کشتی مرا، اکنون بگو 1 چه می1؟
زین کشتهی بیآرزو دیگر چه میخواهی؟
در جان من دیگر نماند آن شور سرمستی
خالی ز مِی شد آن سبو، دیگر چه میخواهی؟
گفتی بگو، گفتم، ولی نشنیدی و در من
افسرد ذوق گفتگو، دیگر چه میخواهی؟
حالم چه میپرسی، نشسته خار در چشمم
زهراب جوشد از گلو، دیگر چه میخواهی؟
با اشک پروردم تو را ای گل، ولی هیهات
کآن آب برگردد به جو، دیگر چه میخواهی؟
خون دل عاشق حلال انگاشتی ، حق بود
خونش حلالت باد، از او دیگر چه میخواهی؟
"1 1"
برچسب:
نویسنده: محمد یزدانی