
ﺁﻣﺪﯼ ﻃﺒﻌﻢ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪ، ﺑﻬﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺷﺪ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺍﺯﺷﻮﻕ، ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﯼﺭﻭﺡ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰﯼ ﻣﻦ! ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺟﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺁﻣﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺍﭘﯿﺶ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻡ ﻋﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮﺍَﻡﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣّﯿﺪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺯﻻﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺴﻨﺠﯽ ﺑﺎ ﻗﺴﻢﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺳﻮﮔﻨﺪ، ﻗﺮﺁﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺮﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﻧﮕﯿﺮﺩ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﺁﺋﯿﻨﻪ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﯾﺎﺩﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺧﺎﻃﺮﻡﺧﻮﺩ ﮐﻪ ﺻﺎﺣﺒﺨﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﯼ ﺧﻮﺏ! ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺷﺮﻁ ﮐﺮﺩﯼ ﺟﺰ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﻦ ﮔﺎﻡ ﻧﮕﺬﺍﺭﺩ ﮐﺴﯽﻗﻠﻌﻪ ﺍﯼ ﻣﺘﺮﻭﮎ ﻭ ﮔﻤﻨﺎﻣﻢ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻥ ﻗﺪَﺭ ﺭﻓﺘﯽ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪ ﺩﻟﻢﺣﺲّ ﺻﺤﺮﺍ ﮔﺮﺩِ ﺷﻬﺮﺁﺷﻮﺏ! ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﮔﺮﺩﺑﺎﺩ ﺩﺍﻣﻦ ﻣﻮّﺍﺟﺖ ﺁﺗﺶ ﺯﺩ ﻣﺮﺍﺭﻗﺺ ﻣﺸﻌﻞ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺷﻦ ﺩﺭ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟از حمید رضا حامد...
ادامه مطلب
اشعار مولانا درباره عشقیک بوسه ز تو خواستم و شش دادیشاگرد که بودی که چنین استادیخوبی و کرم را چو نکو بنیادیای دنیا را ز تو هزار آزادی**************گر شاخهها دارد تریور سرو دارد سروریور گل کند صد دلبریاي جان، تو چیزی دیگری***************دلبر و یار من تویی رونق کار من توییباغ و بهار من تویی بهر تو بود بود منخواب شبم ربودهای مونس من تو بودهایدرد توام نمودهای غیر تو نیست سود منجان من و جهان من زهره آسمان منآتش تو نشان من در دل همچو عود منجسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدمهیچ نبود در بین گفت من و شنود من بخوانید...
ادامه مطلب
باد بهار مرهم دلهای خسته استگل مومیایی پر و بال شکسته استشاخ از شکوفه پنبه سرانجام میکنداز بهر داغ لاله که در خون نشسته استوقت است اگر ز پوست بر آیند غنچههاشیر شکوفه زهر هوا را شکسته استزنجیریی است ابر که فریاد میکنددیوانهای است برق که از بند جسته استپایی که کوهسار به دامن شکسته بوداز جوش لاله بر سر آتش نشسته استافسانه نسیم به خوابش نمیکنداز ناله که بوی گل از خواب جسته است؟صائب به هوش باش که داروی بیهشیباد بهار در گره غنچه بسته است بخوانید...
ادامه مطلب
شعر نخست:در کنج دلم عشق کسی خانـه نداردکس جای درین خانه یویرانـهندارددل را به کفهر که دهم باز پس آردکس تاب نگهـداری دیوانـه ندارددربزم جهان جز دل حسرت کش ما نیستآن شمع که می سوزد و پ...
ادامه مطلب
شعر نخست:برام هیچ حسی شبیه تو نیستکنار تو درگیر آرامشمهمین از تمام جهان کافیههمین که کنارت نفس میکشمبرام هیچ حسی شبیه تو نیستتو پایان هر جستجوی منیتماشای تو عین آرامشهتو زیباترین آرزوی منیمنو از این ع...
ادامه مطلب
با منِ بیکسِ تنها شدهیــارا تــو بمـــان ،همه رفتند از ایـن خانهخدا را تو بمـــان ،منِ بی برگِ خزاندیـدهدگـــر رفتنیام ،!تو همه بار و بریتازه بهـارا تو بمـــان ،.#هوشنگ_ابتهاج...
ادامه مطلب
کارو دردریان**********جز مسخره نیست، عشق تا بوده و هستبا مسخرگی، جهانی انداخته دستای کاش که در دل طبیعت میمرداین طفل حرامزاده، از روز الستکارو دردریان**********صد بار شدم عاشق و مردم صد بارتابوت خودم...
ادامه مطلب
موی تو لشگری xadست برای ستمگریت پیداست موی مشکی xadات از زیر روسریت محصول قرن چندم هجریxad ست قامتت شاعر شده xadست رودکی از لهجهxad ی دریت می xadداد طعمِ چند تمشکِ رسیده را لبxad هام در برابرِ انگورِ عس...
ادامه مطلب
با خواندن شعر مشهور سهراب به نام و پیامی در راه، آدمی به یاد نگرش سعدی شیرازی می افتد چرا که سعدی نگاه مصلح گرانه به جامعه دارد، می خواهد جامعه اش آباد و مرفه و سالم و صالح باشند؛ نگاه سهراب نیز بدین ...
ادامه مطلب
شهریار در اشعار دیگر شعرا :هوشنگ ابتهاج : ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتیکه رام من نشدی آخر ای غزال رمیدهخموش سایه که شعر تو را دگر نپسندمکه دوش گوش دلم شعر شهریار شنیدهنیما یوشیج : رازی است که آن نگار میداند چیسترنجی است که روزگار میداند چیستآنی که چو غنچه در گلو خونم از اوستمن دانم و شهریار میداند چیستبیژن ترقی : به شهریار بگو شهریار میآیدد...
ادامه مطلب
اي هجر تو وصل جاوداني اندوه تو عيش و شادمانيدر عشق تو نيم ذره حسرت &nbs...
ادامه مطلب
شعر عاشقانه از فریدون مشیری :به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشقصفای روی تو، تقدیم میکنم، با عشقدرین سیاهی و سردی بسانِ آتشگاه،همیشه گرمم همواره روشنم، با عشقهمین نه جان به ره دوست میفشانم شاد،به جانِ دوست، که غمخوار دشمنم، با عشقبه دست بستهام ای مهربان، نگاه مکنکه بیستون را از پا درافکنم، با عشقدوای درد بشر یک کلام باشد و بسکه من برای تو فریاد میزنم: با عشقفریدون مشیریLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
سعدی :به خاک پای عزیزت که عهد نشکستمز من بریدی و با هیچ کس نپیوستمکجا روم که بمیرم بر آستان امیداگر به دامن وصلت نمیرسد دستمشگفت ماندهام از بامداد روز وداعکه برنخاست قیامت چو بی تو بنشستمبلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارسیکی منم که ندانم نماز چون بستمنماز کردم و از بیخودی ندانستمکه در خیال تو عقد نماز چون بستمنماز مست شریعت روا نمیداردنماز من که پذیرد که روز و شب مستمچنین که دست خیالت گرفت دامن منچه بودی ار برسیدی به دامنت دستممن از کجا و تمنای وصل تو ز کجااگر چه آب حیاتی هلاک خود جستماگر خلاف تو بودهست در دلم همه عمرنه نیک رفت خطا کردم و ندانستمبکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیستکه با وجود تو دعوی کند که من هستم#سعدیLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
به خاطر آور ، که آن شب به برمگفتی که : بی تو ، ز دنیا بگذرمکنون جدایی نشسته بین ماپیوند یاری ، شکسته بین ماگریه می کنمبا خیال توبه نیمه شب هارفته ای و منبی تو مانده امغمگین و تنهابی تو خسته امدل شکسته اماسیر دردماز کنار منمی روی ولیبگو چه کردمرفته ای و من آرزوی کسبه سر ندارمقصه ی وفا با دلم مگوباور ندارم ايرج جنتی عطائی تو کدوم کوهی که خورشیداز تو چشم تو می تابهچشمه چشمه ابر ایثارروی سینه ی تو خوابهتو کدوم خلیج سبزیکه عمیق ، اما زلالهمثل اینه پاک و روشنمهربون مثل خیالهکاش از اول می دونستمکه تو صندوقچه ی قلبتمرهمی داری برایزخم این همیشه خستهکاش از اول می دونستمکه تو دستای نجیبتکلیدی داری برایدرای همیشه بستهتو به قصه ها می مونیساده اما حیرت آورشوق تکرار تو دارموقتی می رسم به آخر ... ايرج جنتی...
ادامه مطلب
بشردوستی در اشعار مولانابه مناسبت 19 آگوست، روز جهانی بشردوستی جلوه های صلح و آشتی در مبانی فکری مولانا و اشعار او مولانا در مثنوی معنوی و دیوان شمس در بیان جلوه های صلح و آشتی، از تناسب و سازگاری اضداد موجود در عالم شروع کرده و به صلح و آشتی انسان ها با یکدیگر و با خداوند که کاملترین و بارزترین نمونه ی آن است، اشاره میکند. آشتی اضداد در عالم برای ادامه ی حیات موجودات امری لازم و ضروری است. البته آشتی اضداد نشانه ی نفی تأثیر آنها نیست، بلکه تمام اضداد در یک نظام هماهنگ به نام کائنات حرکت می کنند. در مرتبه ی بالاتر که عالم وحدت و الوهیت است، دیگر نشانی از اضداد نیست و یکرنگی حاکم است. عرفانِ او عرفانی است که در بطن و متن جامعه جریان دارد، دلیل تعامل و ارتباط تنگاتنگ طبقات جامعه با مولانا ...
ادامه مطلب
هر گوشهی این جهان تو را میجویمدر اوج سکوتم تو را میگویمای جان جهان و جانم از تو سرشاردست از طلب تو من مگر میشویم هر لحظه باتو بودن، یک شعر ناتمامهخاموشی تو دریا، دریایی از کلامه دیدار تو غزلساز، دست تو زخمهی سازچشم تو شهرآواز، دریچهای به پرواز راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیستوقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست وقتی که پاسخ عشق، درگیر پیچ و تابهبیآنکه من بپرسم دیدار تو جوابه با دست هر نوازش صد حرف تازه داریتصویر روشن عشق در قاب روزگاری با تو بهانهای هست، آبی و دانهای هستاز هر کجای بنبست راهی به خانهای هست راز و نیاز عاشق، محتاج گفتگو نیستوقت نماز عاشق، قبله که روبرو نیست ما بینیاز گفتن، بیگفتن و شنیدندر حال گفت و گوییم در لحظههای دیدن تو با دل صبورت در ماندن و عبورتبا من به گفت و گویی در غیبت...
ادامه مطلب
کاروانی شکر از مصر به شیراز آیداگر آن یار سفرکرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت درخوردستپیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدارچیست تا در نظر عاشق جانباز آید من خود این سنگ به جان میطلبیدم همه عمرکاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید اگر این داغ جگرسوز که بر جان منستبر دل کوه نهی سنگ به آواز آید من همان روز که روی تو بدیدم گفتمهیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاسآن که محبوب منست از همه ممتاز آید گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی برویهیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید سعدی شیرازی ...
ادامه مطلب
سعدی شیرازی : امیدوار چنانم که کار بسته برآیدوصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید من از تو سیر نگردم و گر ترش کنی ابروجواب تلخ ز شیرین مقابل شکر آید به رغم دشمنم ای دوست سایهای به سر آورکه موش کور نخواهد که آفتاب برآید گلم ز دست به دربرد روزگار مخالفامید هست که خارم ز پای هم به درآید گرم حیات بماند نماند این غم و حسرتو گر نمیرد بلبل درخت گل به بر آید ز بس که در نظر آمد خیال روی تو ما راچنان شدم که به جهدم خیال در نظر آید هزار قرعه به نامت زدیم و بازنگشتیندانم آیت رحمت به طالع که برآید ضرورتست که روزی به کوه رفته ز دستتچنان بگرید سعدی که آب تا کمر آید ...
ادامه مطلب
نوای عشق را ساز است آدم کشاید راز و خود رازست آدم جهان او آفرید این خوبتر ساخت مگر با ایزد انباز است آدم اقبال لاهوری نه هر کس از محبت مایه دار است نه با هر کس محبت سازگار است بروید...
ادامه مطلب
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت خیام نیشابوری ....................... ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست این سبزه که امروز ...
ادامه مطلب