خرید بک لینک

آن روها 1

آن 1ی جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشۀ صندوق خانه در سکوت ظهر

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد، کــــــش می آمد،

با تمام لحظه های راه می آمیخت

و چرخ میزد در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سمت حجم های رنگی سال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت، که میریخت، که میریخت

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر، بر این دست مشوش

مضطرب، ترسان

و عشق،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان سادۀ گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد

در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسم های دزدانه

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ... آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست ...

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 6:40

صفحه بندی