
چهار شعر تازه از شمس لنگرودی1. صلحدهانی استکه بی مضایقه آواز می خواندو گوشی بریدهپرچم جنگ را در میدانبرابر خانه ام بالا می برد. 2. اگر این نور برگرددو به خانه ام بیایداتاقم را پیدا می کنمو برای همیشه به خواب می روم. 3. آیا صلح سربازی فراری استکه پشت تپه ای از گل ها نشستهبا قمقمه اش از باران حرف می زند 4. آیا اتفاقی استجنگ را که برگردانیمگنج می شود از : شمس لنگرودی ...
ادامه مطلب
صبحسوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از راه رسیدتو نیامدیگنجشک های منتظردور خانه ی من نشستندو به هر سایه به خود لرزیدندتو ن...
ادامه مطلب
برای عضویت در خبر نامه وبلاگ کافیست نام خودتان را در مستطیل اولی و ایمیل تان را در مستطیل دومی درج نمایید و سپس بر روی "ارسال به خبر نامه "کلیک نمایید تعداد اعضا 825 نفر ...
ادامه مطلب
محمدرضا شرفی خبوشان به مرتضی گفتم تا وقتی بمیری، مجبوری مؤدب باشی چون پایی نداری که دراز کنی یحیی گفت از تهِ گلویش: دَمِ خودم گرم دیگر سر کسی داد نمیزنم اصغر مرده بود از خنده به آستینهای خالیاش نگاه کردیم دستی نداشت که دراز کند تا آخر دنیا توی سفره کسی دست نمیبرد چقدر خندیدیم! تا آخر دنیا تا آخر...
ادامه مطلب
بگردم دور تـو، دور نگاهت ، دور باطل ها مرا دیوانه می خوانند، امثال تو عاقل ها پری رویی، نه... زیباتر، سر زیبایی ات بحث است بــه طرزی کـــه کـــم آوردند توضیـــح المسائل ها حسادت می کنم با هرکه دستش لای موهایت... حسادت می کنم حتی به این موگیر ها، تل ها مرا از دور میدیدی، خودت را جمع می کردی بیـــا یک بار دیگــر هم شبیه آن "اوایل ها"... ↓ و من معنــی بعضــی شعر ها را دیــر می فهمم "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها" مرتضی عابدپور لنگرودی ...
ادامه مطلب
بی تو مهتاب شبی... نه ..... شب بارانی بود رشت، آبستــن یک گریــه ی طو لانـــی بـــود راه می رفتم و هی خون جگر میخوردم در سرم فکر و خیالــی کـه نمیدانی بود لشکر چـــادر تـــو خانــــه خرابـــی ها کــرد چادرت چشمه ای از دوره ی ساسانی بود آه دریاب مرا دلبـــر بارانـــی من ای که معماری ابروی تو گیلانی بود توبه ها کردم و افسوس نمیدانستم آخرین مرحله ی کفر، مسلمانی بود همه ی مصر بـــه دنبـــال زلیخـــا بودند حیف، دیوانه ی یک برده ی کنعانی بود مرتضی عابدپور لنگرودی ...
ادامه مطلب
فراموشت کرده ام و حالا همه چیز عادی شده باران که می بارد پنجره را می بندم دیگر یادم نیست غروب جمعه چه ساعتی بود ! پاییز را تنها از روی تقویم می شناسم ! فراموشت کرده ام اما ... گاهیدلم برای دلتنگ ِ تو شدن تنگ می شود ... مرتضی شالی...
ادامه مطلب
شمس لنگرودی : در انتظار توامدر چنان هوایی بیاکه گریز از تو ممکن نباشدتوتمام تنهاییهایم رااز من گرفتهایخیابانهابی حضور توراههای آشکار جهنماند...
ادامه مطلب