
به گاه مرگ بیا یک نفس کنارم باشبه زندگی نشدی پس به مرگ یارم باشبیا و دست مرا در میان دست بگیردمی قرار ده جان بی قرارم باشبیا کنار من و انتهای کارم بینبیا و شاهد این حال و روز زارم باشبیا که عمر همه بی...
ادامه مطلب
کارو دردریان**********جز مسخره نیست، عشق تا بوده و هستبا مسخرگی، جهانی انداخته دستای کاش که در دل طبیعت میمرداین طفل حرامزاده، از روز الستکارو دردریان**********صد بار شدم عاشق و مردم صد بارتابوت خودم...
ادامه مطلب
عشق بیماری وخیمی بود، خلسهای بین مرگ و بی هوشیدردهای همیشه مشترکی، زخم بی بستر همآغوشیعشق یعنی هواییات بودن، عشق یعنی تو را نفس بکشم...
ادامه مطلب
تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو میتونی شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا منو با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا دلم با هر تپش با هر شکستن داره می فهمه که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه چه راهایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست تو خوب سوختن و میشناسی سکوت و از اونم بهتر من آتیشم یه کاری کن نمونم زیر خاکستر می خوام مثل همون روزا که بارون بود و ابریشم دوباره تو حریر تو مثل چشمات ابری شم دلم با هر تپش با هر شکستن داره می فهمه که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه چه راهایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست خواننده:احسان خواجه امیری ترانه سرا: افشین یداللهی تیتراژ پایاینی سریال در مسیر زاینده رود ...
ادامه مطلب
گاه می اندیشم،خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟آن زمان كه خبر مرگ مرااز كسی می شنوی، روی تو راكاشكی می دیدم .شانه بالا زدنت را،- بی قید -و تكان دادن دستت كه،- مهم نیست زیاد -و تكان دادن سر را كه،- عجیب ! عاقبت مرد ؟- افسوس !- كاشكی می دیدم !من به خود می گویم :« چه كسی باور كرد« جنگل جان مرا« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ از : حمبد مصدق ...
ادامه مطلب
کاروانی شکر از مصر به شیراز آیداگر آن یار سفرکرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت درخوردستپیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدارچیست تا در نظر عاشق جانباز آید من خود این سنگ به جان میطلبیدم همه عمرکاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید اگر این داغ جگرسوز که بر جان منستبر دل کوه نهی سنگ به آواز آید من همان روز که روی تو بدیدم گفتمهیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاسآن که محبوب منست از همه ممتاز آید گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی برویهیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید سعدی شیرازی ...
ادامه مطلب
شاعر : کارو دردریاندوش مست و بیخبر بگذشتم از ویرانهایدر سیاهی شب، چشم مستم خیره شد بر خانهای چون نگه کردم درون خانه از آن پنجرهصحنهای دیدم که قلبم سوخت چون جانانهای کودکی از سوز سرما می زند دندان به هممردکی کور و فلج افتادهای در یک گوشهای دختری مشغول عیش و نوش با بیگانهایمادری مات و پریشان مانده چون دیوانهای چون که فارغ گشت از عیش و نوش آن مرد پلیدقصد رفتن کرد با حالت جانانهای دست در جیب...
ادامه مطلب
دوباره به من دروغ بگوبگو که رویاهایتمیان مرگ و منپرسه نمی زندتن ات را چند بار خلاصه کرده ایمیان تن آب و طناب؟چند بار مرد شده ایبه مرگ فکر کرده ایچند بار به منبه پیراهن ام که نباشد؟دروغ بگو قهرمانمگر یک مردچقدر می تواند راست بگوید!؟"ناهید عرجونی" ...
ادامه مطلب
دروغ مرگ کارو هنوز کاملا در قبر زندگی خودم جا به جا نشده بودم که یکباره احساس کردم دستی آشنا مضطرب وعصبانی سنگ قبرم را می کوبد لحظه ای بعد روح سر گردانم با دیدگان اشک آلود از لا بلای خاک قبر بکنارم غلطید بدون هیچ گقتگو دستم را گرقت واز زیر خاک بیرونم کشید نگاهی بسنگ قبرم افکنده گفت: ببین این بشر دروغگو و جنایت کار حتی پس از مرگ توهم بحقیقت آنچه مربوط به توست پشت پا زده است! راست می گفت!.... بر روی سنگ قبرم نوشته بودند در 1306 متولد شد ودر 1333مرد... دروغ بود سال 1306سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها مرگ تحمیلی در 1333شروع شد سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت ...
ادامه مطلب
کارو دردریان : یک شبی در راه دوری، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد...لاشهٔ گندیدهٔ آن گرگ را کفتار خورددر دل غار کثیفی پیر کفتار، زمین مرگ را بوسید و خفت...قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفتجسم گند آلود کفتار را کرکسان، غارتگران خوردند...لرزه بر دامان کوه افتادسنگها بر روی هم هموار گشتکرکسان هم جملگی مردند... کارو دردریان ...
ادامه مطلب