محمدرضا شرفی خبوشان
به مرتضی گفتم
تا وقتی بمیری،
مجبوری مؤدب باشی
چون پایی نداری که دراز کنی
یحیی گفت
از تهِ گلویش:
دَمِ خودم گرم
دیگر سر کسی داد نمیزنم
اصغر مرده بود از خنده
به آستینهای خالیاش نگاه کردیم
دستی نداشت
که دراز کند
تا آخر دنیا
توی سفره کسی
دست نمیبرد
چقدر خندیدیم!
تا آخر دنیا
تا آخر دنیا، امّاهمه ما دل داشتیم
و آن شب
با دلهای واماندهمان
آنقدر خندیدیم
که حتّی اشک از گوشه تنها چشم من
بیرون آمد
برچسب:
نویسنده: محمد یزدانی