
دل سلسله زلف ترا نیک پسندیدآشوب مکن دست مزن سلسله ها راگفتی غزلی به من یا دلکش و دیدمازشش جهت این هلهله ها غلغله ها راتاشعر دلت ساخته گردد چو یکی فرشباید که گره می زده ای حوصله ها راتو درد سرودی و دلم شعر لقب دادبی درد چه فهمد دگر این مرحله ها راپرزخم ترینم تو بدان لطف سرایشبهبود نما اندکی از آبله ها رادانیم ترابغض گلوگیر شد ارنهیک آه تو نابود کند حرمله ها راهرجا که غزل خواندم و یا شعر سرودمدیدیم کف و لبخند ز مردم صله ها رااز : محمد علی رستمی(وصال) بخوانید...
ادامه مطلب
شعری از سوزان علیوانکاش آنگاه که مادرمکودکی غمگین بودو برای همراهینیاز به دوستی دلسوز داشتمن آنجا بودمتا تنهایی و یتیمیاش رابا خودم قسمت کنم!کاش من از او بزرگتر بودمتا برایش مادری کنم!سوزان علیوان ترجمه یدالله گودرزی (شهاب ) بخوانید...
ادامه مطلب
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شببدینسان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شبتبی این کاه را چون کوه سنگین میکند، آنگاهچه آتش ها که در این کوه برپا میکنم هر شبتماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر منکه پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شبمرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جاناچگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شبچنان دستم تهی گردیده از گرمای دست توکه این یخ کرده را از بی کسی،ها میکنم هرشبتمام سایه ها را می کشم در روزن مهتابحضورم را زچشم شهر حاشا میکنم هر شبدلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنهاچه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شبکجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب#محمدعلى_بهمنی بخوانید...
ادامه مطلب
شعر در سبک زلال از استاد دادا بیلوردی.چه خاکی بر سرم کردی؟..گهی چون نورم و گه خاکگهی آرام هستم گاه وحشتناکخدایا این چه حالی هست در اوجِ پریشانی؟!تو شاید با منی امّا که من غمناکتو را می جویم از افلاک*چه خاکی بر سرم کردی،که آوردی مرا عاشقترم کردی ؟!کمی نیروی شهوت ریختی مخفی به جامِ منو دل، سرمست با نفسِ خرم کردیبه دنیا نوکرم کردی*کنون آواره می گردمبه دردی که تو دادی چاره می گردمخودت گفتی که کامل آفریدی جانِ ما لیکننمی دانم چرا صدپاره می گردمبه سنگِ خاره می گردم*دگر از من چه می خواهی،به جز آوارگی و حسرت و آهی؟!تو از این زنده بودن های اجباری خبر داری؟!تو از عشقِ دادا امروز آگاهی ؟!چرا پس نیستش راهی؟!*مرا بر خویش برگرداننمی خواهم که باشم آدم و انساناگر من هستم از انوارِ نامحدودِ تو ، اینکدر اوجِ ...
ادامه مطلب
نمی دانم چرا دیگر من از دنیا نمی ترسمگمانم رو شده دستش از این زیبا نمی ترسمحقیقت می برد آیا و یا غرق مجازم منکه از افکار هول انگیزِ بی پروا نمی ترسمدر اینجا بس که رنجیدم فرو رفتم به تنهایینه از نوکر...
ادامه مطلب
1-رنج دادی مرا به ناوکِ ناز/رنج هایی که سالیان دراز .../گفته ام بارها؛ بگویم باز:/" دست من نیست؛ دوستت دارم."//2-چشمم آن قدر سوی ابرو نیست/اشتیاقش به زلف و گیسو نیست/روی او جز به عشق، نیکو نیست/بیدلِ ...
ادامه مطلب
چند هایکو(واره) با پردازشی که گاهی از قواعد اصیل هایکو،بیرون می زند:1- با مضمون و شیوه ی پردازش هایکو(واره) اما در قالب شعری سروش:برکه، آرام؛ رام، بادِ خزان/نقش ها، بی نگاهِ رهگذران/شاعری در شبی….//و ...
ادامه مطلب
این بار هم بهانه گرفتی؛ نیامدیقلب مرا نشانه گرفتی؛ نیامدیگفتی: بیا بیار دلِ پر بهانه رااما خودت بهانه گرفتی؛ نیامدیشاید که آمدیّ و ندیدم جمال دوستشاید مرا فسانه گرفتی، نیامدیآری؛ خیالِ خالِ تو، می ارز...
ادامه مطلب
شعرعروضی فارسی-انگلیسی,، 21 ساله شد.(از آذر ماه سال 1377 تا حال، نخستین های عروض انگلیسی, را در چهار شاخه به وجود آورده ایم و امیدواریم با حمایت فرهیختگان بتوانیم روح شعرموزون فارسی را به ادبیات انگلیسی,...
ادامه مطلب
از فراقت , من فراغت را نمی جویم هنوزیک نفر بی آنکه باشد , هست و با اویم هنوزشعر گفتن را غمت چون خوب یادم داده ستنکته ای گفتی به تفسیرش غزل گویم هنوزگفتم از جان بگذرم تا گردم از جانان رهاپای بر چشمم نه...
ادامه مطلب
یکی از نظریههای ادبی معطوف به خواننده که در اواخر قرن بیستم، توسط مایکل ریفاتر(1)، معناشناس فرانسوی، مطرح شد نظریهی توانش ادبی در تفسیر شعر است. مطابق این نظریه شعر نوعی کاربرد ویژهی زبان است و برخ...
ادامه مطلب
خویش را گم کرده ام در سنگلاخ زندگی !!!هرچه می گردم نمی دانم کجا افتاده ام( فاضل نظری )ما را برای در به دری آفریده اندهی می رویم و جاده به جایی نمی رسد( حسین طاهری )حافظا تکیه به ایام چو سهو است و ...
ادامه مطلب
بهمن صباغ زاده :برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرونبمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرونسپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمدزِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیروننگیــــری خــــرده بـ...
ادامه مطلب
بیژن ترقی :به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان کز شاخه جدا بود ....................چو زگلشن روکرده نهان در رهگذرش بادخزان چـون پیک بلا...
ادامه مطلب
محمد علی رضا پور(قالب شعری سروش)صاعقه، چشم بر زمین می دوخت/چشمکی زد. تمامِ جنگل سوخت/عشق، آتش در این میان افروخت/با دلِ کوچکی چه خواهد کرد؟//کوه وقتی سفید می پوشد/در دل من امید می جوشد/یادِ فردای جلگه...
ادامه مطلب
برون نمی رود از دل خیال خام وصالتاگر چه رفته وصالت ولی خوشم به خیالتشبیه معجزه هستی پر از سوال و معماهنوز مانده به ذهنم جواب خیل سوالتبه پشت شهر تو مانده نزاع ماهی و دریادرون شهر تو یک کس نمی رسد به...
ادامه مطلب
بی روی تو خورشید جهانسوز مبادهم بیتو چراغ عالم افروز مبادبا وصل تو کس چو من بد آموز مبادروزی که ترا نبینم آن روز مباد"رودکی"...
ادامه مطلب
برف میبارید و منمات و حیران بر سپیدیِ چمنمی شدم غـرقِ تـماشـای جهـان ِ خـویشتـنبیگمان پوسیده خواهد گشت تنروزگاری در کفن*برف می بارید و بازغنچه می نالید از سوز ِ اَیـازموی اسپیدِ سرم می داد بوی مرگ رانصف شب من در تقلّا و نیازیاسمن در خواب ناز*ناگهان آمد نداچونکه دادا زین قفس گردد رهادر بهاران پیکرش مانندِ گل خواهد سروداین طبیعت را بـه فرمانِ خداسبزتر از هر صدا...
ادامه مطلب
محمد علی رضاپور : فردا که ناگهانچشمان بسته٬ باز و نظرباز می شوندبر بال خاطرات٬ نبینیم بار شرم!این هدیه نیست در خور چشمان آسمان....
ادامه مطلب
هنـــوز منتـظـرمو در خیـال، عـمر می سپرمهنوز مهرِ تو را من به جان خــریـدارمکجائی ای که از تو بیخبرم؟!شکسته پشت درم*اگر تو باز آییو مجـلسِ زلال آرایــــــیهمیشه بستـرِ نرمِ دلـم بـرای تـو بــادچه باشد...
ادامه مطلب