
چنین است کردار گردان سپهرگهی درد پیش آرَدَت ، گاه مهرگهی بخت گردد چو اسپی شموسبه نُعم اندرون زُفتی آردت و بؤسبدان ای پسر کاین سرای فریبندارد ترا شادمان بینهیبنگهدار تن باش و آن خردچو خواهی که روزت به بد نگذردبدان کوش تا دور باشی ز خشمبه مردی به خواب از گنهکار چشمچو خشم آوری هم پشیمان شویبه پوزش نگهبان درمان شویبه فردا ممان کار امروز رابر تخت منشان بدآموز رامجوی از دل عامیان راستیکه از جست و جو آیدت کاستیبناهای آباد گردد خرابز باران و از تابش آفتابپی افکندم از نظم کاخی بلندکه از باد و باران نیابد گزنددهم جان گر از دل به من بنگریکنم خاک تن تا تو پی بسپریبه گیتی ندارم پناه تو کسهمه دشمنندت، منم دوست بس!به دانش فزای و به یزدان گرایکه او باد جان ترا رهنمایبپرسیدم از مرد نیکو سخنکسی کو بسال و خرد ...
ادامه مطلب
کارو دردریان**********جز مسخره نیست، عشق تا بوده و هستبا مسخرگی، جهانی انداخته دستای کاش که در دل طبیعت میمرداین طفل حرامزاده، از روز الستکارو دردریان**********صد بار شدم عاشق و مردم صد بارتابوت خودم...
ادامه مطلب
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگرددزندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصلهء رخوتناک دوهمآغوشييا عبور گيج رهگذري باشدکه کلاه از سر بر ميداردو به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير "زندگي شايد آن لحظه مسدوديستکه نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازدودر اين حسي استکه من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميختدر اتاقي که به اندازهء يک تنهاييستدل منکه به اندازهء يک عشقستبه بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگردبه زوال زيباي گل ها در گلدانبه نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته ايو به آواز قناري هاکه به اندازهء يک پنجره ميخوانندآه...سهم من اينستسهم من اينستسهم من ،آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيردسهم من پايين رفتن از يک پله مترو کستو به چيزي در پوسيدگي...
ادامه مطلب
گر عقل پشت حرف دل اما نمی گذاشت تردید پا به خلوت دنیا نمی گذاشت از خیر هست و نیست دنیا به شوق دوستمی شد گذشت وسوسه اما نمی گذاشت اینقدر اگر معطل پرسش نمی شدم شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت دنیا مرا فروخت ولی كاش دست كم چون بردگان مرا به تماشا نمی ...
ادامه مطلب
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبوداز آب رفته هیچ نشانی به جو نبودمژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سوددیگر به چاک سینه مجال رفو نبوددیگر شکسته بود دل و در میان ماصحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبوداو بود در مقابل چشم ترم ولیآوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبودحیف از ن...
ادامه مطلب
حکیم ابوالقاسم فردوسی : (از اشعار آغازین شاهنامه فردوسی) دل روشن من چو برگشت از اویسوی تخت شاه جهان کرد روی که این نامه را دست پیش آورمز دفتر به گفتار خویش آورم بپرسیدم از هر کسی بیشماربترسیدم از گردش روزگار مگر خود درنگم نباشد بسیبباید سپردن به دیگر کسی و دیگر که گنجم وفادار نیستهمین رنج را کس خرید...
ادامه مطلب
عشق من با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو نداردبا لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئی استمن عاشق تو هستم این گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خریداربازار خودفروشی این چار سو ندارد جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویمرو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد گر آرزوی وصلش پیرم کن...
ادامه مطلب
چندی است تند، می گذریم از کنار همظاهر خموش و سرد و نهان بیقرار هم رخسار خود به سیلی می سرخ کرده ایمچون لاله ایم هر دو بدل داغدار هم او را غرور حسن و مرا طبع سربلنددیری است وا گذاشته در انتظار هم... چشم من و تو راز نهان فاش می کندتا کی نهان کنیم غم آشکار هم ای کاش آن کسان که بهشت آرزو کنندعاشق شوند و...
ادامه مطلب
دنیا هر روز در کیف جیبی کوچکمجا میشود چند اسکناس کهنه، یک بلیط سوختهی مترو - که شاید اینبار کار کند و مرا به قرارمان برساند – یک نخ سیگار له شده، و این جای خالی عکس تو که هر روز زیباتر می شوی... "کامران رسول زاده" از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام» .................................
ادامه مطلب
من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر ...
ادامه مطلب
دیگر به یک دنیا نخواهم داد جایت رامن دوست دارم زندگی با دستهایت رااز بیقراریهای قلب من خبر داردبادی که میدزدد برای من صدایت راروی زمین بودی و من در ماه دنبالتباید ببخشی شاعر سر به هوایت راتسخیر تو سخت است آنقدری که انگاردر مشت خود جا داده باشم بینهایت رازود است حالا روی پاهای خودم باشماز دستهای من نگیری دستهایت راهرکس تو را گم کرد دنبال تو در من گشتانگار میبینند در من رد پایت رابگذار تا دنیا بفهمد مال من هستیگنجشکها خانه به خانه ماجرایت راوقتی پُر است از خاطراتت شعرهای من باید بنوشی با خیال تخت چایت را ! "رویا باقری" ____مطالب مرتبط : ____ :: اشعار رویا باقری ...
ادامه مطلب
من زندگی را دوست دارمولی از زندگی دوباره می ترسم!دین را دوست دارمولی از كشیش ها می ترسم!قانون را دوست دارمولی از پاسبان ها می ترسم!عشق را دوست دارمولی از زن ها می ترسم!كودكان را دوست دارمولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارمولی از زبانم می ترسم!من می ترسم ، پس هستماین چنین می گذرد روز و روزگار منمن روز را دوست دارمولی از روزگار می ترسم حسین پناهی ................... درختان می گویند بهارپرندگان می گویند ، لانهسنگ ها می گویند صبرو خاک ها می گویند مصاحبو انسان ها می گویند «خوشبختی»امّا همه ی ما در یک چیز شبیهیم ،در طلب نور !ما نه درختیم و نه خاک .پس خوشبختی را با علم به همه ی ضعف هامان در تشخیص ،باید در حریم خودمان جستجو کنیم ... حسین پناهی ................................ کهکشانها کو زمینم؟ز...
ادامه مطلب
چشمهای تو چه زيباست خدا رحم كند ماه هم محو تماشاست خدا رحم كند روی ديوار بلند دل بیايمانم سايهی وسوسه پيداست خدا رحم كند جای مهتاب به آن چشم نگاهی بكنيدماه مجنون شده ليلاست خدا رحم كند شانهام خم شده از بار گناه و ترديددوزخ عشق همين جاست خدا رحم كند ننگ بر نام اگر از تو مرا دور كندعصر من عصر زليخاست خدا رحم كند جای منع من ديوانه كمی فكر كنيدموج ديوانهی درياست خدا رحم كند شیما شهسواران احمدی ...
ادامه مطلب
شعر بیدار از بهترین شعرهای منوچهر آتشی بر دست سیمگونه ی ساقی روشن کنید شمع شب افروز جام را با ورد بی خیالی باطل کنید سحر سخن های خام را من رهنورد کوه غروبم به باغ صبح پای حصار نیلی شبها دویده ام از لاشه های گند هوس ها رمیده ام مستان سرشکسته ی در راه مانده را با ضربه های سیلی ، سیلی سرزنش هشیار کرده ام تا بشکنم سکوت گران خواب قلعه ها واگه شوم ز قصه ی سرداب های راز زنجیر های وحشی پرسش را چون بردگان وحشی از خواببیدار کرده ام کوتاه کن دروغ شب نیست بزمگاه پری ها شب ، نیست با سکوت لطیفش جهان راز از آبهای رفته به دریای دوردست و از برگ های گمشده در پیچ و تاب ها نج...
ادامه مطلب
شب آرامی بود می روم در ایوان تا بپرسم از خود ، زندگی یعنی چه !؟ مادرم سینی چایی در دست ، گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من خواهرم ، تکه نانی آورد ، آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،به هوای خبر از ماهی ها دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریختو به لبخندی تزئینش کرد هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم پدرم دفتر شعری آورد ،تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ، و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست رود دنیا ، جاری ست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن ، به همان عریانی ...
ادامه مطلب