خرید بک لینک

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...!

من "برادر" شده بودم و "برادر" باید

وقت دیدار، رعایت بکند "فاصله" را

دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق

خواست تا خرج کند این کوپن باطله را

عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ

دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را

و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم

با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!


عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست

خواستم باز کنم با تو سر این گله را

عبدالجبارکاکایی

برچسب: از اشعار عاشقانه مولانا, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 3:05

صفحه بندی