
گر چه بر من ز عنایت نظری نیست تو رالیک شادم که نظر بر دگری نیست تو راترسم آیینه ی حُسن تو ز خط گیرد رنگای که از آه ضعیفان خبری نیست تو راحاش لله که من از پای تو بردارم سربا من بی سر و پا، گرچه سری نیست تو راگشت افزون ز خطت حُسن جفا افزون کندگر از آه ضعیفان اثری نیست تو راوه که یک باره (وصال) از غم هجر تو بسوختوز غم سوخته جانان ، خبری نیست تو را بخوانید...
ادامه مطلب
برون نمی رود از دل خیال خام وصالتاگر چه رفته وصالت ولی خوشم به خیالتشبیه معجزه هستی پر از سوال و معماهنوز مانده به ذهنم جواب خیل سوالتبه پشت شهر تو مانده نزاع ماهی و دریادرون شهر تو یک کس نمی رسد به...
ادامه مطلب
در گوش عشق بازان چون وعده ی وصالیم در چشم می پرستان چون قطره ی شرابیم ( صائب تبریزی)...
ادامه مطلب
زیر باران که می روی دلم می خواست کاش می ایستادی ... تا به آب و آتش نزنم ! #محمدعلی_رستمی...
ادامه مطلب
از سر شوق ای رضا جان بر تو مهـمان آمدم خود طلب کردی به سویت از دل و جان آمدم راه تو مایل شده سوی دل ویـــرانه ام آشنای بارگاهم ، دیده گریان آمدم ای امید رحمت باران عشق سرمدی من کویری تشنهکامم سویباران آمدم اشک ها جاری کنم در دامن آیینه ها تابرای وصلجانم بر خراسان آمدم در « وصال » ...
ادامه مطلب
برای گریه ی باران غمی بهانه کنیمدرون قصه ی لیلا دلی نشانه کنیمسیاهی از شب و روزم رها نشد که نشدمیان صبح و سیاهی زهی کمانه کنیمسکوت و حسرت و آهم مرا به درد آوردبیا انیس شبم خلوتی شبانه کنیمبه بغض هم بنوازیم و در سکوت شبتتمام زلف کجت را دوباره شانه کنیمدر امتداد نگاهت به وزن سوسن و یاسبه پای ناله...
ادامه مطلب
بی قرار است قلم در دل طوفانی ما می نویسد دو سه خط شرح پریشانی ما قرن هامان همگی ساکن سرگردانی بند ها خسته از این وسعت زندانی ما گر چه گفتی که بپرسیم از آینده و حال چه دراز است علی خواب زمستانی ما نیمه شب بسکه علی بود و علی بود وعلی خشک شد طاقت آن چاه بیابانی ما آنچه گفتی و نگفت...
ادامه مطلب
دست غرور خود به کمر تا نهاده امدر شعله های آتشتان پا نهاد ه امتصویر من تلاطم تا بی نهایت استآیینه در مقابل دریا نهاده امدر پیش پای وسعت آواز معجزهچاهی به عمق لکنت موسا نهاده امهمواره می دوم اما نمی رسماین راه رفته را به شما وا نهاده امبا این همه ز دیده ی حسرت چکیده اماشک یتیم را به تماشا نهاده امدیگر "وصال" خاطره ها می دواندمگامی به سوی غربت فردا نهاده ام شعر از : محمد علی رستمی ...
ادامه مطلب
از بس که تلمبار نمودم گله ها را دیگر نبود حوصله ای حوصله ها را گفتی به غزل این سخن از عقل میندیش تا عشق کند حل همه ی مسئله ها را از : وصال میانه ای ...
ادامه مطلب
دل سلسله زلف ترا نیک پسندید آشوب مکن دست مزن سلسله ها را گفتی غزلی به من یا دلکش و دیدم ازشش جهت این هلهله ها غلغله ها را تاشعر دلت ساخته گردد چو یکی فرش باید که گره می زده ای حوصله ها را تو درد سرودی و دلم شعر لقب داد بی درد چه فهمد دگر این مرحله ها را پرزخم ترینم تو بدان لطف سرایش بهبود نما اندکی از آبله ها را دانیم ترابغض گلوگیر شد ارنه یک آه تو نابود کند حرمله ها را هرجا که غزل خواندم و یا شعر سرودم دیدیم کف و لبخند ز مردم صله ها را از : محمد علی رستمی(وصال)...
ادامه مطلب
من در "وصال" رویت چون شمع می گدازم تا رسم خودپرستان بیگانگی ز دین است محمد علی رستمی...
ادامه مطلب