
من با تو از تمام درهای بسته که روزی باز خواهد شد _ شکوفههای نارنج،من با تو از شوکت نسیم سخن گفتم.هلیا، ژرف ترین پاک روبیها پیمانی ست با باد.بگذار باد بروبَد.بگذار که رستنیها به دست خویش برویند.از ت...
ادامه مطلب
مولانا :گفتی بیا،گفتم کجا ؟ گفتی میان جان ماگفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم توراگفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهمگفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهمگفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کنگفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهیگفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنمگفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآگفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهمگفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید اینگفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه اممارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه امگفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقاگفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خود آمولانا ...
ادامه مطلب
محمدرضا شرفی خبوشان به مرتضی گفتم تا وقتی بمیری، مجبوری مؤدب باشی چون پایی نداری که دراز کنی یحیی گفت از تهِ گلویش: دَمِ خودم گرم دیگر سر کسی داد نمیزنم اصغر مرده بود از خنده به آستینهای خالیاش نگاه کردیم دستی نداشت که دراز کند تا آخر دنیا توی سفره کسی دست نمیبرد چقدر خندیدیم! تا آخر دنیا تا آخر...
ادامه مطلب