
با خواندن شعر مشهور سهراب به نام و پیامی در راه، آدمی به یاد نگرش سعدی شیرازی می افتد چرا که سعدی نگاه مصلح گرانه به جامعه دارد، می خواهد جامعه اش آباد و مرفه و سالم و صالح باشند؛ نگاه سهراب نیز بدین ...
ادامه مطلب
نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:«چه سیبهای قشنگی!حیات نشئه تنهایی است.»و میزبان پرسید:قشنگ یعنی چه؟_قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکالو عشق، تنها عشقترا به گرمی یک سیب میکند مأنوس.و عشق، تنها عشقمرا به وسعت اندوه زندگیها برد،مرا رساند به امکان یک پرنده شدن._ و نوشداروی اندوه؟_ صدای خالص اکسیر میدهد این نوش. و حال شب شده بود.چراغ روشن بود.و چای می خوردند. _ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی._ چقدر هم تنها!_ خیال میکنمدچار آن رگ پنهان رنگها هستی._ دچار یعنیعاشق._ و فکر کن که چه تنهاستاگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد_ چه فکر نازک غمناکی!_ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست._ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورندو دست منبسط نور روی شانه آنهاست. _ نه، وصل ممکن نیست،هم...
ادامه مطلب
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد.در رگ ها نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید. خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ! دوره...
ادامه مطلب
نه تو می مانی و نه اندوه ،و نه هیچ یک از مردم این آبادی!به حبابِ نگران لب یک رود قسم،و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،غصه هم می گذرد،!آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند،لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز "سهراب سپهری" ...
ادامه مطلب
*چنین گفت ﺭﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺳﻬﺮﺍﺏ ﯾﻞ*ﮐﻪ ﻣﻦ ﺁﺑﺮﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﻧﺪﺭ ﻣﺤﻞ*ﻣﮑﻦ ﺗﯿﺰ ﻭﻧﺎﺯﮎ ﺩﻭ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺧﻮﺩ*ﺩﮔﺮﺳﯿﺦ ﺳﯿﺨﯽ ﻣﮑﻦ ﻣﻮﯼ ﺧﻮﺩ*ﺷﺪﯼ ﺩﺭ ﺷﺐ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮔﺮﻡ ﭼﺖ*ﺑﺮﻭ ﮔﻤﺸﻮ ﺍﯼ ﺧﺎﮎ عالم ﺳﺮﺕ*ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻧﺖ ﺑﺲ ﻧﺒﻮﺩ*ﮐﻪ ﺍﯾﻤﯿﻞ ﻭﭼﺖ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﻤﻮﺩ*ﺭﻫﺎ ﮐﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺖ ﺍﻓﺮﺍﺳﯿﺎﺏ*ﮐﻪ ﻣﺎﻣﺶ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻧﻤﺎﯾﺪ ﮐﺒﺎﺏ*ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺑﻪ ﺳﺮ ﺗﻦ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﻫﯿﻢ*ﺩﺭﯾﻐﺎ ﭘﺴﺮ، ﺩﺳﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺩﻫﯿﻢ *ﭼﻮﺷﻮﻫﺮ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﮐﯿﻤﯿﺎﺳﺖ*ﺯﺗﻮﺭﺍﻧﯿﺎﻥ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺧﻄﺎﺳﺖ*ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﻣﮑﻦ ﺿﺎﯾﻊ ﺍﺯ ﺑﻬﺮ ﺍﻭ*ﺑﻪ د...
ادامه مطلب
سهراب سپهریبزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلکهاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد و دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می ...
ادامه مطلب
دشت هایی چه فراخ كوه هایی چه بلنددر گلستانه چه بوی علفی می آمد؟من دراین آبادی پی چیزی می گشتمپی خوابی شایدپی نوری ، ریگی ، لبخندیپشت تبریزی ها غفلت پاكی بود كه صدایم می زدپای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادمچه كسی با من حرف می زد ؟سوسماری لغزیدراه افتادمیونجه زاری سر راهبعد جالیز خیار ، بوته های گ...
ادامه مطلب