
دلا ز معرکه محنت و بلا مگریزچو گردباد بههم پیچ و چون صبا مگریزتو را است معجزه در کف، ز ساحران مهراسعصا بیفکن و از بیم اژدها مگریزتو موج غیرت و عزمی، ز بحر بیم مدارحذر ز غرش طوفان مکن ز جا مگریزز سست عهدی ایام دلشکسته مشونشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریزچو صخره باش و مکن تکیه جز به دامن کوهبه حق سپار دل خویش و از دعا مگریزتو از تبار دلیران خیبر و بدریچو ذوالفقار و چو حیدر بزن صلا مگریزبه نوشخند منافق ز ره کنار مگیربه زهرخند معاند به انزوا مگریزچو ره به قبلهای امن است پایمردی کنخطا مکن، ز توهم به ناکجا مگریزچو تیر را هدف گیر و بر هدف بنشینز کجروی به حذر باش و از خدا مگریزامین خلق و امانتگزار یزدان باشبه صدق کوش و خطر کن ز مدعا مگریز بخوانید...
ادامه مطلب
آمد سحــــری نــدا ز میخــــانه ماڪاِی رنــــدخــــراباتی دیوانه مابرخیزڪه پُرڪنیم پیمانه زمیزان پیش ڪه پُر ڪنند پیمـانه ما" سلمان ساوجی"u200d .....
ادامه مطلب
ای فتنه ی چنگیزی و ای خشمِ هلاکوپس شمه ای از چشمه ی آرامش تو کو؟انگار مغول سمتِ نشابور وزیده استمی تازی وخون می چکد از باره وباروبا خشم وهیاهوی تو آیینه تَرَک خوردسرمایه ی توچیست بجز خشم و هیاهو؟!ازابروی پُرپیچ وخمت باک ندارندخُنیای خطر نیست دراین گله ی آهویک قافله مانده است به امّید تو بیدارسوسو بزن ای ماه میانِ شبِ گیسوبرگُستره ی شرقیِ این دشتِ شقایقاین قافله تاصبحِ قیامت زده اردوخواهی اگراز چاهِ اسارت بگریزیبیرون بزن ای ماه ازاین قلعه ی جادو!* دکتر شهاب گودرزی بخوانید...
ادامه مطلب
"مسافرخانه ی دلهای شکسته !"هتلِ زردِ کوچکمانند نرگسی روی نبض!هتلی که دیوارهایش راهاله ای از برگهای بید پوشاندهدر سایه ی آسمانخراشهابا پرده های پرنده،مانند قرارهای دیدار در ذهنو باغی برهنه با روح اشککه درآستانه اش خیابانی می پیچدهمانگونه که نامه ای می نویسید.چوبهای پنجره هایشآبیِ قایق هایِ غرق شده استمانند اندوهی درتصاویرِ پیاده روهاو در خواندنِ زنی سبزه و دلفریبکه ترانه هایش را می خوانَددر وانی از اشکهایش.هتلِ دلهای شکستهجایی است که دو نفرعشق را پیدا کردند،وقتی سه نفر شدندآن را گم کردند!*شاعر: سوزان علیوان مترجم: یدالله گودرزی بخوانید...
ادامه مطلب
سرسبزترین فصلِ بهارت آنجاست امّیدِ تو و تاب و قرارت آنجاست، در پنجره، دیدارِ که را می جویی؟! در آینه بنگر که نگارت آنجاست! #یدالله_گودرزی...
ادامه مطلب
ﺁﻣﺪﯼ ﻃﺒﻌﻢ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪ، ﺑﻬﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺷﺪ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺍﺯﺷﻮﻕ، ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﯼﺭﻭﺡ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰﯼ ﻣﻦ! ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺟﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺁﻣﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺍﭘﯿﺶ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻡ ﻋﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮﺍَﻡﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣّﯿﺪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺯﻻﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺴﻨﺠﯽ ﺑﺎ ﻗﺴﻢﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ، ﻗﺮﺁﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﺁﺋﯿﻨﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺧﺎﻃﺮﻡﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺒﺨﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﯼ ﺧﻮﺏ! ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﮐﺴﯽﻗﻠﻌﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﻭ ﮔﻤﻨﺎﻣﻢ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻥ ﻗﺪَﺭ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﺩﻟﻢﺣﺲّ ﺻﺤﺮﺍ ﮔﺮﺩِ ﺷﻬﺮﺁﺷﻮﺏ! ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﮔﺮﺩﺑﺎﺩ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻮّﺍﺟﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ﻣﺮﺍﺭﻗﺺ ﻣﺸﻌﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟از حمید رضا حامد...
ادامه مطلب
اشعار مولانا درباره عشقیک بوسه ز تو خواستم و شش دادیشاگرد که بودی که چنین استادیخوبی و کرم را چو نکو بنیادیای دنیا را ز تو هزار آزادی**************گر شاخهها دارد تریور سرو دارد سروریور گل کند صد دلبریاي جان، تو چیزی دیگری***************دلبر و یار من تویی رونق کار من توییباغ و بهار من تویی بهر تو بود بود منخواب شبم ربودهای مونس من تو بودهایدرد توام نمودهای غیر تو نیست سود منجان من و جهان من زهره آسمان منآتش تو نشان من در دل همچو عود منجسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدمهیچ نبود در بین گفت من و شنود من بخوانید...
ادامه مطلب
در خاطرِ خود بهانه ي شادي داشترويــايِ بهـارِ سبـزِ آبـادي داشتبيچاره پرنده اي كه در كنجِ قفس؛از پنجره انتظـارِ آزادي داشت ..." امیرحسین پناهنده "در حجـم سكـوت آينه گم شده استدر عالمي از جنون تجسم شد...
ادامه مطلب
عشق اول می کند دیوانه اتتا ز ما و من کند بیگانه اتعشق چون در سینه ات مأوا کندعقل را سرگشته و رسوا کندمیشوی فارغ ز هر بود و نبودنیستی در بند اظهار وجودزنده دلها ميشوند از عشق، مستمرده دل كي عشق را آرد به دستعشق را با نيستي سودا بودتا تو هستي، عشق كي پيدا بود" مولانا "...
ادامه مطلب
این بار هم بهانه گرفتی؛ نیامدیقلب مرا نشانه گرفتی؛ نیامدیگفتی: بیا بیار دلِ پر بهانه رااما خودت بهانه گرفتی؛ نیامدیشاید که آمدیّ و ندیدم جمال دوستشاید مرا فسانه گرفتی، نیامدیآری؛ خیالِ خالِ تو، می ارز...
ادامه مطلب
پاییز این مسافر غمگین رسیده استبر قالی ِ قشنگ ِ زمین آرمیده استپاییز ِ زرد، مثل غزالی گریزپااز دستِ هجمه های زمستان رمیده استآنقدر خسته است که از فرطِ خستگیگویی که جاده های زمان را دویده استدر دست او ...
ادامه مطلب
بهمن صباغ زاده :برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرونبمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرونسپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمدزِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیروننگیــــری خــــرده بـ...
ادامه مطلب
ابوالقاسم حالت ( هدهد میرزا )مسکین به خانه رفت شب ودید مسکنشتاریک و روشن است ز نورضعیف شمع شد شاد و گشت گرم تماشا همین که دیدبرگرد شمع دو سه پروانه اند جمع از روی شوق زوجه ی خود را به پیش خواند گفتا...
ادامه مطلب
تو را پنهان میخواستمنگاهَت را در رگ رگِ جانم پنهان کردم؛اما از چشمانم به بیرون راه کشیدنامَت را پنهانترآنکه با دل نگفتماما بادها از خاکها و خاکریزها گذشتندو بذر نام تو را بر گسترهی تمامِ زمین...
ادامه مطلب
با لب سُرخت مرا یاد خدا انداختی روزگارت خوش که از میخانه مسجد ساختی روی ماه خویش را در برکه میدیدی ولی سهم ماهیهای عاشق را چه خوش پرداختی ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم بد نبود ای دوست گاهی هم...
ادامه مطلب
موی تو لشگری xadست برای ستمگریت پیداست موی مشکی xadات از زیر روسریت محصول قرن چندم هجریxad ست قامتت شاعر شده xadست رودکی از لهجهxad ی دریت می xadداد طعمِ چند تمشکِ رسیده را لبxad هام در برابرِ انگورِ عس...
ادامه مطلب
در این دنیا تک و تنها شدم من گیاهی در دل صحرا شدم من چو مجنونی که از مردم گریزد شتابان در پی لیلا شدم من چه بی اثر می خندم چه ب...
ادامه مطلب
تا دسته دسته موی تو جوگندمی که شددیدم چه سرزمین پر از خیر و برکتیست-ببین چقدر صمیمانه در تو حل شده امتو قهوه می خوری و من نمی برد خوابم-تو در کنار خودت نیستی نمی دانیکه در کنار تو بودن چه عالمی دارد-دکتر فرامرز عرب عامری...
ادامه مطلب
کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود منی که زیسته بودم مدام در پاییز چنان به دام عزیز تو بسته است دلم که خود نه پای گریزش بود ...
ادامه مطلب
ترانه، خانه ندارد. بخوان ترانه سرا! بخوان ترانه ی این دخترِ بدونِ سراترانه، خانه ندارد. چه کار باید کرد؟ دلی شبانه ندارد. چه کار باید کرد؟ شبانه، جوجه ی ناآشنا به بال زدن چو آشیانه ندارد، چه کار با...
ادامه مطلب