آسان گريز من که زدامم رهيد و رفت
از اين دل شکسته ندانم چه ديد و رفت
پيچيدمش به پای تن خسته را چو خار
چون سيل کند خار و به صحرا دويد و رفت
گشتم چو آبگينه حبابی به روی آب
بادی شد و وزيد و دلم را دريد و رفت
او مرغ بال بستهی من بود و ای دريغ
با بال بسته از لب بامم پريد و رفت
بر دامنش سرشک و به لب بوسه ريختم
خنديد و گريه کرد و چو آهو رميد و رفت
شعرش به ره نهادم و گفتم که شعر دام
رقصيد روی دامم و دامن کشيد و رفت
بويم نکرد و يک طرف افکند و دور شد
ای باغبان نخواست مرا، از چه چيد و رفت
آری شهاب دلکش شبهای جاودان
يک دم به شام تيرهی نصرت دميد و رفت
#نصرت_رحمانی
برچسب: نصرترحمانی,
نویسنده: محمد یزدانی