
در خاطرِ خود بهانه ي شادي داشترويــايِ بهـارِ سبـزِ آبـادي داشتبيچاره پرنده اي كه در كنجِ قفس؛از پنجره انتظـارِ آزادي داشت ..." امیرحسین پناهنده "در حجـم سكـوت آينه گم شده استدر عالمي از جنون تجسم شد...
ادامه مطلب
پاییز این مسافر غمگین رسیده استبر قالی ِ قشنگ ِ زمین آرمیده استپاییز ِ زرد، مثل غزالی گریزپااز دستِ هجمه های زمستان رمیده استآنقدر خسته است که از فرطِ خستگیگویی که جاده های زمان را دویده استدر دست او ...
ادامه مطلب
کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود منی که زیسته بودم مدام در پاییز چنان به دام عزیز تو بسته است دلم که خود نه پای گریزش بود ...
ادامه مطلب
محمد حسین بهجت تبریزی / شهریار : چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمخون کند خاطر من خاطره عهد قدیمچه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگردل بشکسته عاشق ننوازد به نسیمآن دل بازتر از دست کریمم یاربچون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیمعهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدربارم از دیده به دامان همه درهای یتیمیاد بگذشته چو آن دور نمای وطن استکه شود برافق شام غریبان ترسیمیا به آهو روشان انس وصفا ده یاربیا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیمسیم و زر شد محک تجربه گوهر مردکه سیه باد بدین تجربه روی زر و سیمدردناک است که در دام شغال افتد شیریا که محتاج فرومایه شود مرد کریمنشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغنروح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”دولت همت سلطان قناعت خواهمتا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیمهم از الطاف همایون تو خواهم یاربدر بل...
ادامه مطلب
گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتمباز با غم رفت و آمد های پنهان داشتمگرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان_در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم...از همان روزی که آدم سیب را از من گرفتپا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم..عشق با من بود.. لیلاوار یا سودابه وارخوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتمداستانم هفت خوان رستم دستان نشدمن ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتمباز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزدقدر موهایم اگر روز پریشان داشتم...خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدیچند وقتی بود خیلی حس باران داشتم...سیده_تکتم_حسینی ...
ادامه مطلب
حسین منزوی : دیری است دلم در به در و خانه به خانهتا کی، به که یابد ز تو ای عشق نشانهدانی که چه ئی از پس این در به دری ها؟خواب سحری در پی کابوس شبانهاز خون دلم بر ورق جان کلماتی استپیکی که دلم سوی تو کرده است روانهبا شور تو، خون می زند از سینه برون...
ادامه مطلب
پاییز امد… شب بازهم سلامت میدهد… مار سیاه رنگ شب میخزد گوشه دنج تنهاییت… و گاهی … چشمانت را رقص باران های بی موقع پاییز میرباید…سرت را سینه دفترچه خاطراتت… و ایینه نیم قد همیشه بیدار… مینشیند به تماشای تو… صدا ها میروند به قبرستان … خواب چشمان مردمان شهر را میرباید.. و تو میمانی و ضربان قلب.. ساعت روی دیوار… کلاع ها هم میخوابند.. و تو هنوز همچون شعله ای .. زیر خاکستر خاطرات… بیداری.. نه سیگار هایت...
ادامه مطلب
گلچینی از اشعار زیبای حسین پناهی پروانه این همه نفی درد جان فرسای دگردیسی جهان است بر جان هنر،تا از کرم کور بی دست و پاپروانه ای بسازد هزار رنگ!میآید ها شب و روزت همه بیدارکه آید شاید،کور شد دیده بر اینکوره ره شاید ها.شاید ای دلکه مسیحا نفستآمد و رفت،باختی هستی خود بر سر میآید ها لعنتبر گردن عشق ساده ام که انگشترش نخی ست،گلوبند زمردین شعر مرا باور نمیکند کسی ...لعنت به شعر و من! فیلانهوقتی ما ...
ادامه مطلب
دلم برای تو و شعر تازه u200fات تنگ استدلم هوایی آن لهجه خوش u200fآهنگ استمن از خودم، به دلم میu200fگریزم آری منمنی که عقل و دلم سالu200fهاست در جنگ استقبا به قد من ای عقل پابرهنه مدوزبرای قامت ما،u200fاین لباسu200fها تنگ استبرای متهمان ردیف اول عشققبول مصلحتu200f اندیشی و خرد ننگ استهنوز پرسه زدن در نگاه او خوب استهنوز سادگی چشم یار،u200fخوشu200fرنگ استچه دیر میu200fگذرد لحظه u200fهای آمدنشهمیشه عقربه انتظارها لنگ استحسین منزوی...
ادامه مطلب
شاعر : امیرحسین آقایی خفتگان شبیم و دور قمر میگردیم مثل نوریم به دنبال سحر میگردیم همچو دردیم آن سرمان نا پیدا استهمچو دارو به دنبال اثر میگردیمچون کلاغیم تا کنون پر بستهخستگانیم به دنبال خبر میگردیممثل دریای خروشان دائما در جنگیممردان زمینیم به دنبال خطر میگردیمفصل سردیم تماما یخبندانروح خاکیم به دنبال سفر میگردیممرغ بادیم به بالای درختی هستیم از سر ظلم به دنبال تبر میگردیم ...
ادامه مطلب
حسین منزوی : با هیچ زن جز تو دلِ دریا شدن نیست یاراییِ درگیر توفان ها شدن نیست در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل! جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست تو نور چشم مصطفی و کس به جز تو در شأن شمع محفل طاها شدن نیست تو مادر سبطینی و غیر از تو کس را اهلیّت صدّیقه ی کبری شدن نیست جز تو زنی را شوکتِ در باغ هست...
ادامه مطلب
شعر طنز سفر : به منظور صفا و عشق و حالی!سفر رفتیم یک شهر شمالی هوای شهر ما آلوده بود وهوای شهر آن ها بود عالی! پتو و سفره را برداشت مادرپدر هم توی دستش بود قالی لب دریا رسیدیم و نشستیمبه سختی جور شد یک جای خالی! نشد یک خانه یا ویلا بگیریم!( دلیلش نیست اصلا ضعف مالی!) دو ساعت بعد داداش بزرگمخرید از س...
ادامه مطلب
چندی است تند، می گذریم از کنار همظاهر خموش و سرد و نهان بیقرار هم رخسار خود به سیلی می سرخ کرده ایمچون لاله ایم هر دو بدل داغدار هم او را غرور حسن و مرا طبع سربلنددیری است وا گذاشته در انتظار هم... چشم من و تو راز نهان فاش می کندتا کی نهان کنیم غم آشکار هم ای کاش آن کسان که بهشت آرزو کنندعاشق شوند و...
ادامه مطلب
برای عضویت در خبر نامه وبلاگ کافیست نام خودتان را در مستطیل اولی و ایمیل تان را در مستطیل دومی درج نمایید و سپس بر روی "ارسال به خبر نامه "کلیک نمایید تعداد اعضا 825 نفر ...
ادامه مطلب
من روزه ام!!!!تمام سال را روزه ام.ولی بجای دهان و شکم ، اندیشه ام را روزه ام.فکر من حق ندارد به کسی بی حرمتی کند.فکر من حق ندارد به کسی ناسزا بگوید.فکر من حق ندارد به مال کسی دست درازی کند.فکر من حق ندارد با زندگی کسی بازی کند.فکر من حق ندارد به کسی بهتان بزند.فکر من حق ندارد به کسی جفا کند.فکر من ...
ادامه مطلب
می کشتمت! وساطت ایمان اگر نبودپروای نان و پاس نمکدان اگر نبودبی شانه ی تو سر به کجا می گذاشتمای نارفیق کوه و بیابان اگر نبودپیراهنم به دادِ منِ تنگدل رسید،خود سینه می شکافت، گریبان اگر نبود!در رفته بود این جگر از کوره، بی گمانهمراهِ صبر، همتِ دندان اگر نبود!از این جهان سفله به یک خیزش بلند،رد می شدیم، تنگی دامان اگرنبود!می گفتمت چه دیده ام و چیست در دلم،این ترسِ خنده آورم از جان اگر نبود! "حسین جنتی" ____مطالب مرتبط : ____ :: اشعار حسین جنتی ...
ادامه مطلب
آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟ جوجه ها را بعدا با هم میشماریم... ____مطالب مرتبط : ____ :: شعر مناسبتــی اعیــــاد ...
ادامه مطلب
من زندگی را دوست دارمولی از زندگی دوباره می ترسم!دین را دوست دارمولی از كشیش ها می ترسم!قانون را دوست دارمولی از پاسبان ها می ترسم!عشق را دوست دارمولی از زن ها می ترسم!كودكان را دوست دارمولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارمولی از زبانم می ترسم!من می ترسم ، پس هستماین چنین می گذرد روز و روزگار منمن روز را دوست دارمولی از روزگار می ترسم حسین پناهی ................... درختان می گویند بهارپرندگان می گویند ، لانهسنگ ها می گویند صبرو خاک ها می گویند مصاحبو انسان ها می گویند «خوشبختی»امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،در طلب نور !ما نه درختیم و نه خاک .پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،باید در حریم خودمان جستجو کنیم ... حسین پناهی ................................ کهکشانها کو زمینم؟ز...
ادامه مطلب
قومي خدا را به اميد پاداش نيايش ميكنند. اين عبادت بازرگانان است. گروهي از روي ترس، بندگي ميكنند. اين نوع بندگي مخصوص بردگان است. مردمي خدا را از باب سپاس نعمتهاي او ستايش ميكنند. اين روش آزادگان است. امام حسین(ع) ...
ادامه مطلب
وقتی تو نیستیشادی کلام نامفهومی استو دوستت می دارم رازی استکه در میان حنجره ام دق می کندوقتی تو نیستیمن فکر می کنم توآنقدر مهربانی که توپ های کوچک بازیتصویرهای صامت دیوارو اجتماع شیشه های فنجان ها، حتیاز دوری تو رنج می برندو من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟اینجا که ساعت وآیینه وهوابه تو معتادندو انعکاس لهجه شیرینتهر لحظه زیر سقف شیفتگی هایممی پیچد! ... حسین منزوی...
ادامه مطلب