خرید بک لینک
یک شبی در راه دوری، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد...
لاشهٔ گندیدهٔ آن گرگ را کفتار خورد
در دل غار کثیفی پیر کفتار، زمین مرگ را بوسید و خفت...
قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت
جسم گند آلود کفتار را کرکسان، غارتگران خوردند...
لرزه بر دامان کوه افتاد
سنگها بر روی هم هموار گشت
کرکسان هم جملگی مردند...

کارو دردریان

برچسب: اشعار کارو دردریان,شعر کارو دردریان,اشعار زیبای کارو دردریان,زیباترین اشعار کارو دردریان,اشعار عاشقانه کارو دردریان,دیوان اشعار کارو دردریان,اشعاری از کارو دردریان, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 18:07

صفحه بندی