
شعری زیبا و معروف از فروغ فرخزاد موضوع «شعری زیبا و معروف از فروغ فرخزاد» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. امشب از آسمان دیدهی تو روی شعرم ستاره میبارد در زمستان دشت کاغذها پنجههایم جرقه میکارد شعر دیوانهی تبآلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دوباره میسوزد...
ادامه مطلب
امشب از آسمان دیدهی توروی شعرم ستاره میبارددر زمستان دشت کاغذهاپنجههایم جرقه میکارد شعر دیوانهی تبآلودمشرمگین از شیار خواهشهاپیکرش را دوباره میسوزدعطش جاودان آتشها آری آغاز دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباست شب پر از قطرههای الماس استاز سیاهی چرا هراسیدن آنچه از شب به جای میماندعطر سکرآور گل یاس است آه بگذار گم شوم در توکس نیابد دگر نشانهی منروح سوزان و آه مرطوبتبوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه بازخفته بر بال گرم رویاهاهمره روزها سفر گیرمبگریزم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه میخواهممن تو باشم.. تو.. پای تا سر توزندگی گر هزار باره بودبار دیگر تو.. بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریایی ستکی توان نهفتنم باشدبا تو زین سهمگین طوفا...
ادامه مطلب
ای هیاهوی گنگ نگاهم!ای تو شیرین ترین اشتباهمبی تو پایان ندارد جنونمبا خیال تو من روبه راهمرنگی از چشمهای تو دارداین همه روزهای سیاهملحظه ا ی بر من آغوش بگشاای تو تنهاترین جانپناهمتو بلندای سرخ طلوعیمن تمنّای سبز گیاهمسفره ا ی باصفاتر ز دریاکرده ا ی از نگاهت فراهمای مسافر از این شهر، برگیردست این مردِ آواره را، هم!بعد از آن خواب از چشم من رفتتا ز برق نگاهت سخن رفتبعد از آن حرف هایم عوض شدرنگ دنیا برایم عوض شدچهره ی روشنی جلوه گر گشتنوبت عاشقی باز برگشتعشق، گرم حضوری دگر شدشعر من نیز جوری دگر شدمریم پاک و تنهای شرقی!ای عروس غزلهای شرقی!رفته در هاله ی خواب و رؤیاخفته در سایه ی نیروانامانده در ساحل بی پناهینیمی از آدم و نیم ماهیای شکوه بلند اهوراآه… سارای غمگین بوداآسمان در نگاه تو خندیدعطر سیب ...
ادامه مطلب
"مسافرخانه ی دلهای شکسته !"هتلِ زردِ کوچکمانند نرگسی روی نبض!هتلی که دیوارهایش راهاله ای از برگهای بید پوشاندهدر سایه ی آسمانخراشهابا پرده های پرنده،مانند قرارهای دیدار در ذهنو باغی برهنه با روح اشککه درآستانه اش خیابانی می پیچدهمانگونه که نامه ای می نویسید.چوبهای پنجره هایشآبیِ قایق هایِ غرق شده استمانند اندوهی درتصاویرِ پیاده روهاو در خواندنِ زنی سبزه و دلفریبکه ترانه هایش را می خوانَددر وانی از اشکهایش.هتلِ دلهای شکستهجایی است که دو نفرعشق را پیدا کردند،وقتی سه نفر شدندآن را گم کردند!*شاعر: سوزان علیوان مترجم: یدالله گودرزی بخوانید...
ادامه مطلب
چنین است کردار گردان سپهرگهی درد پیش آرَدَت ، گاه مهرگهی بخت گردد چو اسپی شموسبه نُعم اندرون زُفتی آردت و بؤسبدان ای پسر کاین سرای فریبندارد ترا شادمان بینهیبنگهدار تن باش و آن خردچو خواهی که روزت به بد نگذردبدان کوش تا دور باشی ز خشمبه مردی به خواب از گنهکار چشمچو خشم آوری هم پشیمان شویبه پوزش نگهبان درمان شویبه فردا ممان کار امروز رابر تخت منشان بدآموز رامجوی از دل عامیان راستیکه از جست و جو آیدت کاستیبناهای آباد گردد خرابز باران و از تابش آفتابپی افکندم از نظم کاخی بلندکه از باد و باران نیابد گزنددهم جان گر از دل به من بنگریکنم خاک تن تا تو پی بسپریبه گیتی ندارم پناه تو کسهمه دشمنندت، منم دوست بس!به دانش فزای و به یزدان گرایکه او باد جان ترا رهنمایبپرسیدم از مرد نیکو سخنکسی کو بسال و خرد ...
ادامه مطلب
قدم خیر است خوشآمد گو صفای ماه فروردینبه رویِ فرش و میزت باز بچینی سفرهٔ هفت سینبنام سین اول سالم و سرزنده باشی دوستنبینم غم٬ نِشیند بر وجودت شوقْ پاورچینبنام سین دوم سربلند باشی تمام عمرکنی کاری شگفت آور بپیچد بر زبان تحسینبنام سین سوم سادگی هم سازش و یک رنگزند فوّاره در هستی بماند زیر سر بالینچهارم سین سعادتمندی وخوشبختی و نیکیستکمان از آسمان پاشد به سویت هفتمین رنگینبنام سین پنجم هم سبکباریست میخواهمبرایت تا بمانی در ترازوی وقار سنگینو در سین ششم باشد همیشه سازِ بختت کوکنزن تاری ز گیتارِ غم و موسیقیِ غمگینبنام سین هفتم سایهٔ حق بر سرت باشداگر خواهی که هفت سینت قشنگ باشد بگو آمین....#یزدان_ماماهانی بخوانید...
ادامه مطلب
من از دیار ماتمم از غم بپرسیداز غصه ی همخانه ی مبهم بپرسیداز ریشه ی غم نسخه ای شیرین بپیچیداز لذت گیرای این مرهم بپرسیدروزی خدا ما را به این ویرانه انداختاز آدم حیران در این عالم بپرسیداز روز اول عشق و غم باهم عجین شداز آنچه آمد بر سر آدم بپرسیدای عشق ای هم شانه و هم کیش و همزادمن از دیار ماتمم از غم بپرسیدمهساپارس فر(پارسا) بخوانید...
ادامه مطلب
از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدماینبار نیلوبلاگ برای من فقط معجزه نیلوبلاگ کناز من پس از تو چیز زیادی نمانده استجز چشمهای تر که به در خشک می شودبگو به خاطره هایت دگر خیالی نیستشب گذشته دلم را عصب کشی کردمروی نبودت هم حسا...
ادامه مطلب
از فراقت , من فراغت را نمی جویم هنوزیک نفر بی آنکه باشد , هست و با اویم هنوزشعر گفتن را غمت چون خوب یادم داده ستنکته ای گفتی به تفسیرش غزل گویم هنوزگفتم از جان بگذرم تا گردم از جانان رهاپای بر چشمم نه...
ادامه مطلب
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را...
ادامه مطلب
محمدرضا شفیعیکدکنی:بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا ای بهار ژرف به دیگر روز و دیگر سال تو میآیی و باران در رکابت مژدهی دیدار و بیداریتو میآیی و همراهت شمیم و شرم شبگیران و لبخند جوانهها که میر...
ادامه مطلب
من گرفتار شبم در پی ماه آمده امسیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،سیب دندان زده از دست تو افتاد زمینباغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،چال اگر در دل آن صورت کنعانی هستبی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستندمن به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،این همه تند مرو شعر مرا خسته مکنمن که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام،"فریدون مشیری"...
ادامه مطلب
تا دسته دسته موی تو جوگندمی که شددیدم چه سرزمین پر از خیر و برکتیست-ببین چقدر صمیمانه در تو حل شده امتو قهوه می خوری و من نمی برد خوابم-تو در کنار خودت نیستی نمی دانیکه در کنار تو بودن چه عالمی دارد-دکتر فرامرز عرب عامری...
ادامه مطلب
شعر عاشقانه از فریدون مشیری :به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشقصفای روی تو، تقدیم میکنم، با عشقدرین سیاهی و سردی بسانِ آتشگاه،همیشه گرمم همواره روشنم، با عشقهمین نه جان به ره دوست میفشانم شاد،به جانِ دوست، که غمخوار دشمنم، با عشقبه دست بستهام ای مهربان، نگاه مکنکه بیستون را از پا درافکنم، با عشقدوای درد بشر یک کلام باشد و بسکه من برای تو فریاد میزنم: با عشقفریدون مشیریLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
فریدون مشیری / مرا میخواستی، تا شاعری را،ببینی روز و شب دیوانهی خویشمرا میخواستی، تا در همه شهر،ز هر کس بشنوی افسانهی خویشمرا میخواستی، تا از دل من،برانگیزی نوایِ بینواییبه صد افسون دهی هر دم فریبم،به دلسختی کنی بر من، خدایی!مرا میخواستی، تا در غزلها،تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.تنت را «در میان چشمهی نور»شبانگاهانِ مهتابی بشویم.مرا میخواستی، تا نزدِ مردم،تو را الهامبخش ِ خویش خوانمبه بال نغمههای آسمانی،به بامِ آسمانهایت نشانم؛مرا میخواستی تا از سر ِ نازببینی پیش پایت زاریم رابخوانی هر زمان در دفترِ منغم ِ شب تا سحر بیداریم رامرا میخواستی امّا چه حاصل؟برایت هر چه کردم باز کم بود!مرا روزی رها کردی در این شهر،که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!تو را میخواستم تا در جوانی،نمیرم از غم بیهمزبانی،غمِ ...
ادامه مطلب
آنچه هر شب بگذرد از چرخ ، فریاد من استوآنچه آن مَه را به خاطر نگذرد یاد من استآنچه بر من کارها را سخت میسازد مدامبیثباتیهای صبرِ سست بنیاد من استمیگریزد صید از صیاد ؛ یا رب ! از چه رودائم از من میگریزد آن که صیاد من است ؟!من ز در بیرون و اهل بزم اندر پیچ و تابکان پری را چشم بر در ، گوش بر داد من استامشبم محروم از او ، اما بسی شادم که غیراین گمان دارد که او در وحدت آباد من استاز شعف هر دم که نظم محتشم سنجید و گفتآن که خواهد گور خسرو کَنْد ، فرهاد من است ...محتشم کاشانی...
ادامه مطلب
از زبان فریدون مشیری : عرض می شود در طبقه ی دوّم منزلی که بنده زندگی می کنم، آپارتمانی هست که همسایه ی محترم دیگری در آن زندگی می کند. یک شب، بنده آمدم که ماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان های همسایه ی محترم، ماشین ها را ردیف گذاشتند جلوی خانه و از قرار معلوم، دسته جمعی با میزبان رفته اند شمیران.من هم ناچار ماشینم را بردم تعمیرگاه و نامه ای نوشتم و جلوی یکی از ماشین ها گذاشتم به این مضمون:«امیدوارم که امشب به شما خوش گذشته باشد. اگر شما ماشینتان را چند متر جلوتر گذاشته بودید، من مجبور نبودم که چند کیلومتر تا گاراژ بروم.ارادتمند: فریدون مشیری»صبح که از منزل بیرون آمدم، دیدم یکی از مهمان ها که خطّاط معروفی ست - و نامشان استاد بوذری است- از قرار جزء مهمان ها بوده با خط خوش، نامه ای نوشته و ...
ادامه مطلب
برای عضویت در خبر نامه وبلاگ کافیست نام خودتان را در مستطیل اولی و ایمیل تان را در مستطیل دومی درج نمایید و سپس بر روی "ارسال به خبر نامه "کلیک نمایید تعداد اعضا 825 نفر ...
ادامه مطلب
عبدالجبار کاکایی :اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارمتورا نمی دهم از دست، تا توان دارم سری به مستی نیلوفران صحرایی«دلی به روشنی باغ ارغوان دارم» اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت راهنوز هم که هنوز است بر زبان دارم چراغ یاد تو را در کجا بیاویزمکز این کبود نفس گیر در امان دارم؟ میان سینه من آتشی است چون فانوساگرچه خواستم این شعله را نهان دارم عبدالجبار کاکایی ...
ادامه مطلب
هر گوشهی این جهان تو را میجویمدر اوج سکوتم تو را میگویمای جان جهان و جانم از تو سرشاردست از طلب تو من مگر میشویم هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامهخاموشی تو دریا، دریایی از کلامه دیدار تو غزلساز، دست تو زخمهی سازچشم تو شهرآواز، دریچهای به پرواز راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیستوقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابهبیآنکه من بپرسم دیدار تو جوابه با دست هر نوازش صد حرف تازه داریتصویر روشن عشق در قاب روزگاری با تو بهانهای هست، آبی و دانهای هستاز هر کجای بنبست راهی به خانهای هست راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیستوقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست ما بینیاز گفتن، بیگفتن و شنیدندر حال گفت و گوییم در لحظههای دیدن تو با دل صبورت در ماندن و عبورتبا من به گفت و گویی در غیبت...
ادامه مطلب