
من بفکر غزلی در خور چشمان تو أمتو ولی چشم به شعر و غزلم میبندیچشمهایم پر اشک و نفسم واژه ی غمبی خیالی به نفسهای من و میخندیمن پر از ولوله ی داشتنت هستم و توروز و شب فکر سفر از دل بیتاب منیگشته ای شمع شب غیر,ودر خاطر منبطن این شام سیه را مه و مهتاب منیتن مرداب پر از لاله ی وحشی شده استمن ولی خسته ترین رهگذر مردابم ...
ادامه مطلب