
نصرت رحمانىای رهگذر، درنگ که چون مار تشنه کامخوابیده ام کنار گون های نیمه راهزنجیر تن به زهر هوس آب داده امتا پیچمت به پای در این دوزخ سیاهابلیسم ای رهگذر ابلیس زندگیمردم فریب و رهزن و خودخواه و خون پرستخورشید من سیاهی و فریاد من سکوتهستی من تباهی و پیروزی ام شکستبر سینه ام مکاو کویریست جای دلتف کرده از نفس های ناكسانامیدهای من همه در او فنا شدندجز جای پا نمانده از آنها به جا نشاندر دیده ام مخواب ...
ادامه مطلب