بهترین شعرهایی که خوانده ام

متن مرتبط با «مولانا ایرانی» در سایت بهترین شعرهایی که خوانده ام نوشته شده است

اشعار عاشقانه مولانا

  • نیلوبلاگ

    اشعار مولانا درباره عشقیک بوسه ز تو خواستم و شش دادیشاگرد که بودی که چنین استادیخوبی و کرم را چو نکو بنیادیای دنیا را ز تو هزار آزادی**************گر شاخهها دارد تریور سرو دارد سروریور گل کند صد دلبریاي جان، تو چیزی دیگری***************دلبر و یار من تویی رونق کار من توییباغ و بهار من تویی بهر تو بود بود منخواب شبم ربودهای مونس من تو بودهایدرد توام نمودهای غیر تو نیست سود منجان من و جهان من زهره آسمان منآتش تو نشان من در دل همچو عود منجسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدمهیچ نبود در بین گفت من و شنود من بخوانید...

    ادامه مطلب
  • مولانا / عشق اول می کند دیوانه ات

  • نیلوبلاگ

    عشق اول می کند دیوانه اتتا ز ما و من کند بیگانه اتعشق چون در سینه ات مأوا کندعقل را سرگشته و رسوا کندمیشوی فارغ ز هر بود و نبودنیستی در بند اظهار وجودزنده دلها ميشوند از عشق، مستمرده دل كي عشق را آرد به دستعشق را با نيستي سودا بودتا تو هستي، عشق كي پيدا بود" مولانا "...

    ادامه مطلب
  • مولانا بی نظیر است !

  • نیلوبلاگ

    مولانا بی نظیر است !يك پروفسور فرانسوی در جشن بازنشستگی اش در دانشگاه سوربن فرانسه چنین گفت :  من عمرم را وقف ادبیات فارسی ایرانی کردم  و بر...

    ادامه مطلب
  • جلوه های صلح و دوستی در مبانی فکری مولانا و اشعار او

  • نیلوبلاگ

    بشردوستی در اشعار مولانابه مناسبت 19 آگوست، روز جهانی بشردوستی جلوه های صلح و آشتی در مبانی فکری مولانا و اشعار او مولانا در مثنوی معنوی و دیوان شمس در بیان جلوه های صلح و آشتی، از تناسب و سازگاری اضداد موجود در عالم شروع کرده و به صلح و آشتی انسان ها با یکدیگر و با خداوند که کاملترین و بارزترین نمونه ی آن است، اشاره میکند. آشتی اضداد در عالم برای ادامه ی حیات موجودات امری لازم و ضروری است. البته آشتی اضداد نشانه ی نفی تأثیر آنها نیست، بلکه تمام اضداد در یک نظام هماهنگ به نام کائنات حرکت می کنند. در مرتبه ی بالاتر که عالم وحدت و الوهیت است، دیگر نشانی از اضداد نیست و یکرنگی حاکم است. عرفانِ او عرفانی است که در بطن و متن جامعه جریان دارد، دلیل تعامل و ارتباط تنگاتنگ طبقات جامعه با مولانا ...

    ادامه مطلب
  • مولانا : تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنم

  • نیلوبلاگ

    مولانا : تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنمچند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنماز غم و اندهان من سوخت درون جان منجمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنمچند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنیچند من شکسته دل نوحه تن به جان کنممؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنمهمچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنمچونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمرچون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنمسنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنمکآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنمای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قریندور قمر اگر هله با تو یکی قران کنممولانای جان ...

    ادامه مطلب
  • مولای جان مولانا : روزها فکر من این است و همه شب سخنم

  • نیلوبلاگ

    مولای جان مولانا : روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟به کجا می روم آخر ننمایی وطنممانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرایا چه بوده است مراد وی از این ساختنمجان که از عالم علویست یقین میدانمرخت خود باز برآنم که همانجا فکنممرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکچند روزی قفسی ساخته ام از بدنمای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوستبه هوای سر کویش پر و بالی بزنمکیست در گوش که او میشنود آوازمیاکدامیست سخن میکند اندر دهنمکیست در دیده که از دیده برون می نگردیا چه جانست نگویی که منش پیرهنمتا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایییکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنممی وصلم بچشان تا در زندان ابداز سر عربده مستانه بهم درشکنممن به خود نامدم این جا که به خود باز رومآن که ...

    ادامه مطلب
  • شعر جالب مولانا در باره خاکسپاری و تشیع جنازه خودش

  • نیلوبلاگ

    وصیت نامه جالب مولانا در باره خاکسپاری و تشیع جنازه خودش به روز مــرگ چــو تــابـوت مــن روان باشـد گمان مبر که مرا درد این جهان باشدبرای من مـگـری و مـگـو دریـــــغ دریــــــغبدوغ دیو در افتـــی دریــــــغ آن باشدجنازه ام چو بـبـیـنـــــی مگو فــراق...

    ادامه مطلب
  • حضرت مولانا / چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنی

  • نیلوبلاگ

    چشم تو خواب میرود یا که تو ناز میکنینی به خدا که از دغل چشم فراز میکنیچشم ببستهای که تا خواب کنی حریف راچونک بخفت بر زرش دست دراز میکنیسلسلهای گشادهای دام ابد نهادهایبند کی سخت میکنی بند کی باز میکنیعاشق بیگناه را بهر ثواب میکشیبر سر گور ...

    ادامه مطلب
  • مولانا / بلاجویان دشت کربلایی

  • نیلوبلاگ

    کجایید ای شهیدان خداییبلاجویان دشت کربلاییکجایید ای سبک روحان عاشقپرندهتر ز مرغان هواییکجایید ای شهان آسمانیبدانسته فلک را درگشاییکجایید ای ز جان و جا رهیدهکسی مر عقل را گوید کجاییکجایید ای در زندان شکستهبداده وام داران را رهاییکجایید ای در مخزن گشادهکجایید ای نوای بینواییدر آن بحرید کاین عالم کف او استزمانی بیش دارید آشناییکف دریاست صورتهای عالمز کف بگذر اگر اهل صفاییدلم کف کرد کاین نقش سخن شد...

    ادامه مطلب
  • مولانا / گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ما

  • نیلوبلاگ

    مولانا :گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ماگفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم توراگفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهمگفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهمگفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کنگفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهیگفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنمگفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآگفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهمگفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید اینگفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه اممارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه امگفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقاگفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خود آمولانا ...

    ادامه مطلب
  • مولانای جان / آنکه یافت مینشود آنم آرزوست!

  • نیلوبلاگ

    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست …………… ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان چهره مشعشع تابانم آرزوست …………… بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست …………… گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست …………… وان دفع گفتنت که برو شه به...

    ادامه مطلب
  • مولانا / بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

  • نیلوبلاگ

    مولانا : بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوستای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکان چهره مشعشع تابانم آرزوستبشنیدم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوستگفتی ز ناز بیش مرنجان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستوان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستوان ناز و باز و ت...

    ادامه مطلب
  • اگر مولانای بلخی ، حافظ، سعدی ، فردوسی و... تلفن منشی دار داشتند

  • نیلوبلاگ

    اگر مولانای بلخی، حافظ، سعدی ، فردوسی و... تلفن منشی دار داشتند، منشی تلفن منزل شان چی میگفت ؟! پیغام گیر تلفن مولانای جان: زنگ زدی مست شدم عقل رفتبا دم گرمت دل از دست رفت سازتو رقصنده را بیهوش کردزاتش تو دیگ جنون جو ش کرد پیغام گیر تلفن حافظ: رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخورتا مگر بینم...

    ادامه مطلب
  • مولانا / سوی حِجاز می شوم باز مقابلم تویی

  • نیلوبلاگ

    اهلِ نماز می شوم ، جمله نیاز می شومسوی حِجاز می شوم باز مقابلم توییباده ی ناب می شوم ، شِعر و کِتاب می شومیکسره خواب می شوم ، باز مقابلم توییهَمرهِ موج می شوم ، راهیِ اوج می شومفوج به فوج می شوم ، باز مقابلم توییسایه ی ماه می شوم ، در ته چاه می شومراهیِ راه می شوم ، باز مقابلم توییتوی رَواق می شوم ...

    ادامه مطلب
  • شعر طنز مثنوی خواب دیدن مولانا

  • نیلوبلاگ

    بشنو از من چون حكايت میكنمخواب ديشب را روايت میكنمديشب اندر خواب ديدم مولویشاعر دهها هزاران مثنویروح او از قونيه تيک آف كرديک نظر بر عالم اطراف کردچون گذشت از مرز بازرگان همیزير لب ميخواند با خود مثنویهر كسی كو دور ماند از اصل خويشباز جويد روزگار وصل خويشاو بسوی بلخ و مشرق میشتافتبا سماعش لايهه...

    ادامه مطلب
  • تصویر سازی های عاشقانه ی مولانا

  • نیلوبلاگ

    هر که ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین هر که ز ماه گویدت بام برآ که همچنین هر که پری طلب کند چهره خود بدو نما هر که ز مشک دم زند زلف گشا که همچنین هر که بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود باز گشا گره گره بند قبا که همچنین گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او جان مرا که همچنین هر که بگویدت بگو کشته عشق چون بود عرضه بده به پیش او جان مرا که همچنین هر که ز روی مرحمت از قد من بپرسدت ابروی خویش عرضه ده گشته دوتا که همچنین جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون هین بنما به منکران خانه درآ که همچنین هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه ای قصه ماست آن همه حق خدا که همچنین خانه هر فرشته ام سینه کبود گشته ام چشم برآر و خوش نگر سوی سما که همچنین سر وصال دوست را جز به صبا نگفته ام تا ب...

    ادامه مطلب
  • شعری ناب از مولانا در مورد پدر و مادر

  • نیلوبلاگ

    مادر اگر چه که همه رحمتست رحمت حق بین تو ز قهر پدر سرمه نو باید در چشم دل ور نه چه داند ره سرمه بصر بود به بصره به یکی کو خراب خانه درویش به عهد عمر مفلس و مسکین بد و صاحب عیال جمله آن خانه یک از یک بتر هر یک مشهور بخواهندگی خلق ز بس کدیه شان بر حذر بود لحاف شبشان ماهتاب روز طواف همشان در به در گر بکنم قصه ز ادبیرشان درد دل افزاید با درد سر شاه کریمی برسید از شکار شد سوی آن خانه ز گرد سفر در بزد از تشنگی و آب خواست آمد از آن خانه یتیمی به در گفت که هست آب ولی کوزه نیست آب یتیمان بود از چشم تر شاه در این بود که لشکر رسید همچو ستاره همه گرد قمر گفت برای دل من هر یکی در حق این قوم ببخشید زر گنج شد آن خانه ز اقبال شاه رو...

    ادامه مطلب
  • از اشعار ناب و زیبای مولانا جلال الدین محمد (مولوی)

  • نیلوبلاگ

    چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگها تا برکنم از آینه هر منکری من زنگها بر مرکب عشق تو دل میراند و این مرکبش در هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگها بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگها با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگها گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگها چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگها اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود میشود هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت ب...

    ادامه مطلب
  • مولانا / دیوار گوش دارد آهستهتر سخن گو

  • نیلوبلاگ

    خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را دامی نهادهام خوش آن قبله نظر را دیوار گوش دارد آهستهتر سخن گو ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را اعدا که در کمینند در غصه همینند چون بشنوند چیزی گویند همدگر را گر ذرهها نهانند خصمان و دشمنانند در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن در خانه دلم شد از بهر رهگذر را رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد میخواند یک به یک را میگفت خشک و تر را زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم بی زخمهای میتین پیدا نکرد زر را ...

    ادامه مطلب
  • مولانا / جانا قبول گردان این جست و جوی ما را

  • نیلوبلاگ

    جانا قبول گردان این جست و جوی ما را بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله تا گل سجود آرد سیمای روی ما را مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشک بهشت گردان امروز کوی ما را ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را ای آب زندگانی ما را ربود سیلت اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را مهمان دیگر آ...

    ادامه مطلب