خرید بک لینک
شعری زیبا و معروف از فروغ فرخزاد موضوع «شعری زیبا و معروف از فروغ فرخزاد» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. امشب از آسمان دیده‌ی تو روی شعرم ستاره می‌بارد در زمستان دشت کاغذها پنجه‌هایم جرقه می‌کارد شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم شرمگین از شیار خواهش‌ها پیکرش را دوباره می‌سوزدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 7:56

،مردی از عاشقان خدا جدا مانده استدر فراخوان عشق جا مانده استچشمهایی پر از تکلم داشتاو که این گونه بی صدا مانده استدر زمان عبور قافله هاهان! بپرسید او کجا مانده ست ؟!،یادهایی همیشه سبز وسترگدر دل کوچه ها ی ما مانده استبوی عطری نجیب وحُزن الوددر گذر گاه کوچه ها مانده استبالهای صعود و پروازنددستهایی که بر دعا مانده استگر چه یاران زشهر ما رفتندوحشتی نیست،چون خدامانده ست!#دکتر_شهاب_گودرزی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 30 آبان 1404 ساعت: 12:37

امشب از آسمان دیده‌ی توروی شعرم ستاره می‌بارددر زمستان دشت کاغذهاپنجه‌هایم جرقه می‌کارد شعر دیوانه‌ی تب‌آلودمشرمگین از شیار خواهش‌هاپیکرش را دوباره می‌سوزدعطش جاودان آتش‌ها آری آغاز دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباست شب پر از قطره‌های الماس استاز سیاهی چرا هراسیدن آنچه از شب به جای می‌ماندعطر سکرآور گل یاس است آه بگذار گم شوم در توکس نیابد دگر نشانه‌ی منروح سوزان و آه مرطوبتبوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه بازخفته بر بال گرم رویاهاهمره روزها سفر گیرمبگریزم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه می‌خواهممن تو باشم.. تو.. پای تا سر توزندگی گر هزار باره بودبار دیگر تو.. بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریایی ستکی توان نهفتنم باشدبا تو زین سهمگین طوفانکاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می‌خواهمبروم در میان صحراهاسر بسایم به سنگ کوهستانتن بکوبم به موج دریاها بس که لبریزم از تو می‌خواهمچون غباری ز خود فرو ریزمزیر پای تو سر نهم آرامبه سبک سایه به تو آویزم آری آغاز دوست داشتن استگرچه پایان راه نا پیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباستفروغ فرخزاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 30 آبان 1404 ساعت: 12:37

در آسمان عشق من نوری نمی تابد چرا ●♬♩یک شب ز رنج زندگی چشمم نمی خوابد چرا ●♬♩من تک درخت صحرای دردم بی برگ و بار افتاده ام ●♬♩در چشم تنگ دنیا دریغا بی اعتبار افتاده ام ●♬♩در سایه من هرگز نخفته یک رهگذار خسته ای ●♬♩چون قطره اشکی گویی ز چشم این روزگار افتاده ام ●♬♩شمعی که بی پروانه شد باید که خود تنها بسوزد ●♬♩مجنون دشت بی کسی باید که بی لیلا بسوزد ●♬♩دل را اگر عشقی رسد باید که با مهرت بسازد ●♬♩خرمن چو در آتش فتد باید که بی پروا بسوزد ●♬♩آن شمع بی پروا منم من مجنون بی لیلامنم من ●♬♩طوفان عشقی سرکشم ●♬♩با خرمن آتش گرفته در گوشه صحرا منم من ●♬♩دودی ندارد آتشم ●♬♩ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 14:56

دردوری از نگاه تو بی طاقتم هنوزمن عصرهای جمعه پرازغربتم هنوزنیلوفری که سمبل تنهایی من استقد می کشد بدون تو درخلوتم هنوزای باغبان!سخاوت دستان تو کجاست؟چون مزرع ملخ زده پرآفتم هنوز...!تا کی درانتهای جهان بی تو سرکنمعمری گذشت بی تو و در حسرتم هنوزبا اینهمه ز مهر تو نومید نیستمشاید که هست نام تو در قسمتم هنوز..#یدالله_گودرزی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 9 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:41

دلا ز معرکه محنت و بلا مگریزچو گردباد بههم پیچ و چون صبا مگریزتو را است معجزه در کف، ز ساحران مهراسعصا بیفکن و از بیم اژدها مگریزتو موج غیرت و عزمی، ز بحر بیم مدارحذر ز غرش طوفان مکن ز جا مگریزز سست عهدی ایام دلشکسته مشونشانه باش چو پرچم، ز بادها مگریزچو صخره باش و مکن تکیه جز به دامن کوهبه حق سپار دل خویش و از دعا مگریزتو از تبار دلیران خیبر و بدریچو ذوالفقار و چو حیدر بزن صلا مگریزبه نوشخند منافق ز ره کنار مگیربه زهرخند معاند به انزوا مگریزچو ره به قبلهای امن است پایمردی کنخطا مکن، ز توهم به ناکجا مگریزچو تیر را هدف گیر و بر هدف بنشینز کجروی به حذر باش و از خدا مگریزامین خلق و امانتگزار یزدان باشبه صدق کوش و خطر کن ز مدعا مگریز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 9 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:41

دل سلسله زلف ترا نیک پسندیدآشوب مکن دست مزن سلسله ها راگفتی غزلی به من یا دلکش و دیدمازشش جهت این هلهله ها غلغله ها راتاشعر دلت ساخته گردد چو یکی فرشباید که گره می زده ای حوصله ها راتو درد سرودی و دلم شعر لقب دادبی درد چه فهمد دگر این مرحله ها راپرزخم ترینم تو بدان لطف سرایشبهبود نما اندکی از آبله ها رادانیم ترابغض گلوگیر شد ارنهیک آه تو نابود کند حرمله ها راهرجا که غزل خواندم و یا شعر سرودمدیدیم کف و لبخند ز مردم صله ها رااز : محمد علی رستمی(وصال) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 9 ارديبهشت 1403 ساعت: 19:41

فــضـای سـبــز بــودم ، بـچـه تُـخـسـی :بــدیـدم سـمـت گـربـه سـنــگ مـیـــزد ..جهش میداد وخویش پیش از اصابت :مـهار میکـرد و بـر سـنگ ، چـنگ مـیـزدبــسـامــد بــچــه ایـنـبــار از درخــتــی :شکست نیـم شاخـه رفـتش سوی گربـهدویــد دنــبــال آن و بـــرده کـــنــجــی :سر و رویَـش ، بـکـوبیـد کـوب و ضـربـهاز این کارش ؛ بجوشیـد دیگِ خـشمـم !شـتـابـان جـانـبـش .. خـصـمـانـه رفـتـمبِــبُـــرد بــالا زَنَــد تَـــرشــاخــه را بـــاز :رســیــدم از قــفـا بــا دســت گــرفــتــمســرش نــعــره کــشـیــدم بـیمـحــابـا !دگـر بـس کـن تو ای بیشـرم و گـسـتاخدلـیـل ایـن هـمـه بـیمـایـگی چـیسـت ؟برین حیـوان تو حیـوان میزنی شـاخ !زبــان بــنــد آمــد و قـاصــر ز گــفـتــن ؛تـنـش لــرزیـده و قـالـب تــهــی کــرد ..!گـرفـت لُـکنـت ؛ بـیوفـتاد بر تِـت و پِـتشـتـاب و بـیدرنـگ بِـنـْـمــود عــقـبـگـردبـه هـمـراهـم سـوسیـس و تـکّـه نـانـی :گـرفـتـم لــقـمــه ، بِـنـْـهـادم کــف دسـتبِـبُــردم سـمـت گـربــه ، بــو کـشـیـدش :بــیــامـــد نـــزد مـــن ؛ آرام بــنـْـشـســتصـبـورانــه خـوراکــش خـورد و نـاگــه :فــروغــی از امــیــد بــر دیــده تــابــیـــدبـه پـاس درک مــهــر و قــدرشـنـاســی :ســرش بـر دسـت و تـن بـر پـا ؛ بـمـالـیـدچــه بــی دلــشــوره و دلــواپــســی او ..مـیــو مـیــکــرد و ســر مــیــداد ، دمـادمرهــا یـافـت و جـدا گــردیــد و وانــگـه :کــشـیــد راه خــودش را شـــاد و خــــرّمرسـانـْـد آنـکـس بـه حـیـوان رنــج و آزارنــبـــایـــد دَم زد از " انـــســانــیـــت " اویـقـیـن بــر جــایـگـاه تــیــره بــخـتــش :سِــتــانـــده رتــبـــۀ " حــیــوانــیــت " او#آزار#یزدان_ماماهانی#قاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:21

«نوروزِ ایرانی»آمد ز ره بار دگرنوروزِ ایرانی.پیراهنِ زردِ زمیندر برف گم شدامّا زمین در زیرِ یخبندانبه حرف آمد،یک واژه بر لبهای او گل کرد،جاری شدکیهان، بهاری شدهر واژه شعری تازه شد بر دامنِ نوروزآمد بهار و رودهای تازه جوشیدنددر این بهارِ تازه، این نوروزسالی پراز لبخند و زیباییسالی پر از قابِ تماشاییسالی پراز بارانبرایت آرزومندم#یدالله_گودرزی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 18:23

بهزودی قدرت بیقدرتان تسلیم خواهد شدبه جایش دولت بیدولتان تحکیم خواهد شدجهان در قرن نو بر صفحۀ تقویم میرقصدوطن آمادۀ برگشتن تقویم خواهد شدقرانی مانده از قرنی غریبی در کف ملتکه آن هم بین دزد خوب و بد تقسیم خواهد شدبه قانون خدا نان حلالی مانده مردم راکه آن هم با قوانین بشر تحریم خواهد شدبه تنظیمات اصلی بازمیگردد بشر آخرو روی حالت «بل هم اضل» تنظیم خواهد شدخدا میگوید آن چیزی که من گفتم نشد انسانملک میگوید آن چیزی که ما گفتیم خواهد شدمحمد کاظم کاظمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 16 فروردين 1403 ساعت: 18:23

شعری از سوزان علیوان

کاش آنگاه که مادرم

کودکی غمگین بود

و برای همراهی

نیاز به دوستی دلسوز داشت

من آنجا بودم

تا تنهایی و یتیمیاش را

با خودم قسمت کنم!

کاش من از او بزرگتر بودم

تا برایش مادری کنم!

سوزان علیوان ترجمه یدالله گودرزی (شهاب )

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 9 اسفند 1402 ساعت: 23:12

خانم اجازه هست که در قصّه ای جدیدتصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟آخر تو هیچ وقت قدیمی نمیشویمانند آرزوی خرید لباس عیدآخر تو... بگذریم، چه تغییر میکند؟اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدیدآنروز یادم است زنِ دستهای توبد جور مردِ دست مرا کرد نا امیدهی نبض دستهای من آنروز مینشستهی پلک چشمهای من آنروز میپریدیادم نرفته است که در قاب عکسِ حوضپوشیده بود عکس تو پیراهن سپیدیادم نرفته است که لبهای قرمزتخون، چکّه چکّه، چکّه شد از چاقویم چکیدمن فکر میکنم که تو را دفن کردهامدر گوشه ی حیاط، کنار درخت بیدمن فکر میکنم که شبی سبز میشوداز خون چشم های سیاهت زنی جدیدآب و گلاب، دسته گل صورتی و سرخامروز هم سلام، زن لاغر سپیدآیا اجازه هست در این قصّه ی جدیدتصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید؟حامد ابراهيم پور ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 16:02

چشمانِ تو شعری ست که صد قافیه داردامّاچه کنم ؟ با دلِ من زاویه دارد!این آبیِ بی واهمه،این شهرِستارهچون علمِ نجوم است که صدفرضیه داردچشمانِ توچون معدنی ازنور وبلور استالبتّه غنی سازیِ آن حاشیه دارد!این سفره ی رنگینِ قلمکار، کجایی ست؟کزفلفل و نعناو نمک، ادویه دارد؟!این باغِ پُراز برکت واین جنگلِ مخملبارانِ شکوفه است که هرثانیه دارداین دُرّ ِیتیمی ست که دلخواهِ جهانی ستهرعاشقِ دلخسته ازآن سهمیه دارداینقدر مرا از درِخود بازنگردان،هرقطره ازاشکِ منِ عاشق،دیه داردمن گریه کُنان قصدِتقرّب به تودارمهرکس به تونزدیک شود آتیه دارد...!#یدالله_گودرزی #شعر_شهود #شعر_امروز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 16:02

جذبــه نگــاه

مژگــان نبـود به گـــرد چشم مـن زار

غیـــرت بـه ره نظاره ام ریختــه خــار

در دیده سیاهیم نـه از مردمک است

جــذب نگهم ربـــوده خـال از رخ یـــار

مرشد بروجردی شاعر قرن یازدهم

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1402 ساعت: 16:02

از شمس تبریزی پرسیدن که چه شد به آرامش رسیدی؟ پاسخ داد: وعده این شد که خود را آرام کنم نه جهان اطرافم را.... معجزه شد؛ جهان اطرافم هم آرام گرفت

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 25 دی 1402 ساعت: 14:19

صفحه بندی