بهترین شعرهایی که خوانده ام

متن مرتبط با «فرخزاد» در سایت بهترین شعرهایی که خوانده ام نوشته شده است

آنچه باید درباره شعری زیبا و معروف از فروغ فرخزاد بدانید

  • نیلوبلاگ

    شعری زیبا و معروف از فروغ فرخزاد موضوع «شعری زیبا و معروف از فروغ فرخزاد» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. امشب از آسمان دیده‌ی تو روی شعرم ستاره می‌بارد در زمستان دشت کاغذها پنجه‌هایم جرقه می‌کارد شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم شرمگین از شیار خواهش‌ها پیکرش را دوباره می‌سوزد...

    ادامه مطلب
  • شعری زیبا و معروف از فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    امشب از آسمان دیده‌ی توروی شعرم ستاره می‌بارددر زمستان دشت کاغذهاپنجه‌هایم جرقه می‌کارد شعر دیوانه‌ی تب‌آلودمشرمگین از شیار خواهش‌هاپیکرش را دوباره می‌سوزدعطش جاودان آتش‌ها آری آغاز دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباست شب پر از قطره‌های الماس استاز سیاهی چرا هراسیدن آنچه از شب به جای می‌ماندعطر سکرآور گل یاس است آه بگذار گم شوم در توکس نیابد دگر نشانه‌ی منروح سوزان و آه مرطوبتبوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه بازخفته بر بال گرم رویاهاهمره روزها سفر گیرمبگریزم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه می‌خواهممن تو باشم.. تو.. پای تا سر توزندگی گر هزار باره بودبار دیگر تو.. بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریایی ستکی توان نهفتنم باشدبا تو زین سهمگین طوفا...

    ادامه مطلب
  • از شعرهای معروف فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگرددزندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصلهء رخوتناک دوهمآغوشييا عبور گيج رهگذري باشدکه کلاه از سر بر ميداردو به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير "زندگي شايد آن لحظه مسدوديستکه نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازدودر اين حسي استکه من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميختدر اتاقي که به اندازهء يک تنهاييستدل منکه به اندازهء يک عشقستبه بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگردبه زوال زيباي گل ها در گلدانبه نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته ايو به آواز قناري هاکه به اندازهء يک پنجره ميخوانندآه...سهم من اينستسهم من اينستسهم من ،آسمانيست که آويختن پرده اي آنرا از من ميگيردسهم من پايين رفتن از يک پله مترو کستو به چيزي در پوسيدگي...

    ادامه مطلب
  • فروغ فرخزاد : آن روزها رفتند

  • نیلوبلاگ

    آن روها رفتند آن روزهای جذبه و حیرت آن روزهای خواب و بیداری آن روزها هر سایه رازی داشت هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان می کرد هر گوشۀ صندوق خانه در سکوت ظهر گوئی جهانی بود هر کس ز تاریکی نمی ترسید در چشمهایم قهرمانی بود آن روزها رفتند آن روزهای عید آن انتظار آفتاب و گل آن رعشه های عطر در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی که شهر را در آخرین صبح زمستانی دیدار می کردند آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز بازار در بوهای سرگردان شناور بود در بوی تند قهوه و ماهی بازار در زیر قدمها پهن میشد، کــــــش می آمد، با تمام لحظه های راه می آمیخت و چرخ میزد در ته چشم عروسکها بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سمت حجم های رنگی سال و باز می آمد با بسته های هدیه با زنبیل های پر بازار باران بود که میر...

    ادامه مطلب
  • گلچین اشعار فروغ فرخزاد

  • نیلوبلاگ

    ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد…و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی. زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دیماه است من راز فصل ها را می فهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. در کوچه باد می آید در کوچه باد می آ...

    ادامه مطلب
  • سهراب سپهری / بزرگ بود و از اهالی امروز بود ( به یاد فروغ فرخزاد)

  • نیلوبلاگ

    سهراب سپهریبزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود و پلکهاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد و دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می ...

    ادامه مطلب
  • فروغ فرخزاد/ شعر زیبای دلم برای باغچه می سوزد

  • نیلوبلاگ

    کسی به فکر گلها نیست کسی به فکرماهیها نیست کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی می شود و حس باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست حیاط خانه ی ما تنهاست حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه میکشد و حوض خانه ی ما خالیست ستاره های کوچک بی تجربه از ارتفاع درختان به خاک میافتند و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها شب ها صدای سرفه می آید حیاط خانه ی ما تنهاست پدر میگوید: از من گذشته ست از من گذشته ست من بار خودم را بردم و کار خودم را کردم و در اتاقش ، از صبح تا غروب ، یا شاهنامه میخواند یا ناسخ التواریخ پدر به مادر میگوید: لعنت به هرچی ماهی و هرچه مرغ وقتی که من بمیرم دی...

    ادامه مطلب