خرید بک لینک

آن ستمگر، که وفای مَنَش از یاد برفت
آتش اندر منِ مِسکین زد و چون باد برفت

گر چه میگفت که: از بند شما آزادم
همچنان بندهٔ آنیم، که آزاد برفت

او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاند
تا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت

از من خسته به شیرین که رسانَد خبری؟
کز فراق تو چها بر سر فرهاد برفت!

پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی
دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت

اوحدی، از غم او ناله نمیباید کرد
سهل کاریست غم ما، اگر او شاد برفت...


اوحدی مراغه ای

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 15:55

صفحه بندی