بهترین شعرهایی که خوانده ام

متن مرتبط با «حمید مصدق شاعر معاصر» در سایت بهترین شعرهایی که خوانده ام نوشته شده است

محمدکاظم کاظمی / شاعر افغانستان

  • نیلوبلاگ

    بهزودی قدرت بیقدرتان تسلیم خواهد شدبه جایش دولت بیدولتان تحکیم خواهد شدجهان در قرن نو بر صفحۀ تقویم میرقصدوطن آمادۀ برگشتن تقویم خواهد شدقرانی مانده از قرنی غریبی در کف ملتکه آن هم بین دزد خوب و بد تقسیم خواهد شدبه قانون خدا نان حلالی مانده مردم راکه آن هم با قوانین بشر تحریم خواهد شدبه تنظیمات اصلی بازمیگردد بشر آخرو روی حالت «بل هم اضل» تنظیم خواهد شدخدا میگوید آن چیزی که من گفتم نشد انسانملک میگوید آن چیزی که ما گفتیم خواهد شدمحمد کاظم کاظمی بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حمید رضا حامدی / شعر عاشقانه

  • نیلوبلاگ

    ﺁﻣﺪﯼ ﻃﺒﻌﻢ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪ، ﺑﻬﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺷﺪ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺍﺯﺷﻮﻕ، ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﯼﺭﻭﺡ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰﯼ ﻣﻦ! ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺟﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺁﻣﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺍﭘﯿﺶ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻡ ﻋﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮﺍَﻡﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣّﯿﺪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺯﻻﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺴﻨﺠﯽ ﺑﺎ ﻗﺴﻢﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ، ﻗﺮﺁﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﺁﺋﯿﻨﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺧﺎﻃﺮﻡﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺒﺨﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﯼ ﺧﻮﺏ! ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﮐﺴﯽﻗﻠﻌﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﻭ ﮔﻤﻨﺎﻣﻢ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻥ ﻗﺪَﺭ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﺩﻟﻢﺣﺲّ ﺻﺤﺮﺍ ﮔﺮﺩِ ﺷﻬﺮﺁﺷﻮﺏ! ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﮔﺮﺩﺑﺎﺩ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻮّﺍﺟﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ﻣﺮﺍﺭﻗﺺ ﻣﺸﻌﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟از حمید رضا حامد...

    ادامه مطلب
  • سالمندی در شعر شاعران پارسی

  • نیلوبلاگ

    عشق سالمندی در شعر شاعران پارسی؛«این شتری است که در خانه هر کسی میخوابد». حتماً شما نیز این جمله را بسیار شنیدهاید، چرا که مصادیق مختلفی دارد، یکی از آنها پیری است که به گفته صائب:مخند ای نوجوان، زن...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق / می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

  • نیلوبلاگ

    در میان من و تو فاصله هاستگاه می اندیشم،- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!تو توانایی بخشش داریدستهای تو توانایی آن را دارد- که مرازندگانی بخشدچشم های تو به من می بخشدشورِ عشق و مستیو تو چون...

    ادامه مطلب
  • محسن شیخی / شاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفت

  • نیلوبلاگ

    محسن شیخیشاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفتشعر کبوتر با کبوتر باز .... یادش رفتپرواز گیسوی رهایت را کبوتر دیدشرمنده شد از کار خود ، پرواز یادش رفتچشمان تو مانند دریایی جدا از همموسی تو را وقتی که دی...

    ادامه مطلب
  • سیمین بهبهانی / بانوی غزل شعر معاصر

  • نیلوبلاگ

    سیمین خلیلی معروف به سیمین بهبهانی فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) است. حاج میرزا حسین حاج میرزاخلیل مشهور به میرزا حسین خلیلی تهرانی که از رهبران مشروطه بود، عموی پدر او و علامه ملاعلی رازی خلیلی تهرانی پدربزرگ اوست. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر میگفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را ب...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری / مرا میخواستی، تا شاعری را،

  • نیلوبلاگ

    فریدون مشیری / مرا میخواستی، تا شاعری را،ببینی روز و شب دیوانهی خویشمرا میخواستی، تا در همه شهر،ز هر کس بشنوی افسانهی خویشمرا میخواستی، تا از دل من،برانگیزی نوایِ بینواییبه صد افسون دهی هر دم فریبم،به دلسختی کنی بر من، خدایی!مرا میخواستی، تا در غزلها،تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.تنت را «در میان چشمهی نور»شبانگاهانِ مهتابی بشویم.مرا میخواستی، تا نزدِ مردم،تو را الهامبخش ِ خویش خوانمبه بال نغمههای آسمانی،به بامِ آسمانهایت نشانم؛مرا میخواستی تا از سر ِ نازببینی پیش پایت زاریم رابخوانی هر زمان در دفترِ منغم ِ شب تا سحر بیداریم رامرا میخواستی امّا چه حاصل؟برایت هر چه کردم باز کم بود!مرا روزی رها کردی در این شهر،که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!تو را میخواستم تا در جوانی،نمیرم از غم بیهمزبانی،غمِ ...

    ادامه مطلب
  • خاطره فریدون مشیری بزم شاعران

  • نیلوبلاگ

    از زبان فریدون مشیری : عرض می شود در طبقه ی دوّم منزلی که بنده زندگی می کنم، آپارتمانی هست که همسایه ی محترم دیگری در آن زندگی می کند. یک شب، بنده آمدم که ماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان های همسایه ی محترم، ماشین ها را ردیف گذاشتند جلوی خانه و از قرار معلوم، دسته جمعی با میزبان رفته اند شمیران.من هم ناچار ماشینم را بردم تعمیرگاه و نامه ای نوشتم و جلوی یکی از ماشین ها گذاشتم به این مضمون:«امیدوارم که امشب به شما خوش گذشته باشد. اگر شما ماشینتان را چند متر جلوتر گذاشته بودید، من مجبور نبودم که چند کیلومتر تا گاراژ بروم.ارادتمند: فریدون مشیری»صبح که از منزل بیرون آمدم، دیدم یکی از مهمان ها که خطّاط معروفی ست - و نامشان استاد بوذری است- از قرار جزء مهمان ها بوده با خط خوش، نامه ای نوشته و ...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق / شیشه پنجره را باران شست

  • نیلوبلاگ

    حمید مصدق : وای بارانبارانشیشه پنجره را باران شستاز دل من اماچهکسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگمن درون قفس سرد اتاقم دلتنگمیپرد مرغ نگاهم تا دوروای بارانبارانپر مرغان نگاهم را شستخواب رویای فراموشیهاستخواب را دریابمکه در آن دولت خاموشیهاستمن شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینمو ندایی که به من میگویدگر چه شب تاریک استدل قوی دارسحر نزدیک استدل من در دل شبخواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدستخرمن خواب مرا میچیندآسمانها آبیپر مرغان صداقت آبیستدیده در آینه صبح تو را میبینداز گریبان تو صبح صادقمی گشاید پر و بالتو گل سرخ منیتو گل یاس منیتو چنان شبنم پاک سحرینهاز آن پاک تریتو بهارینه بهاران از توستاز تو میگیرد وامهر بهار این همه زیبایی راهوس باغ و بهارانم نیستای بهین باغ بهارانم...

    ادامه مطلب
  • دکتر_مهدی_حمیدی / ما آزموده ایم حریفان چه ابلهند

  • نیلوبلاگ

    (معنای اَه)ما آزموده ایم حریفان چه ابلهنداز قامتِ کلامِ برازنده کوتَهَندپیر طریقتند به شهرِ "ادب" ولیدر راه مُلکِ "شعر" چو طفلان گمرهندطفلند و از خیار سر و ته نمی کُنندخود را سرِ خیار شناسند و زان تَهند..پنداشتی که معنی مردمگیاه چیست؟آنَک نه مردمی که به مردم مشابهند!مسندنشین خَرگه فضلند و ای دریغهنگام نقدِ شعر همان میخِ خرگَهنددر لاف برگشاده ترند از دهانِ شیردر ذوق درکشیده تر از چشم روبهند.بر روح مرده گرم ترند از دمِ جحیمبر جانِ زنده سرد تر از بادِ دِیْ مَهند.مشتی سگند مرده خور و استخوان پرستکز سایه ی قبور به عیشِ مرفهند.لنگند و ایستاده چو نیلوفر از چنارپستند و سربلند که میرآخورِ شَهندصِفرند و خودبخود نه سزاوارِ اعتنازاعداد دیگرست اگر مُعتنابِهَندخاموش و آفرین خوان، وین هر دو نابجاسَرْشان ز ...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق : مرا با سوز جان بگذار و بگذر

  • نیلوبلاگ

    حمید مصدق : مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذرچو شمعی سوختم از آتش عشقمرا آتش به جان بگذار و بگذردلی چون لاله بی داغ غمت نیستبر این دل هم نشان بگذار و بگذرمرا با یک جهان اندوه جانسوزتو ای نامهربان بگذار و بگذردو چشمی را که مفتون رخت بودکنون گوهرفشان بگذار و بگذردر افتادم به گرداب غم عشقمرا در این میان بگذار و بگذربه او گفتم: حمید از هجر فرسود!به من گفتا: جهان بگذار و بگذرحمید_مصدق ...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق / خبر مرگ

  • نیلوبلاگ

    گاه می اندیشم،خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟آن زمان كه خبر مرگ مرااز كسی می شنوی، روی تو راكاشكی می دیدم .شانه بالا زدنت را،- بی قید -و تكان دادن دستت كه،- مهم نیست زیاد -و تكان دادن سر را كه،- عجیب ! عاقبت مرد ؟- افسوس !- كاشكی می دیدم !من به خود می گویم :« چه كسی باور كرد« جنگل جان مرا« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ از : حمبد مصدق ...

    ادامه مطلب
  • حمید مصدق / محبوب من بيا

  • نیلوبلاگ

    محبوب من بيا، تا اشتياق بانگ تو درجان خسته ام، شور و نشاط عشق بر انگيزد . من غرق مستي ام از تابش وجود تو در جام جان چني&#...

    ادامه مطلب
  • شعر زیبای لبخند شاعر / سیمین بهبهانی / بر لب یار شوخ دلبندم

  • نیلوبلاگ

    شعر زیبای لبخند شاعر سیمین بهبهانیبر لب یار شوخ دلبندم خفته لبخند گرم زیبایی خنده نه ، بر کتاب عشق و امید هست دیباچه ی فریبایی خنده نه دعوتی ست ، عقل فریب بهر آغوش آرزومندی قصه ی محرمانه یی دارد ز خوشی های وصل و پیوندی چون شراب خنک به جام بلور هوس انگیز و تشنگی افزاست جام اول ز می نگشته تهی جام های دوباره باید خواست نقش یک خواهش است و می ریزد زان لبان درشت افسون ریز گرمی و لذتی به جان بخشد همچو خ...

    ادامه مطلب
  • رازق فانی( شاعر افغانستانی) / خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها

  • نیلوبلاگ

    خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها چه شادیها خورد بر هم چه چه بازیها شود رسوایکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی یکی از جان کند شادی، یکی از دل کند غوغاچه کاذب ها شود صادق، چه صادق ها شود کاذب چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملاچه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین چه بالا ها رود پائین، چه سفلی ها شود علیاعجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد وگرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب میناشبی در کنج ...

    ادامه مطلب
  • بیوگرافی و اشعار هالینا پوشویاتوسکا شاعر لهستانی

  • نیلوبلاگ

    هالینا پوشْویاتُوسْکا(زادهٔ ۹ مه ۱۹۳۵ در چستوهووا – درگذشتهٔ ۱۱ اکتبر ۱۹۶۷ در ورشو)شاعر و نویسندهٔ نامدار زن لهستانی و یکی از مهمترین چهرههای ادبیات مدرن لهستان است. بسیاری هالینا پوشویاتوسکا را جزو بهترین شاعران زن لهستان و همردیف برندهٔ جایزه نوبل، ویسلاوا شیمبورسکا میدانند. هالینا نخستین ش...

    ادامه مطلب
  • علیرضا آذر / خواب دیدم که شعر و شاعر را

  • نیلوبلاگ

    خواب دیدم که شعر و شاعر را هر دو را در عذاب میخواهی از تعابیرِ خوابها پیداست خانهام را...خراب میخواهی خانهام را خراب میخواهی؟ دست در دستِ دیگری برگرد دست در دستِ دیگری برگرد خانهام را خراب خواهی کرد چشم وا کردم از تو بنویسم لای در باز و باد میآمد... از مسیری که رفته بودی داشت موجی از انجـماد میآمـد... علیرضا آذر ...

    ادامه مطلب
  • شـوق روزگار کودکی / شاعر: معینی کرمانشاهی

  • نیلوبلاگ

    خواننده: علیرضا افتخاریآهنگساز: استاد علی تجویدیشاعر: معینی کرمانشاهی یادم آمـد، شـوق روزگار کودکیمـستی بهار کودکی رنگ گل جمال دیگر درچمن داشتآسمان جلای دیگر پیش من داشت شور وحـال کودکی برنگردد دریغـاقیــل وقال کودکی برنگردد دریغـا به چشـم من همه رنگی فریبـا بوددل دور از حسد من شکیبا بود نه مراسوز...

    ادامه مطلب
  • شعر سنگ مزار ایرج میرزا شاعر

  • نیلوبلاگ

    شعر ایرج میرزا برای سنگ قبرش: ای نکویان که در این دنیایید یا ازین بعد به دنیا آیید این که خفتست در این خاک منم ایرجم ایرج شیرین سخنم مدفن عشق جهان است اینجا یک جهان عشق نهان است اینجا عاشقی بوده بدنیا فن من مدفن عشق بود مدفن من آنچه از مال جهان هستی بود صرف عیش وطرب ومستی بود هر که را روی خوشخوین...

    ادامه مطلب
  • شعر باغبان از مهدی حمیدی شیرازی

  • نیلوبلاگ

    از برون آمدصدای باغبان گفتکوارباب؟کارشداشتم از درون گفتم که اینجایم، بگو گفتهر جاهرچهبایدکاشتم گفتم آخر بود درگل هایتو نازدلخواهیکهگـفتمداشتی؟ گفت در وا کن بیا بیرون ببین هرگز این گلها که کِشتم کاشتی؟ رفتمودیدم که سِـحر باغبان مـعنی نـاسازگاری سوخته آتشی از شمعدانیهای سرخ درحریر سبزه ها افروخته جعد شـبنم دار سنبل خورده تاب در هوا پاشیده مشک و زعفـران چشم مستنرگسبیدادگر بازگشته تازه ازخوابگران و آن بنفشه زرد و مشکین و کبود غرق گل چسبیده در آغوش هم تاجَهَدازمحبسشمشاد ها رفته بالا ازسرواز دوش هم زیرتارگیسویافشانبید سوسن و مینا و ناز افتاده است هر زمان در سینهی گلهای سرخ برگلرزانچنارانبرده ادست لحظه ای در هر گلی کردم نگاه زیر لبگفتم که پس آن ناز کو؟ باغبان بر شاخهای انگش...

    ادامه مطلب