هر چه با من بود و از من بود نیست
دست و دل تنگ است و آغوشم تهی ست
صبرِ تلخم گر بر و باری نداد
هرگزم اندوهِ نومیدی مباد
پاره پاره از تنِ خود می بُرم
آبی از خونِ دلِ خود می خورم
من در این بازی چه بردم؟ باختم
داشتم لعلِ دلی، انداختم
باختم، اما همین بُرد من است
بازییی زین دست در خوردِ من است
زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ یوسف است
از دو پیراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهنِ سوم رسید
گر چنین خون می رود از گُرده ام
دشنه ی دشنام دشمن خورده ام
سال ها شد تا برآمد نامِ مرد
سفله آنکو نامِ خوبان زشت کرد
سرو بالایی که می بالید راست
روزگارِ کجروش خم کرد و کاست
وه چه سروی! با چه زیبیّ و فری!
سروی از نازک دلی نیلوفری!
ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غمناک است کوه
برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی زدست
خوشه خوشه گَرد کردی، ای شگفت
رهزنت ناگه سرِ خرمن گرفت
توبه کردی زآنچه گفتی ای حکیم
این حدیثی دردناک است از قدیم
توبه کردی گر چه می دانی یقین
گفته و ناگفته می گردد زمین
تائبی گر ز آنکه جامی زد به سنگ
توبه فرما را فزون تر باد ننگ
شبچراغی چون تو رشکِ آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب
چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست
کاشکی خود مرده بودی پیش ازین
تا نمی مردی چنین ای نازنین!
شوم بختی بین خدایا این منم
کآرزوی مرگِ یاران می کنم
آن که از جان دوست تر می دارمش
با زبان تلخ می آزارمش
گرچه او خود زین ستم دلخون تر است
رنجِ او از رنجِ من افزون تر است
آتشی مُرد و سرا پُر دود شد
ما زیان دیدیم و او نابود شد
آتشی خاموش شد در محبسی
دردِ آتش را چه می داند کسی
او جهانی بود اندر خود نهان
چند و چونِ خویش به داند جهان
بس که نقش آرزو در جان گرفت
خود جهانِ آرزو گشت آن شگفت
آن جهانِ خوبی و خیرِ بشر
آن جهانِ خالی از آزار و شر
خلقت او خود خطا بود از نخست
شیشه کی مانَد به سنگستان درست
جانِ نازآیینِ آن آیینه رنگ
چون کند با سیلیِ این سیلِ سنگ
از شکستِ او که خواهد طرف بست
تنگیِ دستِ جهان است این شکست
پیشِ روی ما گذشت این ماجرا
این کری تا چند، این کوری چرا
ناجوانمردا که بر اندامِ مرد
زخم ها را دید و فریادی نکرد
پیرِ دانا از پسِ هفتاد سال
از چه افسونش چنین افتاد حال
سینه می بینید و زخمِ خون فشان
چون نمی جویید از خنجر نشان!
بنگرید ای خام جوشان بنگرید
این چنین چون خوابگردان مگذرید
آه اگر این خوابِ افسون بگسلد
از ندامت خارها در جان خلد
چشم هاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افکنده از شرمِ جواب
آن چه بود آن دوست دشمن داشتن
سینه ها از کینه ها انباشتن
آن چه بود آن کین و آن خون ریختن
آن زدن، آن کشتن، آن آویختن
پرسشی کان هست همچون دشنه تیز
پاسخی دارد همه خونابه ریز
آن همه فریادِ آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندانبان شدید
آن که او امروز در بندِ شماست
در غمِ فردای فرزندِ شماست
راه می جستید و در خود گم شدید
مردم اید اما چه نامردم شدید.
کجروان با راستان در کینه اند
زشت رویان دشمنِ آیینه اند
آی آدمها صدای قرن ماست
این صدا از وحشتِ غرقِ شماست
دیده در گرداب کی وا می کنید
وه که غرقِ خود تماشا می کنید....
از کتاب مثنوی #بانگ_نی اثر استاد #هوشنگ_ابتهاج
( #ه_ا_سایه)
صفحه 96 تا 110
برچسب:
نویسنده: محمد یزدانی