بهترین شعرهایی که خوانده ام

متن مرتبط با «فریدون مشیری دوبیتی» در سایت بهترین شعرهایی که خوانده ام نوشته شده است

فریدون مشیری / سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام

  • نیلوبلاگ

    من گرفتار شبم در پی ماه آمده امسیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ،سیب دندان زده از دست تو افتاد زمینباغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،چال اگر در دل آن صورت کنعانی هستبی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ،شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستندمن به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ،این همه تند مرو شعر مرا خسته مکنمن که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام،"فریدون مشیری"...

    ادامه مطلب
  • شعر عاشقانه از فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    شعر عاشقانه از فریدون مشیری :به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشقصفای روی تو، تقدیم میکنم، با عشقدرین سیاهی و سردی بسانِ آتشگاه،همیشه گرمم همواره روشنم، با عشقهمین نه جان به ره دوست میفشانم شاد،به جانِ دوست، که غمخوار دشمنم، با عشقبه دست بستهام ای مهربان، نگاه مکنکه بیستون را از پا درافکنم، با عشقدوای درد بشر یک کلام باشد و بسکه من برای تو فریاد میزنم: با عشقفریدون مشیریLet's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری / مرا میخواستی، تا شاعری را،

  • نیلوبلاگ

    فریدون مشیری / مرا میخواستی، تا شاعری را،ببینی روز و شب دیوانهی خویشمرا میخواستی، تا در همه شهر،ز هر کس بشنوی افسانهی خویشمرا میخواستی، تا از دل من،برانگیزی نوایِ بینواییبه صد افسون دهی هر دم فریبم،به دلسختی کنی بر من، خدایی!مرا میخواستی، تا در غزلها،تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.تنت را «در میان چشمهی نور»شبانگاهانِ مهتابی بشویم.مرا میخواستی، تا نزدِ مردم،تو را الهامبخش ِ خویش خوانمبه بال نغمههای آسمانی،به بامِ آسمانهایت نشانم؛مرا میخواستی تا از سر ِ نازببینی پیش پایت زاریم رابخوانی هر زمان در دفترِ منغم ِ شب تا سحر بیداریم رامرا میخواستی امّا چه حاصل؟برایت هر چه کردم باز کم بود!مرا روزی رها کردی در این شهر،که این یک قطره دل، دریایِ غم بود!تو را میخواستم تا در جوانی،نمیرم از غم بیهمزبانی،غمِ ...

    ادامه مطلب
  • خاطره فریدون مشیری بزم شاعران

  • نیلوبلاگ

    از زبان فریدون مشیری : عرض می شود در طبقه ی دوّم منزلی که بنده زندگی می کنم، آپارتمانی هست که همسایه ی محترم دیگری در آن زندگی می کند. یک شب، بنده آمدم که ماشینم را در گاراژ بگذارم، دیدم مهمان های همسایه ی محترم، ماشین ها را ردیف گذاشتند جلوی خانه و از قرار معلوم، دسته جمعی با میزبان رفته اند شمیران.من هم ناچار ماشینم را بردم تعمیرگاه و نامه ای نوشتم و جلوی یکی از ماشین ها گذاشتم به این مضمون:«امیدوارم که امشب به شما خوش گذشته باشد. اگر شما ماشینتان را چند متر جلوتر گذاشته بودید، من مجبور نبودم که چند کیلومتر تا گاراژ بروم.ارادتمند: فریدون مشیری»صبح که از منزل بیرون آمدم، دیدم یکی از مهمان ها که خطّاط معروفی ست - و نامشان استاد بوذری است- از قرار جزء مهمان ها بوده با خط خوش، نامه ای نوشته و ...

    ادامه مطلب
  • فریدون ایل بیگی : زیرو بم ها پیچ و خم ها کوچه های دوستی را می شناسم

  • نیلوبلاگ

    فریدون ایل بیگی :زیروبم هاپیچو خم هاکوچههای دوستی را می شناسم مننقاب چهره ها راچهرهها را می شناسمچارفصل دوستی رابادرا و برف را، سبزه، مگس را می شناسم منپیام چشمها رامنزبان قلب ها رامننیاز گوشها رافکرها، احساس ها را می شناسم با سکوت خویشمن نهضت دور و ناپیداترین نا گفته ها رارمز و راز و عمق و سطح گفته ها راهر که را و هر چه را در جای خودمن با تمام هستی و با بودن آن می شناسم دشمنان رادوستان رادوست باید داشتبی توقع،بی نیازدوست باید بودکوه ها را کاه باید یافتکاه ها را کوه باید دیدیا که باید با غرور خویشتن ها ماند. فریدون ایل بیگی ...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری : من سکوت خویش را گم کرده ام

  • نیلوبلاگ

    فریدون مشیری : من سکوت خویش را گم کرده املاجرم در این هیاهو گم شدممن که خود افسانه می پرداختمعاقبت افسانه مردم شدمای سکوت ای مادر فریاد هاساز جانم از تو پر آوازه بودتا در آغوش تو ، راهی داشتمچون شراب کهنه شعرم تازه بوددر پناهت برگ و بار من شکفتتو مرا بردی به شهر یاد هامن ندیدم خوشتر از جادوی توای سکوت ای مادر فریاد هاگم شدم در این هیاهو گم شدمتو کجایی تا بگیری داد منگر سکوت خویش را می داشتمزندگی پر بود از فریاد من #فریدون_مشیری ...

    ادامه مطلب
  • شعر کوچه فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمهمه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتمشوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودمشدم آن عاشق دیوانه که بودم !در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشیدباغ صد خاطره خندیدعطر صد خاطره پیچیدیادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیمپر گشو...

    ادامه مطلب
  • فریدون_مشیری / عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

  • نیلوبلاگ

    ای شب! به پاس صحبت دیرین، خدای رابا او بگو حکایت شب زنده داری امبا او بگو چه می کشم از درد اشتیاقشاید وفا کند، بشتابد به یاری ام....ای دل! چنان بنال که آن ماه نازنینآگه شود ز رنج من و عشق پاک منبا او بگو که مهر تو از دل نمی رودهر چند بسته مرگ کمر بر ...

    ادامه مطلب
  • شعر گرگ درون فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم جارى است پیکارى بزرگروز و شب مابین این انسان و گرگزور بازو چاره این گرگ نیستصاحب اندیشه داند چاره چیستاى بسا انسان رنجور و پریشسخت پیچیده گلوى گرگ خویشاى بسا زور آفرین مردِ دلیرمانده در چنگال گرگ خود اسیرهرکه گرگش را دراندازد به خاکرفته رفته مىشود انسان پاکهرکه با گرگش مدارا مىکندخلق و خوى گرگ پ...

    ادامه مطلب
  • تفنگت را زمین بگذار! / فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    تفنگت را زمین بگذارکه من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجارتفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهنمن اما پیش این اهریمنی ابزار بنیانکنندارم جز زبانِ دل، دلی لبریزِ مهر توتو ای با دوستی دشمن.زبان آتش و آهنزبان خشم و خونریزی ستزبان قهر چنگیزی ستبیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شایدفروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروارتفنگت را زمین بگذارتفنگت را زمین بگذار تا از جسم تواین دیو...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری / سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام

  • نیلوبلاگ

    من گرفتار شبم در پی ماه آمده امسیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام ، سیب دندان زده از دست تو افتاد زمینباغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ، چال اگر در دل آن صورت کنعانی هستبی برادر همه شب در پی چاه آمده ام ، شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستندمن به شبگردی این شهر سیاه آمده ام ، این همه تند مرو شعر مرا خسته مکنمن که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام، "فریدون مشیری" ...

    ادامه مطلب
  • شعر پرستو از فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    شعر پرستو از فریدون مشیری :ستاره گم شد و خورشید سر زدپرستویی به بام خانه پر زددر آن صبحم ثفای آرزوییشب اندیشه را رنگ سحر زدپرستو باشیم و از دام این خاکگشایم پر به سویبام افلاکز چشم انداز بی پایان گردوندر آویزم به دنیایی طربناکپرستو باشم و از بام هستیبخوانم نغمه های شوق و مستیسرودی سر کنم با خاطری شادسرود عشق و آزادی پرستیپرستو باشم از بامی به بامیصفای صبح را گویم سلامیبهاران را برم هر جا نویدیجوانان را دهم هر سو پیامیتو هم روزی اگر پرسی ز حالملب بامت ز حال دل بنالموگر پروا کنم بر من نگیریکه می ترسم زنی سنگی به بالم ...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری / تو به من خندیدی

  • نیلوبلاگ

    فریدون مشیری : تو به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت فریدون مشیری ...

    ادامه مطلب
  • معروف ترین شعر فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانتبگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم ولي افسوس و صد افسوس زابر تيره برقي جست که قاصد را ميان ره بسوزانيد کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا يکي را دوست ميدارم ولي افسوس او هرگز نميداند "فریدون مشیری" ...

    ادامه مطلب
  • "درد بی درمان""فریدون مشیری"

  • نیلوبلاگ

    "درد بی درمان" درد بی درمان شنیدی؟حال من یعنی همین!بی تو بودن،درد دارد!می زند من را زمین می زند بی تو مرا،این خاطراتت روز و شبدرد پیگیر من است،صعب العلاج یعنی همین!"فریدون مشیری" ...

    ادامه مطلب
  • گلچین دوبیتی های ناب فایز دشتی

  • نیلوبلاگ

    خداوندا دلــــم از دین بــری شد ، اسیر دام زلف آن پــــــــری شد پری دید و پریشــــان گشت فایـز ، پری را هرکه دید از دین بری شد دوبیتی های فایز دشتی عارفانه دلم را جز تو کس دلبر نباشد ،به جز شور تو ام در سر نباشد دل فایز تو عمدا میکنی تنگ ،که تا جـای کس دیــــگر نباشد دوبیتی های فائز دشتی زیبا دل آرامی که پــا بر دل گذارد ،ستم باشد که پا بر گِل گذارد تمنـــــــایی که دارد یار فـــــایز ،قدم برچشم ما مشکل گذارد بهترین دوبیتی های فایز دشتی سحر شبنم چو بر گیسوش افتـــــــــاد ،در عالم شورشـــی از بوش افتــــــــاد خوش آن ساعت که فایز همچو گیسوش ،پریشـــــــانوار بر پهلوش افتــــــــــاد گلچین دوبیتی های فایز دشتی نه هر چشمی ز جسمی میبرد جان ،نه هر زلفی دلی سازد پریشان نه هر دلبر ز فا...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری / دوبیتی

  • نیلوبلاگ

    سیه چشمی، به کار عشق استاد،به من درس محبت یاد می داد! مرا از یاد برد آخر، ولی منبجز او، عالمی را بردم از یاد! فریــــدون مشیری ...

    ادامه مطلب
  • دوبیتی های فایز دشتی

  • نیلوبلاگ

    دام از بس که دنبال تو گشتهدل خون گشته پامال تو گشتهمگر در وقت مردن خون فایزترشح کرده و خال تو گشته...غم و غصه تن و جانم گرفتهفراق یا دامانم گرفتهبه کشتی اجل فایز سوار استمیان آب ، طوفانم گرفته...پری رویان به ما کردند نظارهیکی چون ماه و باقی چون ستارهکمان ابرو و مژگان تیز کردندزدند بر جان فایز چون هزاره...

    ادامه مطلب