
"مسافرخانه ی دلهای شکسته !"هتلِ زردِ کوچکمانند نرگسی روی نبض!هتلی که دیوارهایش راهاله ای از برگهای بید پوشاندهدر سایه ی آسمانخراشهابا پرده های پرنده،مانند قرارهای دیدار در ذهنو باغی برهنه با روح اشککه درآستانه اش خیابانی می پیچدهمانگونه که نامه ای می نویسید.چوبهای پنجره هایشآبیِ قایق هایِ غرق شده استمانند اندوهی درتصاویرِ پیاده روهاو در خواندنِ زنی سبزه و دلفریبکه ترانه هایش را می خوانَددر وانی از اشکهایش.هتلِ دلهای شکستهجایی است که دو نفرعشق را پیدا کردند،وقتی سه نفر شدندآن را گم کردند!*شاعر: سوزان علیوان مترجم: یدالله گودرزی بخوانید...
ادامه مطلب
در دوري چشمانِ تو دلتنگ ترينمچون بغضِ گره خورده به خود؛سنگترينم!هرچندكه ازچشمِ توافتاده ام اي دوست!شادم كه چنان اشكِ تو بي رنگ ترينممانندِچراغی تهِ یک کوچه ی بن بستاز تیرک ِ مژگانِ تو آونگ ترینم!كافي ست كه پلكي بزني تاكه بميرممن پيشِ نگاه تو هماهنگ ترينم....!#یدالله_گودرزى بخوانید...
ادامه مطلب
دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروباز سقف دل چکیده سرم تا چه حد غروببیهوده در خودم چـِقـَد َر دست و پا زدماز خود کجا گریزم از این حال بد غروب ...دستی که ساحلم نشده بند را بریدتن می دهد به زنده گی اش یک جسد غروبتا نسل های بعد خبردار می شونداز درد من که می کشدش تا ابد غروباز سر گذشت ... موعد ویران شدن رسیددریای غم به چشم و شکست است سد غروب ...دل کوفت سر به سینه ی سنگ خودش شب و ...دریا چه داشت در دل تنگش که مد ، غروب ...الهام ملک محمدی بخوانید...
ادامه مطلب
نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه استهمیشه, دلخوری, ات با سکوت همراه, استخدا کند که نبینم هوای تو ابریستببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه استهمیشه, دل نگران تو بوده ام، کم نیستهمیشه, دل نگران ِ کسی که در راه است...
ادامه مطلب
گر چه در دورترین شهر جهان محبوسماز همین دور ولــی روی تو را می بوسمگر چــه در سبزترین باغ ولی خاموشمگر چه در بازترین دشت ولی محبوسمخلوت ساکت یک جــوی حقیرم بی توبا تــــو گسترده گــی پهنـــه اقیانوسما...
ادامه مطلب
من گرفتار شبم در پی ماه آمده امسیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،سیب دندان زده از دست تو افتاد زمینباغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،چال اگر در دل آن صورت کنعانی هستبی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستندمن به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،این همه تند مرو شعر مرا خسته مکنمن که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام،"فریدون مشیری"...
ادامه مطلب
دست های تویادگاری هایی شگفت انگیزنداز سکونت ماه بر خاکوقتی زندگی تاریک می شودبه دست های تو فکر می کنموقتی کارها گره می خورنددرها باز نمی شوندبه دست های تو فکر می کنمدست های توبال هایی منندبرای فرار ا...
ادامه مطلب
دلتنگی یعنی فکر کردن به پرواز به خندههای بیدلیلت در راه خانه نگاههای "مال خودمی"ات در جمع دلتنگی یعنی کش رفتن آدامس جویده ات و غوطهور شدن در طعم لب هات دلتنگی یعنی چشمهای تو امشب سرخ بود و چ...
ادامه مطلب
مهدی, مظاهری, : اینکه, دلتــــــنگ توام, اقـــرار می خواهد, مـــگر؟ اینکه, از من دلخوری انکــــــار می خواهد, مگر؟ وقـــت دل کنــدن به فکـــر باز پیــــوستن مباش دل بریـــــــــــــــدن وعده دیدار می خو...
ادامه مطلب
قاسم, صرافان, : اولِ, روضــه ميـــــرسد از راه قدبلــند است و پرده ها كوتـــاه آه از آنشـب كه چشــمِ من افتاد پشـتِ پرده به تكه ای از مـــاه بچــه ی هيئـــتم منو حســــاس به دو چشـمِ تو و به رنگِ سيا...
ادامه مطلب
نصرت رحمانی :بر سینهام مکاو ، کویریست جای دلتف کرده از لهیب نفسهای کرکسانامیدهای من همه در او فنا شدندجز جای پا نمانده از آنها به جا نشانبر دیدهام مخواب که گوریست جای چشمدر آن نگاههای مرا خاک کردهاندهر گه که طرح عشق کشیدم به گونهایبا زهر کینه طرح مرا پاک کردهاندنصرت_رحمانیLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
امیر_خسرو_دهلوی / نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دستچشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مستپرده بدرید، کس این راز نخواهد پوشیدغنچه بشکافت، سرش باز نخواهد پیوستای که از سحر دو چشم تو، پری بسته شودآدمی نیست که چشم از تو تواند بربستتا به گلزار جهان سرو بلندت برخاستهر نهالی که نشاندند به بستان بنشستبهر خون ریز مرا دست چه مالی چندین؟خون من به که بریزی و بمالی بر دستهر که جان در ره جانان ندهد مرده بودمرده هم بدهد اگر در تن او جانی هستچشم خسرو نتوان بست که در خواب مبینمنع هندو نتوان کرد که صورت مپرست #امیر_خسرو_دهلوی...
ادامه مطلب
اصغر معاذی :انگار دستهای "تو" تب دارند! لرزی عجیب در تنت افتادههـر چند بستهای چمـدانت را... مردی به پـای رفتنت افتادهدیر است و کفشهای "تو" بیتابند بگذار فارغ از غم رفتنهاتـا چــند کـوچه بـدرقهات باشد دستی که دور گــردنت افتادهدیگر میان بافهی موهایت انگشتهای شعلهور من نیستدر بــاد میروی و نمیدانی آتـش به جــان خـرمنت افتادهلبخندهای سرد و مه آلودت فریاد میزنند که دیگر عشقیِک اتفاق بود که مدتهاست از چشمهای روشنت افتادهباران گرفته حال و هوایم را... این بـار آخر است که میگـریمبر سینهات بگـیر و نوازش کن... امشب سری به دامنت افتاده"تو" دور میشوی و ملالی نیست... من ماندهام که دل بکنم یا جان!؟حــالا ببیــن همیــن غــم تـنـــهـــایی یک شب به فکـر کشتنت افتاده...!#اصغر_معاذی ...
ادامه مطلب
هر گوشهی این جهان تو را میجویمدر اوج سکوتم تو را میگویمای جان جهان و جانم از تو سرشاردست از طلب تو من مگر میشویم هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامهخاموشی تو دریا، دریایی از کلامه دیدار تو غزلساز، دست تو زخمهی سازچشم تو شهرآواز، دریچهای به پرواز راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیستوقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابهبیآنکه من بپرسم دیدار تو جوابه با دست هر نوازش صد حرف تازه داریتصویر روشن عشق در قاب روزگاری با تو بهانهای هست، آبی و دانهای هستاز هر کجای بنبست راهی به خانهای هست راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیستوقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست ما بینیاز گفتن، بیگفتن و شنیدندر حال گفت و گوییم در لحظههای دیدن تو با دل صبورت در ماندن و عبورتبا من به گفت و گویی در غیبت...
ادامه مطلب
فاضل نظری : نه دل آزرده ، نه دلتنگ ، نه دلسوخته امیعنی از عمر گران هیچ نیندوخته امپاسخ ساده من سخت تر از پرسش توستعشق درسی است که من نیز نیاموخته امروسیاه محک عشق شدن نزدیک استسکه قلب زیانی است که نفروخته امبرکه ای گفت به خود ، ماه به من خیره شده استماه خندید که من چشم به خود دوخته امشده ام ابر که با گریه فرو بنشانمآتش صاعقه ای را که خود افروخته ام"فاضل نظری" ...
ادامه مطلب
هوشنگ ابتهاج / سایه :دیری ست که از روی دل آرای تو دوریممحتاج بیان نیست که مشتاق حضوریمتاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیمهر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریمخورشید کجا تابد از این دامگه مرگباطل به امید سحری زین شب گوریمزین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستنهر چند که با حوصله ی سنگ صبوریمگنجی ست غم عشق که در زیر سرماستزاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریمبا همت والا که برد منت فردوس ؟از حور چه گویی که نه از اهل قصوریماو پیل دمانی ست که پروای کسش نیستماییم که در پای وی افتاده چو موریمآن روشن گویا به دل سوخته ی ماستای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم#هوشنگ_ابتهاج #ه_ا_سایه ...
ادامه مطلب
پویا آریانا : مث مرده هام وقتی دور از منی دارم رو تن گریه دست می کشم به تو بستگی داره بودن برام کنارت که باشم نفس می کشم تویی که فقط لایق بغضمی بمون و واسه گریه هام شونه باش بمون و تو آوار دلتنگیام اونی که دلم رو نمی شکونه باش تو که با منی حال من خوبه و یه دنیا پر از دلخوشی با منه تا وقتی نگام می کنی هستم و فقط پیش تو قلب من می زنه ازت دورم و درد نزدیکمه بدون تو باز زخم همبسترم بهم باز نزدیک شو خوب من بذار با تو باز از خودم بگذرم بدون تو تردید همخونه مو بدون تو دلشوره همسایمه برام خونه سلول سردیه که شب و روز هم صحبتم سایه مه مث مرده هام وقتی دور از منی دارم رو تن گریه دست می کشم به تو بستگی داره بودن برام کنارت که باشم نفس می کشم تو که با منی حال من خوبه و یه دنیا پر از دلخوشی با منه ت...
ادامه مطلب
مولانا : تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنمچند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنماز غم و اندهان من سوخت درون جان منجمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنمچند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنیچند من شکسته دل نوحه تن به جان کنممؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنمهمچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنمچونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمرچون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنمسنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنمکآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنمای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قریندور قمر اگر هله با تو یکی قران کنممولانای جان ...
ادامه مطلب
عماد خراسانی : دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانمساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگاراعجبي نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم نكته عشق ز من پرس به يك بوسه كه داني پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانمگر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني نيم شب مست چو بر تخت خيالت بنشانمكه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست "آري آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم؟ عماد خراسانی ...
ادامه مطلب
همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویىچه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟!به كسى جمال خود را ننمودهu200fیى و بینمهمه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویى!غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلمتو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى!به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویمشدهu200f ام ز ناله، نالى، شده u200fام ز مویه، مویىهمه خوشدل این كه مطرب بزند به تار، چنگىمن از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مویى!چه شود كه راه یابد سوى آب، تشنه كامى؟چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟شود این كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلویى؟!بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویىهمه موسم تفرّج، به چمن روند و صحراتو قدم به چشم من نه، بنشین كنار جویى!نه به باغ ره ده...
ادامه مطلب