خرید بک لینک

آسان گريز من که زدامم رهيد و رفت
از اين دل شکسته ندانم چه ديد و رفت

پيچيدمش به پای تن خسته را چو خار
چون سيل کند خار و به صحرا دويد و رفت

گشتم چو آبگينه حبابی به روی آب
بادی شد و وزيد و دلم را دريد و رفت

او مرغ بال بستهی من بود و ای دريغ
با بال بسته از لب بامم پريد و رفت

بر دامنش سرشک و به لب بوسه ريختم
خنديد و گريه کرد و چو آهو رميد و رفت

شعرش به ره نهادم و گفتم که شعر دام
رقصيد روی دامم و دامن کشيد و رفت

بويم نکرد و يک طرف افکند و دور شد
ای باغبان نخواست مرا، از چه چيد و رفت

آری شهاب دلکش شبهای جاودان
يک دم به شام تيرهی نصرت دميد و رفت

#نصرت_رحمانی

برچسب: نصرترحمانی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 7:32

صفحه بندی