
می میرم ازین عشق و کسی را خبری نیست گسترده شد آفاق و مرا بال و پری نیست می خندم و از خنده ام آویخته صد اشک می گریم و از اشک به چشمم اثری نیست من مانده ام و خاطره ای دور که جز آن در کوی مه آلود دلم رهگذری نیست یک لحظه نشد با تو به خلوت بنشینم یک بار نشد روی تو را سیر ببینم با یک سبد آغوش به باغ تو رسیدم اما نشد "از باغ تو یک میوه بچینم "* ای کاش در آن لحظه که سر می روم از خویش در زلف تو پیچد نفس بازپسینم عمران صلاحی...
ادامه مطلب
صدایت را جرعه-جرعه می نوشم مستانه سبز می شوم و شاخ و برگ می دهم جوانه ها دهان می گشایند و نام تو را می خوانند چه لبان شناوری داری در آب های صدا چشمانم را می بندم و تن به صدایت می سپارم نام کوچکم در صدایت شکفته می شود □ تمام آبشاران را واداشته ای با هیاهو بریزند تا صدایم به گوشت نرسد تمام جنگل ها را واداشته ای برگ هاشان را به صدا درآورند تا صدای مرا نشنوی تمام پرندگان را به آواز خواندن واداشته ای تا صدای من گم شود مدام حرف میزنی تا من حرفی نزنم! □ می ترسم در حسرت تو بمیرم! و تابوتم بر نیل روان باشد و امواج نیلگون مرثیه خوان ناکامی من باشند نمی خواهم افسانه...
ادامه مطلب