
محمدرضا شفیعیکدکنی:بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا ای بهار ژرف به دیگر روز و دیگر سال تو میآیی و باران در رکابت مژدهی دیدار و بیداریتو میآیی و همراهت شمیم و شرم شبگیران و لبخند جوانهها که میر...
ادامه مطلب
" ستاره "ای آخرین ستاره در این آسمان کور بر ما بتاب شعله ای از بازتاب نور بر ما که تشنه ایم به یک جرعه از خدا در بارگاه حضرت بت های نوظهور بر ما که از عشیره ی خود دور مانده ایم شیران بی اراده و یوزان لندهور ای روشنای دور ، کمی پیش تر بیا گرمی بده به قامت این خاک بی غرور بگذار در هوای تو پرواز بشکفد در بال های زخمی این شهر بی عبور رخصت بده دوباره با شعر آشتی کنیم لبریز کن به جام ما گلواژه ی شعور "محمدرضا بداغی" ...
ادامه مطلب
محمدرضا شرفی خبوشان به مرتضی گفتم تا وقتی بمیری، مجبوری مؤدب باشی چون پایی نداری که دراز کنی یحیی گفت از تهِ گلویش: دَمِ خودم گرم دیگر سر کسی داد نمیزنم اصغر مرده بود از خنده به آستینهای خالیاش نگاه کردیم دستی نداشت که دراز کند تا آخر دنیا توی سفره کسی دست نمیبرد چقدر خندیدیم! تا آخر دنیا تا آخر...
ادامه مطلب