
از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدماینبار نیلوبلاگ برای من فقط معجزه نیلوبلاگ کناز من پس از تو چیز زیادی نمانده استجز چشمهای تر که به در خشک می شودبگو به خاطره هایت دگر خیالی نیستشب گذشته دلم را عصب کشی کردمروی نبودت هم حسا...
ادامه مطلب
در خموشی همه صلح است، نه جنگ است اینجاغنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجاچشم بربند،گرت ذوق تماشایی هستصافی آینه درکسوت زنگ است اینجاگر دلت ره ندهد جرم سیهبختی تستخانهٔ آینه بر روی که تنگ است اینجاطایر عیش مقیم قفس حیرانیستمگذر ازگلشن تصویرکه رنگ استاینجادرره عشق ز دل فکر سلامت غلط استگرهمهسنگبود شیشه بهچنگ استاینجاچرخپیمانه بهدور افکن یکجام تهی استمستی ما و تو آواز ترنگ است اینجاشوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشیستقدم راهروان گردش رنگ است اینجااز ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرسآنچه پیش تو نگاهست خدنگ است اینجا ...
ادامه مطلب
دلم برای تو و شعر تازه u200fات تنگ استدلم هوایی آن لهجه خوش u200fآهنگ استمن از خودم، به دلم میu200fگریزم آری منمنی که عقل و دلم سالu200fهاست در جنگ استقبا به قد من ای عقل پابرهنه مدوزبرای قامت ما،u200fاین لباسu200fها تنگ استبرای متهمان ردیف اول عشققبول مصلحتu200f اندیشی و خرد ننگ استهنوز پرسه زدن در نگاه او خوب استهنوز سادگی چشم یار،u200fخوشu200fرنگ استچه دیر میu200fگذرد لحظه u200fهای آمدنشهمیشه عقربه انتظارها لنگ استحسین منزوی...
ادامه مطلب
شعر سوزناک برای سنگ قبر پدر : روشنی بخش دل هر با هنر باشد پدربهترین سرمایه از بهر پسر باشد پدر کس نمیداند مقامش را بجز یزدان پاکآسمان زندگانی را قمر باشد، پدر ........................................ دلتنگ تر از هر شب و هر روز شدم منبی مهر پدر، شمع پر از سوز شدم من تقدیر مرا بی سر و سامان و سپر کردمحروم ز دیدار گل روی پدر کرد سخت است که دیدار رود تا به قیامترویاست پدر، آید از این در به سلامت شب را به خیالش به سحرگاه رسانماز حکمت الله دگر هیچ ندانم ........................................... در کنارم، شب و روز بیتاب بودغافل از او، چشم من در خواب بود تا شدیم بیدار و مشتاق پدراو به خواب و چهره...
ادامه مطلب
زندگی یک بازی استزندگی خواب بد کودک احساس تو شدزندگی بغض دل توست به هنگام سحرزندگی قطره اشکی است فروریخته بر گونه توزندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ زندگی حرف نگفته است که تو می شنویزندگی یک رویاست که به خوابش بینیزندگی دلهره و ترس درون دل توستزندگی این همه استمن و تو می دانیمزندگی ی...
ادامه مطلب
کسی به فکر گلها نیست کسی به فکرماهیها نیست کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست حیاط خانه ی ما تنهاست حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد و حوض خانه ی ما خالیست ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک میافتند و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها شب ها صدای سرفه می آید حیاط خانه ی ما تنهاست پدر میگوید: از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خودم را بردم و کار خودم را کردم و در اتاقش ، از صبح تا غروب ، یا شاهنامه میخواند یا ناسخ التواریخ پدر به مادر میگوید: لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ وقتی که من بمیرم دی...
ادامه مطلب
میلاد عرفان پور : چنان که دست گدایی شبانه می لرزددلم برای تو ای بی نشانه می لرزدهنوز کوچه به کوچه، حکایت از مردی ستکه دستِ بسته او عاشقانه می لرزدچه رفته است به دیوار و در که تا امروزبه نام تو در و دیوار خانه می لرزدچه دیده در که پیاپی به سینه می کوبد؟چه کرده شعله که با هر زبانه می لرزد؟هنوز از آنچه گذشته است بر در و دیواربه خانه چند دلِ کودکانه می لرزددگر نشان مزار تو را نخواهم خواستکه در جواب، زمین و زمانه می لرزدز من شکیب مجو، کوه صبر اگر باشمهمین که نام تو آرند شانه می لرزد...
ادامه مطلب