
"میانِ واژه ها"من خیلی می ترسمکه این عشق، عادت شودمی ترسم رویاها بسوزندو لحظه ها منفجر شوندمی ترسم آرزوها سکته کنندو شعر به پایان برسد!خیلی می ترسمابری نمانَد، بارانی نماند،درختان ِ جنگل نمانند،از این رو از تو یک خواسته دارم:مرا میانِ واژه ها بکار!#سعاد_صباح ترجمه #یدالله_گودرزی بخوانید...
ادامه مطلب
u200d تمام شعرهایی که سرودهامدیباچهی کتابیست که با تو میآغازدنگریستن به توهمچون خیرهماندن به کاغذیست سفیدکه مهیاست برای هر چیزینگریستن به توهمچون نگاه کردن به آب استو شرم کردن است از چهرهای که میبینینگریستن به تو همچون انکار تمام رویدادهای اتفاقیو فهم یک معجزهستنگریستن به توهمچونایمان آوردن است به آفریدگار#ییلماز_اردوغانترجمه: #علیرضا_شعبانی-بخشی از یک شعر بلندLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
ترکم مكنحتی برای يكروززانرو که بهانتظارايستگاهی متروك خواهم بودخالی از قطار.ترکم مكنحتی برای ساعتیکه دلتنگی، چون بارانیبه آوارم فرو خواهد ريختو غبارچون هالهای.جای پاهايت به شنهااميدم میدهدو مژگانت، آرامشم.عزيزترين!ترکم مكن، حتی برای ثانيهای.وقتی تو نيستیسرگردان، سرگشته اين سوال مداوممکه بازخواهی گشت آيا؟پابلو نرودا ...
ادامه مطلب
یک شعر ﺧﻮﺏﻣﺜﻞ ﺁﺑـــ ﺗﮕﺮﯼ ﺍﺳﺖﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﯼﻳﮏ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺏﺳﺎﻧﺪﻭﻳﺞ ﺩﺍﻍ ﺑﻮﻗﻠﻤﻮﻥ ﺍﺳﺖﻭقتی ﻛﻪ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﯼﻳﮏ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺏﺗﻔﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺍﻭﺑﺎﺵ ﺗﻮ ﺭﺍﺩﺭ ﺗﻨﮕﻨﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪﻳﮏ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺏﭼﻴﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺍﺟﺎﺯﻩ می ﺩﻫﺪﺗﺎ ﺩﺭﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻣﺮﮒ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼﻳﮏ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺏمی ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻣﺮﮒ ﺭﺍﭼﻮﻥ ﮐﺮﻩ ی ﺩﺍﻍ ﺁﺏ ﮐﻨﺪﻳﮏ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺏمی ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﻗﺎﺏ ﺑﮕﻴﺮﺩﻭ ﻗﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺑﻴﺎﻭﻳﺰﺩﻳﮏ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺏمی ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﭘﺎﯼ ﺗﻮﭼﻴﻦ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﻨﺪﻳﮏ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺏمی ﺗﻮﺍﻧﺪ...
ادامه مطلب
وقتی چيزی برای از دست دادن نداشتم، همه چيز را به دست آوردم. وقتی فروگذاشتم كسی را كه بودم، خودم را يافتم. وقتی خفت را شناختم و اما باز به راهم ادامه دادم، فهميدم در انتخاب سرنوشتم آزادم پائولو کوئیلو ...
ادامه مطلب
ای یار، نسیم از جامه ی پاکِ سپید تو می گوید... تو را نبیند چشم؛ دل ولی چشم به راست! به من آورده باد نام تو را صباح؛ صدای پاهای تو می پیچد روی کوه ... تو را نبیند چشم؛ دل ولی چشم به راست! در برجهای تاریک می زنند زنگها ... تو را نبیند چشم؛ دل ولی چشم به راست! صدای چکشها از جعبه ی سیاه می گوید؛...
ادامه مطلب
هیلدا دولیتل و آزاده کامیار : دیگر نوازشت نمیکند باد دیگر نوازشت نمیکند باران. دیگر سوسوی تو را در برف و باد نخواهیم دید. برف آب میشود برف ناپدید میشود و تو پر کشیدهای مثل پرندهای ازمیان دست ما مثل نوری از میان دل ما تو پر کشیدهای. از : هیلدا دولیتل ترجمه از : آزاده کامیار ____مطالب مرتبطـ :____ ترجمه ی اشعار خارجی...
ادامه مطلب