بهترین شعرهایی که خوانده ام

متن مرتبط با «حمید مصدق باران» در سایت بهترین شعرهایی که خوانده ام نوشته شده است

حمید رضا حامدی / شعر عاشقانه

  • نیلوبلاگ

    ﺁﻣﺪﯼ ﻃﺒﻌﻢ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪ، ﺑﻬﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺷﺪ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺍﺯﺷﻮﻕ، ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﯼﺭﻭﺡ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰﯼ ﻣﻦ! ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺟﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺁﻣﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺍﭘﯿﺶ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻡ ﻋﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮﺍَﻡﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣّﯿﺪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺯﻻﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺴﻨﺠﯽ ﺑﺎ ﻗﺴﻢﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ، ﻗﺮﺁﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﺁﺋﯿﻨﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺧﺎﻃﺮﻡﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺒﺨﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﯼ ﺧﻮﺏ! ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﮐﺴﯽﻗﻠﻌﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﻭ ﮔﻤﻨﺎﻣﻢ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻥ ﻗﺪَﺭ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﺩﻟﻢﺣﺲّ ﺻﺤﺮﺍ ﮔﺮﺩِ ﺷﻬﺮﺁﺷﻮﺏ! ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﮔﺮﺩﺑﺎﺩ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻮّﺍﺟﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ﻣﺮﺍﺭﻗﺺ ﻣﺸﻌﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟از حمید رضا حامد...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق / می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

  • نیلوبلاگ

    در میان من و تو فاصله هاستگاه می اندیشم،- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!تو توانایی بخشش داریدستهای تو توانایی آن را دارد- که مرازندگانی بخشدچشم های تو به من می بخشدشورِ عشق و مستیو تو چون...

    ادامه مطلب
  • یدالله گودرزی / زخم های روحِ من افزونتر از باران شُدند

  • نیلوبلاگ

    با زرنگی، خویش را بر قلبِ من نزدیک کنکُلت را بردار و بر پیشانی ام شلّیک کن !عشق ما دارَد به نفرت می رسد، کاری بکنآخرین سوسوی این فانوس را تاریک کن !دارد این کابوسِ بی پایان به آخر می رسدکمتر این احساسِ مادرمُرده را تحریک کن!عشق را با دُشمنی کردن یکی پنداشتیفرقِ این دو واژه را از یکدگر تفکیک کنزخم های روحِ من افزونتر از باران شُدندبر دلم تیرِ خلاصِ عشق را شِلّیک کن!دکتر یدالله گودرزی...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق / شیشه پنجره را باران شست

  • نیلوبلاگ

    حمید مصدق : وای بارانبارانشیشه پنجره را باران شستاز دل من اماچهکسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگمن درون قفس سرد اتاقم دلتنگمیپرد مرغ نگاهم تا دوروای بارانبارانپر مرغان نگاهم را شستخواب رویای فراموشیهاستخواب را دریابمکه در آن دولت خاموشیهاستمن شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینمو ندایی که به من میگویدگر چه شب تاریک استدل قوی دارسحر نزدیک استدل من در دل شبخواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدستخرمن خواب مرا میچیندآسمانها آبیپر مرغان صداقت آبیستدیده در آینه صبح تو را میبینداز گریبان تو صبح صادقمی گشاید پر و بالتو گل سرخ منیتو گل یاس منیتو چنان شبنم پاک سحرینهاز آن پاک تریتو بهارینه بهاران از توستاز تو میگیرد وامهر بهار این همه زیبایی راهوس باغ و بهارانم نیستای بهین باغ بهارانم...

    ادامه مطلب
  • دکتر_مهدی_حمیدی / ما آزموده ایم حریفان چه ابلهند

  • نیلوبلاگ

    (معنای اَه)ما آزموده ایم حریفان چه ابلهنداز قامتِ کلامِ برازنده کوتَهَندپیر طریقتند به شهرِ "ادب" ولیدر راه مُلکِ "شعر" چو طفلان گمرهندطفلند و از خیار سر و ته نمی کُنندخود را سرِ خیار شناسند و زان تَهند..پنداشتی که معنی مردمگیاه چیست؟آنَک نه مردمی که به مردم مشابهند!مسندنشین خَرگه فضلند و ای دریغهنگام نقدِ شعر همان میخِ خرگَهنددر لاف برگشاده ترند از دهانِ شیردر ذوق درکشیده تر از چشم روبهند.بر روح مرده گرم ترند از دمِ جحیمبر جانِ زنده سرد تر از بادِ دِیْ مَهند.مشتی سگند مرده خور و استخوان پرستکز سایه ی قبور به عیشِ مرفهند.لنگند و ایستاده چو نیلوفر از چنارپستند و سربلند که میرآخورِ شَهندصِفرند و خودبخود نه سزاوارِ اعتنازاعداد دیگرست اگر مُعتنابِهَندخاموش و آفرین خوان، وین هر دو نابجاسَرْشان ز ...

    ادامه مطلب
  • شفیعی کدکنی : ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

  • نیلوبلاگ

    شفیعی کدکنی : ای مهربان تر از برگ در بوسه های بارانبیداری ستاره در چشم جویبارانآیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحللبخند گاه گاهت صبح ستاره بارانبازا که در هوایت خاموشی جنونمفریاد ها برانگیخت از سنگ کوه سارانای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریزکاین گونه فرصت از کف دادند بی شمارانگفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتمبیرون نمی توان کرد حتی به روزگارانبیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیززین عاشق پشیمان سرخیل شرمسارانپیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستنددیوار زندگی را زین گونه یادگارانوین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماندتا در زمانه باقی ست آواز باد و باران شفیعی_کدکنی ...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق : مرا با سوز جان بگذار و بگذر

  • نیلوبلاگ

    حمید مصدق : مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذرچو شمعی سوختم از آتش عشقمرا آتش به جان بگذار و بگذردلی چون لاله بی داغ غمت نیستبر این دل هم نشان بگذار و بگذرمرا با یک جهان اندوه جانسوزتو ای نامهربان بگذار و بگذردو چشمی را که مفتون رخت بودکنون گوهرفشان بگذار و بگذردر افتادم به گرداب غم عشقمرا در این میان بگذار و بگذربه او گفتم: حمید از هجر فرسود!به من گفتا: جهان بگذار و بگذرحمید_مصدق ...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق / خبر مرگ

  • نیلوبلاگ

    گاه می اندیشم،خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟آن زمان كه خبر مرگ مرااز كسی می شنوی، روی تو راكاشكی می دیدم .شانه بالا زدنت را،- بی قید -و تكان دادن دستت كه،- مهم نیست زیاد -و تكان دادن سر را كه،- عجیب ! عاقبت مرد ؟- افسوس !- كاشكی می دیدم !من به خود می گویم :« چه كسی باور كرد« جنگل جان مرا« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ از : حمبد مصدق ...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق / محبوب من بيا

  • نیلوبلاگ

    محبوب من بيا، تا اشتياق بانگ تو درجان خسته ام، شور و نشاط عشق بر انگيزد . من غرق مستي ام از تابش وجود تو در جام جان چني&#...

    ادامه مطلب
  • ایلناز حقوقی / تو عاشقانه ترین اتفاق ِ بارانی

  • نیلوبلاگ

    تو عاشقانه ترین اتفاق ِ بارانیبه یاس های غزل پوش ِ عشق می مانیاز آسمان دعای من آمدی به زمینبرای هم نفسی با دو بال ِ پنهانیکه روسپید شوم پیش اشک های خودمهنوز مانده به غم آمدی و می دانیکه انتظار مرا سخت مضطرب کردهبگو که هستی و با من همیشه می مانیچقدر حال و.هوای نگاهت آرام استتو چشم های مرا از بری که می خوانیچقدر با تو به رؤیای خواب نزدیکمچقدر دور ز کابوس هر پریشانیبه ابرهاي دلم تا همیشه مدیونمتو عاش...

    ادامه مطلب
  • محمد علی رستمی (وصال) / زیر باران

  • نیلوبلاگ

    زیر باران که می روی دلم می خواست کاش می ایستادی ... تا به آب و آتش نزنم ! #محمدعلی_رستمی...

    ادامه مطلب
  • عبدالرضا فریدزاده / شرمندهام قربان! کمی باران ندارید؟

  • نیلوبلاگ

    شرمندهام قربان! کمی باران ندارید؟در خود پلاسیدم، شما گلدان ندارید؟این قدر بداخمید! پس لبخندتان کو؟جز این نگاه سرد، یخبندان ندارید؟قربان! چرا وقتی که میبینید ما رادر ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟گیرم که ما زشتیم، این آغازمان نیستباشد، شما زیبا! ولی پایان ندارید؟آه این تکبّر... این تکبّر، شرک مح...

    ادامه مطلب
  • شعر باغبان از مهدی حمیدی شیرازی

  • نیلوبلاگ

    از برون آمدصدای باغبان گفتکوارباب؟کارشداشتم از درون گفتم که اینجایم، بگو گفتهر جاهرچهبایدکاشتم گفتم آخر بود درگل هایتو نازدلخواهیکهگـفتمداشتی؟ گفت در وا کن بیا بیرون ببین هرگز این گلها که کِشتم کاشتی؟ رفتمودیدم که سِـحر باغبان مـعنی نـاسازگاری سوخته آتشی از شمعدانیهای سرخ درحریر سبزه ها افروخته جعد شـبنم دار سنبل خورده تاب در هوا پاشیده مشک و زعفـران چشم مستنرگسبیدادگر بازگشته تازه ازخوابگران و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود غرق گل چسبیده در آغوش هم تاجَهَدازمحبسشمشاد ها رفته بالا ازسرواز دوش هم زیرتارگیسویافشانبید سوسن و مینا و ناز افتاده است هر زمان در سینهی گلهای سرخ برگلرزانچنارانبرده ادست لحظه ای در هر گلی کردم نگاه زیر لبگفتم که پس آن ناز کو؟ باغبان بر شاخهای انگش...

    ادامه مطلب
  • اشعار سید حمید رضا برقعی / شعر سکوت

  • نیلوبلاگ

    سکوت عین سکوت است، بی همانند استکه پیشوند ندارد، بدون پسوند است زبان رسمی اهل طریقت است سکوتسکوت حرف کمی نیست، عین سوگند است زمین یخ زده را گرم می کند آرامسکوت، معجزه ی آفتاب تابنده است سکوت پاسخ دندان شکن تری داردسکوت مغلطه ها را جواب کوبنده است سکوت ناله و نفرین، سکوت دشنام استسکوت پند و نصیحت، سکوت لبخند است سکوت کرد علی سالهای پی در پیهمان علی که در قلعه را ز جا کنده است همان علی که به توصیف او قلم در دستمردّدم بنویسم خداست یا بنده ست علی به واقعه جنگید با زبان سکوتکه ذوالفقار علی در نیام برّنده است علی به واقعه کار مهم تری داردکه آیه آیه...

    ادامه مطلب
  • علیرضا شتابی (باران): می بخشی اگر دل ز تو رنجاندم و رفتم

  • نیلوبلاگ

    علیرضا شتابی (باران): می بخشی اگر دل ز تو رنجاندم و رفتم چشمان غزل خوان تو خیساندم و رفتم افسوس که در برکه ای از اشک جدایی نیلوفر دل پای تو پیچاندم و رفتم من خاطره ی گنگ شبی با تو شدن را در دفتر دل خواندم و سوزاندم و رفتم دیوار و در خانه سراغ تو گرفتند تاعکس تو بر آینه چسباندم و رفتم شاید نکنی باور از آغاز جدایی حتی دل خود از خود خود راندم و رفتم شرمنده ام از اینکه به تقویم دلت باز ناخواسته یک فاجعه گنجاندم و رفتم دیشب ولی از کوچه ی خوابم که گذشتی از روی تعصب غزلی خواندم و رفتم ...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق : ای مهربانتر از من

  • نیلوبلاگ

    حمید مصدق : ای مهربانتر از من با من در دستهای تو آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟ کز من دریغ کردی تنها تویی مثل پرنده های بهاری در آفتاب مثل زلال قطره باران صبحدم مثل نسیم سرد سحر مثل سحر آب آواز مهربانی تو با من در کوچه باغهای محبت مثل شکوفه های سپید سیب ایثار سادگی است افسوس آیا چه کس تو را از مهربان شدن با من مایوس می کند؟ ...

    ادامه مطلب