بامداد جویباری/ شعر جویباری
-
تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 15:42
دل در میان دلبران امشب خدایا میکندگر مبتلای او شوی دانی چه برما میکندما در رهش چون مرغکان در خاک و خون پرپرزناناو در کنار دیگران ما را تماشا میکنددر کوی آن خوشآب و گل هرکس مرا بیند خجلآخر مرا دیوانه دل در شهر رسوا میکنددیگر ز دست سوز تب نهروز داریم و نهشبما مردهایم او بیسبب امروز و فردا میکندگر ره ز...
شعر یدالله گودرزی / شهاب
-
تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 19:25
می کشم از بس عذاب از دستِ توگشته ام خُرد و خراب از دست ِ تو...:گیسوانت را پریشان کرده ایدوست دارم پیچ وتاب از دستِ تومی سُرایم با همه پیچیدگیشعرهای بی نقاب از دست ِ توگفت: مِیْ را دوست داری یا مرا؟!دوست می دارم شراب از دست تو...!گاه چون آشوبِ توفان می شویمی گریزم چون شهاب از دست تومی روی در زیر آب ا...
ساعد باقری / دیگر چه می خواهی
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 20:39
کشتی مرا، اکنون بگو دیگر چه میخواهی؟زین کشتهی بیآرزو دیگر چه میخواهی؟در جان من دیگر نماند آن شور سرمستیخالی ز مِی شد آن سبو، دیگر چه میخواهی؟گفتی بگو، گفتم، ولی نشنیدی و در منافسرد ذوق گفتگو، دیگر چه میخواهی؟حالم چه میپرسی، نشسته خار در چشممزهراب جوشد از گلو، دیگر چه میخواهی؟با اشک پروردم تو را ای گ...
عباس خوش عمل کاشانی / زلال حق و حقیقت
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 20:39
صبور باش خدا گفت و من صبور نبودمدریغ و درد که جز در ره غرور نبودماسیر نفس بداندیش خویش بودم و پروانه از شنید ونه از گفت ِحرف زور نبودمچنان به زندگی ام بود علقه های فراوانکه فکر مردن و رنج فشار گور نبودمشدم به هرچه که نفسم پسند کرد چه نزدیکدریغ یک نفس از حبّ نفس دور نبودمبرای درک گل سرخ هرچه خار ِسر ...
شهاب گودرزی / فتنه چنگیزی
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 20:39
ای فتنه ی چنگیزی و ای خشمِ هلاکوپس شمه ای از چشمه ی آرامش تو کو؟انگار مغول سمتِ نشابور وزیده استمی تازی وخون می چکد از باره وباروبا خشم وهیاهوی تو آیینه تَرَک خوردسرمایه ی توچیست بجز خشم و هیاهو؟!ازابروی پُرپیچ وخمت باک ندارندخُنیای خطر نیست دراین گله ی آهویک قافله مانده است به امّید تو بیدارسوسو بز...
هوای قونیه
-
تاریخ: 1402/7/26 ساعت: 12:00
روز مولانا همایون باد
مسافرخانه ی دلهای شکسته
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 15:54
"مسافرخانه ی دلهای شکسته !"هتلِ زردِ کوچکمانند نرگسی روی نبض!هتلی که دیوارهایش راهاله ای از برگهای بید پوشاندهدر سایه ی آسمانخراشهابا پرده های پرنده،مانند قرارهای دیدار در ذهنو باغی برهنه با روح اشککه درآستانه اش خیابانی می پیچدهمانگونه که نامه ای می نویسید.چوبهای پنجره هایشآبیِ قایق هایِ غرق شده اس...
#چارانه#/ رباعی
-
تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 16:48
[unable to retrieve full-text content]سرسبزترین فصلِ بهارت آنجاست امّیدِ تو و تاب و قرارت آنجاست، در پنجره، دیدارِ که را می جویی؟! در آینه بنگر که نگارت آنجاست! #یدالله_گودرزی
الهام ملک محمدی/ عادت
-
تاریخ: 1402/6/11 ساعت: 15:38
عادت نداشت رفت که طاقت بیاوردطاقت نبود خواست که عادت بیاوردکابوس ها به گردن بیداری است کاشمی شد خواب بر سر ساعت بیاورددنبال ماه چشم کسی نیست از کجاباید برای آینه صورت بیاورددر خود در انتظار .. که چیزی عوض شودبیرون کسی نمانده که قسمت بیاوردعمری در احتمال شکست از ترک گذشتچاره تلنگر است که شدت بیاوردآش...
شعری از یزدان ماماهانی
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 16:30
آنـچـه دیــدم آسِــمـان و ابــرِ ایــران بـیـشـتــرفـقـر میبـاریـد ولی فـحشـا دو چنـدان بیشتـررویِ بـرگِ صـفحـۀ تـابـلـوی بـخـتِ سـوخـتـه :زنــدگانـی درد دارد مـیـکـشـد ، جـان بـیـشـتـرزیـر پایِ زور و جبـر ؛ مـاننـد قالـی گـشتـه بـودگلـنـمـای خـوشنـگار از فـرش کاشـان بـیـشتـرتا عـقاب از آشـیـان دور ...
یداِالله گودرزی / رخ به رخ
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 20:35
رخ به رخ!این دل شکستنی است کمی التفات کندر حمل و نقلِ این دلِ من احتیاط کن!دارد هوای رابطه ها خوب می شودکوشش برای وُسعتِ این ارتباط کنای مهربان! که قهرِ تواز حد گذشته استفکری برای پاسخِ این شایعات کنمن با کمی نگاه و عسل خوب می شوم!درمانِ من به داروی چای و نبات کن!بگذر ز شاه و فیل و وزیر و سپاه و اسب...
شعری از وصال شیرازی
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 20:35
گر چه بر من ز عنایت نظری نیست تو رالیک شادم که نظر بر دگری نیست تو راترسم آیینه ی حُسن تو ز خط گیرد رنگای که از آه ضعیفان خبری نیست تو راحاش لله که من از پای تو بردارم سربا من بی سر و پا، گرچه سری نیست تو راگشت افزون ز خطت حُسن جفا افزون کندگر از آه ضعیفان اثری نیست تو راوه که یک باره (وصال) از غم ه...
یدالله گودرزی / اردی بهشت ماه
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:09
تراژدی غربت / نزار قبانی
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:09
از شعر «خوانشی تازه ازمقدمه ابن خلدون»دوستِ صمیمیام که تراژدی و اندوه و غربت را درچشمانت میخوانمما مردمی هستیم که شادی را نمیدانیم!بچههای ما تاکنون رنگین کمان ندیدهانداینجا کشوری است که درهای خود را بسته و اندیشیدن و احساس را لغو کرده است!کشوری که به کبوتر شلّیک میکند،و به ابرها و ناقوسها.اینجا پرند...
سوفیا گودرزی / صبح می آید
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:09
صبح می آید، مرا جان می دهدشعرهایم، بوی باران می دهدصبح می آید تازه تر از بوی گلرونمایی می کنم از روی گلصبح ، سرشار حس بودن استجاده های عشق را پیمودن استشب به عمر خویش، پایان می دهدزیر پای لحظه ها جان می دهدصبح می آید، باز کن دروازه راعاشقی کن این حضور تازه را#سوفیا_گودرزی Adblock test (Why?)
شعر دلتنگی از دکتر یدالله گودرزی
-
تاریخ: 1402/2/5 ساعت: 19:16
در دوري چشمانِ تو دلتنگ ترينمچون بغضِ گره خورده به خود؛سنگترينم!هرچندكه ازچشمِ توافتاده ام اي دوست!شادم كه چنان اشكِ تو بي رنگ ترينممانندِچراغی تهِ یک کوچه ی بن بستاز تیرک ِ مژگانِ تو آونگ ترینم!كافي ست كه پلكي بزني تاكه بميرممن پيشِ نگاه تو هماهنگ ترينم....!#یدالله_گودرزى Adblock test (Why?)
حمید رضا حامدی / شعر عاشقانه
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 16:47
ﺁﻣﺪﯼ ﻃﺒﻌﻢ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪ، ﺑﻬﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺻﻮﺭﺗﻢ ﺷﺪ ﺧﯿﺲ ﺧﯿﺲ ﺍﺯﺷﻮﻕ، ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ﺁﻣﺪﯼ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﯼﺭﻭﺡ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰﯼ ﻣﻦ! ﺩﺭ ﺗﻨﻢ ﺟﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺁﻣﺪﯼ ﻭ ﻫﺮ ﺧﯿﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺭﺍﭘﯿﺶ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﺮ ﺑﺮﯾﺪﻡ ﻋﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟ "ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﻣﻮﯼ ﺗﻮﺍَﻡﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣّﯿﺪ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﻣﮕﺮ؟" ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻋﺸﻖ ﺯﻻﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺴﻨﺠﯽ ﺑﺎ...
داستان رمی / عباس معروفی
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 16:47
صبح زود از بیابانهای اطراف بیست و یك سنگ كوچك پیدا كرده بود، در همیان سفید چرمیاش ریخته بود و حالا میرفت كه از بیرون محوطهی جمرات به هر ستون هفت بار سنگ بكوبد. خوانده بود و با دقت به ذهن سپرده بود كه: "شیطان را علاوه بر درون، در نماد هم باید سنگباران كرد و راند."نه، اگر این بازوی كشیده و قشنگ را، كه...
عباس معروفی/ شعر نبودنت
-
تاریخ: 1402/1/28 ساعت: 16:47
دوری تومزهی قبر میدهد چقدراین گلدان هم پژمردکسی آبش نداده بوددستهات توی دستهام بودو بیدار شدممیخواهمباز چشمهام را ببندمسراسیمه میآییخودت را میسپاری به دستهای منبا تنت چکار کنم؟پلک میزنمو به سقف خیره میشومبا نبودنت چکار کنمعباس معروفی Adblock test (Why?)
شعر هر شب /محمدعلی بهمنی
-
تاریخ: 1402/1/23 ساعت: 15:56
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شببدینسان خواب ها را با تو زیبا میکنم هر شبتبی این کاه را چون کوه سنگین میکند، آنگاهچه آتش ها که در این کوه برپا میکنم هر شبتماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر منکه پیچ و تاب آتش را تماشا میکنم هر شبمرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جاناچگونه با جنون خود مدارا می...