلم هوایی آن لهجه خوش u200fآهنگ استمن از خودم، به دلم میu200fگریزم آری منمنی که عقل و دلم سالu200fهاست در جنگ استقبا به قد من ای عقل پابرهنه مدوزبرای قامت ما،u200fاین لباسu200fها تنگ استبرای متهمان ردیف اول عشققبول مصلحتu200f اندیشی و خرد ننگ استهنوز پرسه زدن در نگاه او خوب استهنوز سادگی چشم یار،u200fخوشu200fرنگ استچه دیر میu200fگذرد لحظه u200fهای آمدنشهمیشه عقربه انتظارها لنگ استحسین منزوی...

    ادامه مطلب
  • امیرحسین آقایی / خفتگان شبیم و دور قمر میگردیم

  • نیلوبلاگ

    شاعر : امیرحسین آقایی خفتگان شبیم و دور قمر میگردیم مثل نوریم به دنبال سحر میگردیم همچو دردیم آن سرمان نا پیدا استهمچو دارو به دنبال اثر میگردیمچون کلاغیم تا کنون پر بستهخستگانیم به دنبال خبر میگردیممثل دریای خروشان دائما در جنگیممردان زمینیم به دنبال خطر میگردیمفصل سردیم تماما یخبندانروح خاکیم به دنبال سفر میگردیممرغ بادیم به بالای درختی هستیم از سر ظلم به دنبال تبر میگردیم ...

    ادامه مطلب
  • بیوگرافی و اشعار هالینا پوشویاتوسکا شاعر لهستانی

  • نیلوبلاگ

    هالینا پوشْویاتُوسْکا(زادهٔ ۹ مه ۱۹۳۵ در چستوهووا – درگذشتهٔ ۱۱ اکتبر ۱۹۶۷ در ورشو)شاعر و نویسندهٔ نامدار زن لهستانی و یکی از مهمترین چهرههای ادبیات مدرن لهستان است. بسیاری هالینا پوشویاتوسکا را جزو بهترین شاعران زن لهستان و همردیف برندهٔ جایزه نوبل، ویسلاوا شیمبورسکا میدانند. هالینا نخستین ش...

    ادامه مطلب