خرید بک لینک

دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروب
از سقف دل چکیده سرم تا چه حد غروب

بیهوده در خودم چـِقـَد َر دست و پا زدم
از خود کجا گریزم از این حال بد غروب ...

دستی که ساحلم نشده بند را برید
تن می دهد به زنده گی اش یک جسد غروب

تا نسل های بعد خبردار می شوند
از درد من که می کشدش تا ابد غروب

از سر گذشت ... موعد ویران شدن رسید
دریای غم به چشم و شکست است سد غروب ...

دل کوفت سر به سینه ی سنگ خودش شب و ...
دریا چه داشت در دل تنگش که مد ، غروب ...

1 1 1

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: يکشنبه 12 تير 1401 ساعت: 18:27

صفحه بندی