
زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کردهمچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کردزین سپس جای وفا چون تو جفا خواهم کردترک سجاده و تسبیح و ردا خواهم کردگذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کردهرگز این گوش من از تو سخ...
ادامه مطلب
در خاطرِ خود بهانه ي شادي داشترويــايِ بهـارِ سبـزِ آبـادي داشتبيچاره پرنده اي كه در كنجِ قفس؛از پنجره انتظـارِ آزادي داشت ..." امیرحسین پناهنده "در حجـم سكـوت آينه گم شده استدر عالمي از جنون تجسم شد...
ادامه مطلب
عشق اول می کند دیوانه اتتا ز ما و من کند بیگانه اتعشق چون در سینه ات مأوا کندعقل را سرگشته و رسوا کندمیشوی فارغ ز هر بود و نبودنیستی در بند اظهار وجودزنده دلها ميشوند از عشق، مستمرده دل كي عشق را آرد به دستعشق را با نيستي سودا بودتا تو هستي، عشق كي پيدا بود" مولانا "...
ادامه مطلب
تا روز حشر، کم نشود سوزِ داغ ماهرگز به یُمنِ, عشق نمیرد, چراغ مامستِ فراغتیم به اقبال مِیفروشخلوتنشین به خواب نبیند فراغ ماپروردهی هوای گلستانِ آن گُلیمتابِ نسیمِ خُلد ندارد دماغ ماماراست خوشگوارتر ...
ادامه مطلب
قصه ی عشقِ غم انگیز، نمی فهمیدیم!وسعت حادثه را نیز نمی فهمیدیمزرد بودیم همه عمر ، ولی تا گفتند:علّت زردی پاییز؟ نمی فهمیدیم!نه ، نشد غارت یک دل بکنیم انگاریما به اندازه ی چنگیز نمی فهمیدیم!سالها در...
ادامه مطلب
کنون پرنده ی تو ــ آن فسرده در پاییز ــ به معجز تو بهارین شده است و شورانگیز بسا شگفت که ظرفیت ِ بهارم بود منی که زیسته بودم مدام در پاییز چنان به دام عزیز تو بسته است دلم که خود نه پای گریزش بود ...
ادامه مطلب
امید, صباغ, نو : مثل هرشب, هوس عشق خودت, زد به سرم چند ساعت شده از زندگيم بی خبرم اين همه فاصله ، ده جاده و صد ريل قطار بال پرواز دلم کو که به سویت بپرم؟ از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و ...
ادامه مطلب
عشق بیماری وخیمی بود، خلسهای بین مرگ و بی هوشیدردهای همیشه مشترکی، زخم بی بستر همآغوشیعشق یعنی هواییات بودن، عشق یعنی تو را نفس بکشم...
ادامه مطلب
پوریای ولی :از دفتر عشق، راز میخوان و مگویمَرکب پی این قافله میران و مگویخواهی که دل و دین به سلامت ببریمیبین و مکن ظاهر و میدان و مگویپوریای_ولیLet's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
داستان جالب عشق داریوش رفیعی به زهره : یاد ازآن روزی که بودی زهره یار من دور از چشم رقیبان ، در کنار من حالیا خالیست جایت ای نگار من در شام تار من ...آخر کجایی زهره پرویز خطیبی درباره وی می گوید :شبی در دفتر روزنامه کار می کردم .برف سنگینی می بارید .دیدم کسی به پنجره می زند .داریوش رادیدم، سرو پا برهنه بدون کت و شلوار و کفش .آمد تو روی صندلی افتاد .گفتم چه شده ؟ ناگهان گریه کرد و گفت : زهره ..و با چشمان اشک آلود ترانه زهره را زمزمه کرد. هنگام مرگ وی در بیمارستان دوستداران وی دسته جمعی آهنگ ( یاد ازآن روزی که بودی زهره یار من ) را دسته جمعی خواندند وبه یادش شمع روشن کردند .درآن زمان بسیاری از مردم می خواستند بدانند زهره کیست که داریوش برای او ترانه خوانده است ؟ اوهزاران عاشق سینه چاک داشت .از...
ادامه مطلب
هوشنگ ابتهاج / سایه : حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیستآه از این درد که جز مرگ ِ منش درمان نیستاین همه رنج کشیدیم و نمی دانستیمکه بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیستآنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگرانتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیستبه وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفتآن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیستاین چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوستگر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیسترنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسیدعلت آن است که بیمار و طبیب انسان نیستصبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمعلایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیستتب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبدهر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این طوفان نیستسایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوزماجرای من و معشوق مرا پایان نیستهوشنگ_ابتها...
ادامه مطلب
اعظم سعاتمند : یک عشق بیملاحظه چون تیغ بر گلوستفریاد اگر نمیکشم از ترس آبروستاین سمت، دشمنان قسمخورده در کمینآن سو کشیدهاند کمان ابروان دوستوقتی پلی شکسته، فقط مانده پشت سرناچارم از ادامهی راهی که پیش روستبشکن مرا؛ بدون تو یک مُهر باطلمبیهودهام شبیه نمازی که بیوضوستپیرم ولی هنوز جوانی نکردهاماین تاک کهنه را قدحی تازه آرزوستخود را به حجم خالی من واگذار کنای بادهای که جای تو آغوش این سبوست ...#اعظم_سعادتمند ...
ادامه مطلب
میرزاده عشقی : غزل «دزد پاتختی»هزار بار مرا مرگ به از این سختی استبرای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی استگذشت عمر به جان کندن، ای خدا مُردمزدست این همه جان کندن، این چه جانسختی استرسید جان به لبم، هر چه دست و پا کردمبرون نشد، دگر این منتهای بدبختی استرجال ما همه دزدند و دزد، بدنام استکه دزد گردنه، بدنامِ دزد پاتختی استرجال صالح ما، این رجال خنثای اندکه از رجال دگر، امتیازشان لختی استزنان کشور ما زندهاند و در کفن اندکه این اصولِ سیه بختی، از سیه رختی استبمیر «عشقی» ار آسایش آرزو داریکه هر که مُرد شد آسوده، زنده در سختی است. ...
ادامه مطلب
محمد حسین بهجت تبریزی / شهریار : چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمخون کند خاطر من خاطره عهد قدیمچه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگردل بشکسته عاشق ننوازد به نسیمآن دل بازتر از دست کریمم یاربچون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیمعهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدربارم از دیده به دامان همه درهای یتیمیاد بگذشته چو آن دور نمای وطن استکه شود برافق شام غریبان ترسیمیا به آهو روشان انس وصفا ده یاربیا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیمسیم و زر شد محک تجربه گوهر مردکه سیه باد بدین تجربه روی زر و سیمدردناک است که در دام شغال افتد شیریا که محتاج فرومایه شود مرد کریمنشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغنروح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”دولت همت سلطان قناعت خواهمتا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیمهم از الطاف همایون تو خواهم یاربدر بل...
ادامه مطلب
گر چه دور خانه ام صدها نگهبان داشتمباز با غم رفت و آمد های پنهان داشتمگرچه تنها حربه ام اشک است حالا ، یک زمان_در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم...از همان روزی که آدم سیب را از من گرفتپا به پایش در دل تاریخ جریان داشتم..عشق با من بود.. لیلاوار یا سودابه وارخوب و بد.. اما به احساس خود ایمان داشتمداستانم هفت خوان رستم دستان نشدمن ولی اندازه ی سهم خودم خوان داشتمباز هم دلخوش به این بودم که بادی می وزدقدر موهایم اگر روز پریشان داشتم...خوب شد ای شانه ی مردانه از راه آمدیچند وقتی بود خیلی حس باران داشتم...سیده_تکتم_حسینی ...
ادامه مطلب
حسین منزوی : دیری است دلم در به در و خانه به خانهتا کی، به که یابد ز تو ای عشق نشانهدانی که چه ئی از پس این در به دری ها؟خواب سحری در پی کابوس شبانهاز خون دلم بر ورق جان کلماتی استپیکی که دلم سوی تو کرده است روانهبا شور تو، خون می زند از سینه برون...
ادامه مطلب
ذوقی به غیر عشق تو در دل نداشتم بودم اگر كنار تو ، مشكل نداشتم جسمی برای خاک شدن داشتم ولی جانی به قدر شان تو قابل ، نداشتم افتادم از نگاه تو چون ماه در مُحاق تا روز وصل ، یک شب كامل نداشتم سر زیرِ پَر به داغ جنون تو مبتلا كاری به كار مردم عاقل نداشت...
ادامه مطلب
گلچینی از اشعار زیبای حسین پناهی پروانه این همه نفی درد جان فرسای دگردیسی جهان است بر جان هنر،تا از کرم کور بی دست و پاپروانه ای بسازد هزار رنگ!میآید ها شب و روزت همه بیدارکه آید شاید،کور شد دیده بر اینکوره ره شاید ها.شاید ای دلکه مسیحا نفستآمد و رفت،باختی هستی خود بر سر میآید ها لعنتبر گردن عشق ساده ام که انگشترش نخی ست،گلوبند زمردین شعر مرا باور نمیکند کسی ...لعنت به شعر و من! فیلانهوقتی ما ...
ادامه مطلب
ذهن را درگیر با عشقی "خیالی" کرد و رفتجمله های واضح دل را سوالی کرد و رفتمن در این زندان تن حس رهایی داشتمفرصت آزادیم را او "محالی" کرد و رفت چون رمیدنهای آهو ، ناز کردنهای اودشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت کهنه ای بودم برای اشکهای این و آنهرکسی ما را به نوعی دستمالی کرد و رفت ! ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشتعقده در دل داشت ، روی خاک خالی کرد و رفت آرزویم با تو بودن بود ، کوشیدم ، ولیواقعی...
ادامه مطلب
دلم برای تو و شعر تازه u200fات تنگ استدلم هوایی آن لهجه خوش u200fآهنگ استمن از خودم، به دلم میu200fگریزم آری منمنی که عقل و دلم سالu200fهاست در جنگ استقبا به قد من ای عقل پابرهنه مدوزبرای قامت ما،u200fاین لباسu200fها تنگ استبرای متهمان ردیف اول عشققبول مصلحتu200f اندیشی و خرد ننگ استهنوز پرسه زدن در نگاه او خوب استهنوز سادگی چشم یار،u200fخوشu200fرنگ استچه دیر میu200fگذرد لحظه u200fهای آمدنشهمیشه عقربه انتظارها لنگ استحسین منزوی...
ادامه مطلب